آن شب، دکان «ترهبارفروشی» دیرتر از وقتهای دیگر تعطیل شد؛ نزدیک یازده شب. وقتی صاحبکار اجازه داد دکان را ترک کنم، به خانه زنگ زدم و گفتم که از رستورانت برایشان غذا میآورم. همکارم به طرف اتاق رفت و من به طرف رستورانت برای گرفتن غذا رفتم. باد سرد به تندی میوزید و وادارم میکرد یک دستم را روی کلاه خود قرار دهم تا باد آن را نبرد. صدای باد مانند زوزەی گرگی در گوشم میپیچید. دست دیگرم در جیب کُتام بود و جلو بالا آمدن آن را در اثر باد میگرفت. آرام در خیابان گام بر میداشتم. پنج دقیقه وقت میگرفت تا به رستورانت برسم. وزش باد گاهی کندتر میشد. خیابانی که در آن راه میرفتم، آن موقع شب خلوت بود و در پیادهروها کسی دیده نمیشد. نور خیرهکنندهای تابلوهای دکانها توجهم را به طرف خود جلب میکرد.
طول خیابان را طی کردم و به چهارراهی که در کنار پیادهرو آن رستورانت قرار داشت، رسیدم. وقتی به رستورانت نزدیک شدم، متوجه شدم بسته شده است. ناراحت شدم و بر خستگیام افزوده شد. با سکوت سنگینی که گریبانم را گرفته بود، به سمت رفتوآمد موترها دور زدم. در همان لحظه که داشتم تابلوی رستورانت را که حالا بسته شده بود، با چشمان خسته نظاره میکردم، از روبهرویم موتر پولیس آمد و مرا که از زور گرسنگی و خستگی توان قدمبرداشتن نداشتم، صدا کرد. رفتم نزدیک شان و یکی از آنان که کنار راننده نشسته بود، گفت: «اتباع افغانی هستی؟» گفتم بلی. راننده که به نظر میرسید او هم سرباز است، گفت: «در این وقت شب اینجا چه میکنی؟» گفتم که آمدم از رستورانت غذا بگیرم، نمیدانم چرا اینقدر زود بسته شده است. با لحن آمرانه گفت: «به ماشین بنشین.» در صندلی عقب بالا شدم و هنوز جابهجا نشده بودم که دستور داد موبایلم را بدهم. موبایل را گرفتند و چک کردند. وقتی مطمئن شدند که راجستر شده است، پس دادند به خودم. انتظار داشتم که بگویند از موتر پیاده شوم و بروم به سمت خانه. آنان اما بر خلاف تصور، موتر را حرکت دادند. گفتم که کجا میبرید مرا؟ من باید بروم خانه و خانوادهام منتظر هستند. آمده بودم غذا ببرم برایشان. در ضمن برگهی سرشماری هم دارم. سربازی که کنار راننده نشسته بود، صورتش را به عقب چرخاند و با عصبانیت گفت: «میرویم کلانتری. حرف زیادی هم نزن و ساکت باش.» اجازه خواستم حداقل به خانه زنگ بزنم، آنان اما با خشونت بیشتر متوجه ساختند که بهتر است ساکت باشم. چه میتوانستم بگویم، جز سکوت. ده دقیقه بعد در کلانتری رسیدیم و دستور دادند از موتر پیاده شوم. همزمان با پیاده شدن از موتر، دستانم را با دستبند پلاستیکی به پشتسرم بستند. موبایلم را گرفتند و حتا اجازه ندادند به خانوادهام زنگ بزنم.
وقتی داخل کلانتری شدیم، سربازی که از بازویم گرفته بود، اشاره کرد به طرف انتهای دهلیز حرکت کنم. یک سرباز دیگر ما دو تا را تعقیب میکرد. در انتهای دهلیز تعداد زیادی مهاجران دیگر هم بودند. طول دهلیز طی نشده بود که هر دو سرباز با دادوفحش فریاد زدند: «بروید جلو!» به تعقیب آن، با مشتولگد همه را داخل یک راهرو نیمهتاریک هُل میدادند. همهی ما که دستهایمان با دستبند پلاستیکی بسته شده بود، با هر مشتولگد سربازان، به همدیگر تنه میزدیم و پیشتر میرفتیم. وارد یک سالن کوچک شدیم. سرباز فریاد زد: «روی زمین بنشینید، بلند نشوید.» بلاخره همه داخل سالن شدیم. به هر سختیای که شد، جایی برای نشستن پیدا کردیم. اجازهی صحبت کردن نمیدادند. حتا اگر کسی دردی داشت و ناله میکرد، با لگد ساکتش میکردند. دستهایمان را باز کردند و دروازه را بهروی ما بستند. تعداد ما در حدود سی تا چهل نفر میرسید.
آن شب خیلی نگران زن و بچههایم بودم و خیلی هم دلم برایشان تنگ شده بود. ناامید بودم و میدانستم که همسرم بیدستوپا است و نمیتواند اطلاعی از من و محلی که اکنون زندانم داشته باشد. همسرم که همیشه در فقر شدید و ناامنی زندگی کرده بود، زجرکشیده، افسرده و همیشه غمگین بود. شب را در سردی و گرسنگی صبح کردیم. صبح نزدیک ساعت هشت بود که دو سرباز آمدند و همه را فراخواندند که به صف ایستاد شویم. نزدیک نیمساعت در صف بودیم. دوباره دستهایمان را با دستبند پلاستیکی بستند و بعد ما را با اتوبوس انتقال دادند به اردوگاه عسکرآباد ورامین. وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، جمع زیادی از مهاجران افغانستانی به صف ایستاده بودند. به ما هم دستور دادند که در ادامهی صف آنان قرار بگیریم. پیشتر یک میز و چوکی قرار داشت و یک افسر چهل پنجاهساله با ریش کوتاه پشت میز نشسته بود. اشاره کرد و یکی از سربازان از ردیف اولی یکی را خواست تا به طرف میز افسر حرکت کند. دو طرف میز هم دو نفر سرباز ایستاده بودند و یکی از آنان با سیمچین دستبندها را میبرید و مهاجران را با خشونت هُل میداد به طرف میز. در آن جمع، تعدادی مدارک شان را با خود نداشتند. بعد اسم و فامیلی و نام پدر و آدرس و شغل را میپرسید و تهدید میکرد که اگر اسم و آدرس را اشتباه بگوییم، بلایی به سرمان خواهند آورد و رد مرز خواهیم شد.
وقتی نوبت من رسید، مشخصاتم را گفتم و برگهی سرشماریای که داشتم را نشان دادم. بعد مثل سایر کسانی که دارای مدارک بودند، اجازه داد موبایلم را بگیرم و برگردم سر کار و زندگیام. از اردوگاه بیرون شدم و در اتوبوس نشستم. وقتی در اتوبوس دیگر جا نماند، حرکت کرد. هنوز مسیر زیادی را نیامده بودیم که باران به باریدن شروع کرد. در مسیر راه اتوبوس گاهی میایستاد و عدهای مسافر را پیاده و عدهای دیگر را سوار میکرد. من در افکار خود غطهور بودم. به این موضوع فکر میکردم که مهاجران افغانستانی با این همه زحمت و بدبختیای که میکشند، چرا هیچکسی نیست رنجها و دردهای آنان را درک کند؟ مدتی به فکر بودم و به این نتیجه رسیدم که انسان افغانستانی بیکس و تنها است. آنانی که تا سه سال قبل شعارشان گوش همه را کر کرده بود، امروز دورتر از مسئولیتپذیری و عدالت فراری اند و اینجا هم کسی نیست که انتظار مهربانی و همدلی را از آنان داشته باشیم.
آنکه در کنارم نشسته بود، درحالیکه از سرما میلرزید، گفت: «عجب بارانی میبارد نام خدا!» حس کردم صدای نگران او با آهنگ باران که گویی زنگ عزا مینوازد، جور میآمد. همچنان که به قطرات ریز و درشت باران، که روی زمین متلاشی میشدند نگاه میکردم، در ذهنم با کلمات، گفتهها و رفتارهای زشت و ناپسندی که نزدیک بیستوچهار ساعت گذشته شنیده و دیده بودم، کلنجار میرفتم.
خستگی ناشی از دلتنگیها و ناامیدی را روی صندلی اتوبوس جا گذاشتم و مثل آدمی که از خواب طولانی برخاسته باشد از اتوبوس پیاده شدم. وقتی پیاده شدم ساعت نزدیک سه بعدازظهر بود و ریزش باران اندکی کند شده بود. منتظر توقف باران نماندم و به طرف محل کارم (دکان ترهبارفروشی) گام برداشتم. نه باران و نه گامهای بلندی که فاصلهها را تا دکان کمتر میکرد، هیچکدام باعث نشدند که لحظهای از فکر و خیال دور شوم. باران بهصورت آرام و گاهی با سرعت متغیر میبارید. غباری از سطح کوچه به هوا برمیخاست و فضای غمانگیز محله را در خود فرو میبرد. سر کوچه که رسیدم با نوعی از هراس که به دلم چنگ میزد، به دکان همسایهها و روبهرو نگاه کردم و پس از آنکه مطمئن شدم سرشان با مشتریهایشان گرم است، به تدریج بر هراسم غلبه کردم و دزدکی از کنار دکانهای آنان گذشتم.
ادامه دارد…
