از وقتی دولت جمهوری در افغانستان سقوط کرده است، در ایران هم تعداد مهاجران افغانستانی افزایش یافته و وضعیت و قیمتهای کارها برهم خورده است. در کل حجم کار در تهران کاهش یافته و بیشتر در حاشیه و شهرستان/ولسوالیها انتقال یافته است. اکثر مهاجران افغانستانی که مدارک قانونی برای کار در شهرستان/ولسوالیها را ندارند، در تهران متمرکز اند و نمیتوانند کاری بیرون از تهران بگیرند. چون گرفتن کار در شهرستان/ولسوالیها به معنای قبول کردن این ریسک است که هر لحظه توسط نیروی انتظامی دستگیر و رد مرز شوند.
آن زمان کار کاشیکاری ۱۶ سرویس در یک ساختمان در میدان ونک تهران را تمام کرده بودم. یک هفته بیکار بودم و در جستوجوی یافتن کار جدید. فصل خزان رسیده بود و هوا رو به سردی بود. در اتاق کارگری پتو به دور خود پیچیده بودم که یکی از آشنایان زنگ زد. برای انجام خردهکاری و تعمیرات یک آشپزخانه در یک باغ در لواسان در حاشیهی تهران تماس گرفته بود. فردا صبح زود با یک رفیق خود رفتیم و برای احتیاط از بازار لواسان مقداری نان خشک نیز از نانوایی گرفتیم. وقتی به آنجا رسیدیم صاحب باغ قبل از ما آمده بود. با عجلهای که داشت سریع کار را به ما نشان داد، با تذکر و تأکید بر شرایط و کیفیت مورد نظرش. آشپزخانه در حاشیهی باغ واقع شده بود، چیزی در حدود ۴۰ متر مربع. ساخت سالهای دور با طرح قدیمی. باید اول تمام کارهای قبلی را خراب میکردیم و میانداختیم دور و جایگزین آن کار جدید با طرح نو و اضافات لازم صورت میگرفت. چیزی که آنجا دیدم و صاحبکار فرمایش داد، با چیزی که روز قبل برای ما گفته شده بود، تفاوت زیادی داشت. هم به لحاظ حجم کار و هم به این لحاظ که قرار نبود همهی کار را ما انجام دهیم. صاحبکار اما اصرار داشت که کل کار را با جزئیات گفته است، با قیمت مورد توافقش. همچنان با تأکید براینکه در مدت دو روز باید تمام شود. به آشنایی که ما را معرفی کرده بود، زنگ زدم. او هم موافق نبود که کار را با این جزئیات انجام دهم، اما میگفت وقتی کار دیگری ندارم، بهتر است که آن را انجام دهم.
چارهای نداشتیم و مجبور شدیم قبول کنیم. هوا سرد بود و محلی برای استراحت و گرما هم وجود نداشت. سه اتاقی که در یک طرف باغ بود، تازه کار تعمیر آنها تمام شده بود و پنجرهیشان هم بدون شیشه بود. فقط یک اجاق گاز را میشد دید که زیر گرد و خاک به دیوار بیرونی آشپزخانه تکیه داده شده است. صاحب باغ گفت که اجاق سالم است و قابل استفاده است. وقتی خواستیم صبحانه بخوریم، چایجوش برای دمکردن چای نیافتیم. با اصرار زیادی از صاحبکار خواهش کردیم و او حاضر شد آن را تهیه کند. یک ربع زمان گرفت تا اجاق گاز را روشن کنیم و راه بیافتد.
بعد از صرف صبحانه، کار را شروع کردیم، با کندنکاری کاشیهای قبلی. گرد و خاک برخواسته از کندنکاری پیشبرد مداوم کار را برایمان غیرممکن میساخت. نفس مان بند میآمد و ماندن زمان زیاد در آن وضعیت را دشوار میساخت. وقتی بخشی از کندنکاری را انجام میدادیم، مجبور بودیم بیایم بیرون و لحظهای را در هوای آزاد و پاک از زیر گرد و خاک فرار کنیم. با کار بیوقفهای که انجام دادیم بخش تخریب آن تا ساعت دو بعدازظهر تمام شد. ادامهی کار اما دیگر آن سختیهای قبل را نداشت. فقط زمان برای پایان کار محدود بود و برای اینکه بهانه دست صاحبکار نیافتد، با سرعت کار میکردیم. تجربه مشابه در گذشته را داشتیم که وقتی کار طبق روال و خواست صاحبکار پیش نمیرفت، در آخر موقع تصفیهی حساب، یا از پرداخت بخشی از پول امتناع میکرد یا آن را موکول میکرد به فرصت دیگر که در هر دو صورت، ارادهای برای پرداخت پول نداشت. روی این حساب بود که با رفیقم تصمیم گرفتیم تا کار امروز و فردا را تقسیمبندی کنیم. زمان تعطیل کار در روز اول را مشروط کردیم به پایان دادن بخش مشخص؛ هرچند اگر در نصف شب پایان پیدا کند.
در وقفهی کوتاهی غذای شب را که آماده از مغازه خریده بودیم، خوردیم. در فضای سرد و باز باغ. فرشی برای نشستن نبود. وقتی مصروف کار بودیم، متوجه سردی زیاد هوا نبودیم، در یک ربع صرف شام اما متوجه شدم که شب را چگونه با این سردی صبح کنیم، بدون پتو و لباس گرم. به شوخی با رفیقم گفتم که امکاناتی برای استراحت و خواب نداریم، چه بهتر که تا صبح کار کنیم. بهخاطر پیشرفت در کار و هم فرار برای شکنجه از سردی هوا. او که روبهرویم سرپاه نشسته بود، فورا ایستاد و به گفتن تنها «آری» اکتفا کرد. بعد از صرف غذا به کار ادامه دادیم، تا ساعت یک شب. دیگر توانی برای ادامهی کار وجود نداشت. حتا حوصله نمانده بود که آب جوش روی اجاق را چای دم کنیم و برای رفع خستگی بنوشیم.
دست و صورت مان را شستیم و باید فکری برای خواب مان میکردیم. خستگی کلافهی مان کرده بود و بدن ما نیاز به خواب و استراحت داشت. هر طرف گشتیم و به اتاقهای خالی سر زدیم، هیچ چیزی نیافتیم. روزش وقتی صاحبکار هنوز آنجا بود برایش گفتیم که برای شب پتو برای ما بدهد. او اما خیلی اعتنایی بهگفتهی ما نکرد و حرف را پیچاند به موضوع دیگر. اول شب هم که چندین بار زنگ زدیم، گفت که خانه نیست و تهران آمده است. اصرار ما برای تهیهی پتو هم نتیجه نداد. در بیرون از اتاقها در گوشهی مجموعهای از کارتنهای خالی دیده میشد. وقتی به آنها نزدیک شدم بوریی سفید ۵۰ کیلویی هم پر به نظر رسید. جرقهی امید برایم پیدا شد و با سرعت باز کردم. پردهی چندین لایه از پنجرههای اتاق بود. دقیقا دو تکه و ظاهرا برای دو پنجره. ناگزیر بودیم به استفادهی آن. آن را با چند تا کارتن گرفتم و رفتم به همان آشپزخانهای که نصف کار آن باقی مانده بود. کارتن را پهن کردم روی زمین و پیچیدم لای پرده. رفیقم هم همین کار را کرد. دیگر نفهمیدم چه وقت خوابم برد.
فردا وقتی چشم باز کردم، آفتاب تیره روی دیوار تابیده بود و رفیقم هنوز خواب بود. به پهلوی راست و عین بچهها پاهایش را به طرف شکم کشیده و خودش را مچاله کرده است. تمام بدنم درد میکرد. آرزو میکردم که رفیقم سرما نخورده باشد. دستها را گره میزدم به هم و میگذاشتم زیر سرم. نسیم ملایمی دستانم را نوازش میداد و نغمهی چندین پرنده را از فاصلهی نزدیک میشنیدم. به فکر فرو رفتم. به قصهی تلخ و دردناک سهدهه مهاجرت خود که نه تا اکنون صاحب چیزی شدم و نه امیدی بر پایان این درد غمانگیز وجود داشت. بعد به خود آمدم که باید برخیزیم. کار ما زیاد است.
آن روز را هم کار کردیم. اصرار صاحبکار بر پایان حتمی کار در آن روز بود. کار را با تلاش بیوقفه تا دوازده شب تمام کردیم. قرار بود صاحبکار فردا صبح زود برای تصفیهی حساب بیاید. تا ساعت نُه صبح منتظر بودیم. او آمد، اما ناراحت از اینکه چرا به تکرار همراهاش به تماس شدهایم. انتظار داشتیم با سختیهایی که در آنجا متحمل شدیم، برای ما پاداش در نظر بگیرد. هیچ پاداشی به ما نداد و تازه برعکس ده درصد پول ما را هم به بهانههای واهی و بیربط پرداخت نکرد.
***
وقتی میپرسم سنوسال تان به چند رسیده، پاسخ میدهد: «۴۶»، چیزی که همخوانی با ظاهر چهرهاش ندارد. خواستم برایش امید بدهم. گفتم: «خیلی جوان ماندی.» صورتش را بر میگرداند به سمتم. نگاه هردویمان گره میخورد به هم. میبینم که لبخند ملیحی بر لبش نقش بسته و حرفم را باور نکرده است. میگوید: «عمر ما در مسافری گذشت. همهاش هم به بدبختی و تباهی. ما که روز خوشی ندیدیم.» او عزمی برای برگشتن به افغانستان ندارد، چون باور دارد که جهالت و نادانی در کشور، آگاهی را زندانی کرده و انتخاب را هم از مردم گرفته است.
ادامه دارد…
