برخاستن از بستر فقر و رنج
پدر سالها است که درد کمر دارد. این درد او را از کار و فعالیت بازداشته است. حتا او قادر نیست کراچی بردارد و مثل هزاران پدر پایتختنشین، روزهایش را با کراچیوانی در کوچه و پسکوچههای شهر به آخر برساند تا لقمه نانی برای فرزندانش تهیه کند.
مادر نیز رنجور و مبتلا به درد است. درد او بیشتر از پدر خانه است. اگر یک روز صحتمند باشد، دو روز دیگر بیمار است. گوشهایش اندکی سنگین شدهاند که نمیتواند بهراحتی حرفهای آهسته را بشنود. او از درد پاهایش مینالد و این درد سبب گردیده است که او از رفتن به خیلی جاها بماند.
یک حویلی گِلی را گرو کرده است. شمار اعضای این خانواده به هفت نفر میرسد که از میان آنها جز حکیمه جویا، یگانه دختر خانه، دیگر کسی درآمد دایمی ندارد. پس از آنکه پدر از کار مانده و خانهنشین شده است، بیشتر با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم میکند. چهار پسر این خانواده دانشآموز بودند و امروز دانشجو و فارغالتحصیل که نیاز به پول رفتن به دانشگاه و مکتب داشتند. حساب پول دارو و درمان پدر و مادر نیز بر آن افزوده میشد.
وقتی نگاه میکنی و این همه مشکلات را برمیشماری، حیران میمانی که چگونه این خانواده تا حالا دوام آورده است که هیچ فرزندی دست از تعلیم و تحصیل برنداشته و رو به دنیای کارگری نیاورده است؟ چه سنگی را بر شکم بستند و چه صبر ایوبی را در پیش گرفتند تا از این همه سختیها و تلخیهای روزگار عبور کنند و…؟
دلخوشی این پدر و مادر، چیزی دیگر است و آن به اصطلاح خودشان، «باسواد شدن فرزندانشان» میباشد. آیندهنگری این پدر و مادر، علاقهمندی فرزندانشان به درس و عبور آنان از مد و فیشنهای جوانی امروز، دست بهدست هم میدهند تا سه برادر در دانشگاه مرکزی کابل (علوم اجتماعی، اقتصاد و انجینری سیول) و آخرین فرزند خانواده هم در دانشگاه پلیتخنیک کابل (فاکولتهی جیودیزی) کامیاب شود.
حفیظالله، پدر این چهار پسر میتوانست که یکی آنان را باسواد سازد و دیگرانش را به ایران برای کار بفرستد یا هم در داخل به بچهکسی یا چوپانی بدهد، یا در نهایت یکی را برای کار و دیگرانش را باسواد میساخت؛ اما این کار را نکرد و بهجای آن هزاران تحقیر و توهینی که در جامعهی ما نسبت به خانوادههای فقیر روا داشته میشوند را به جان خرید و نیز دهها نگاه و حرفهای معنادار را پذیرفت؛ اما حاضر نشد تا مانع تعلیم هیچ یکی از فرزندانش شود.
این چهار برادر و یک خواهر با فقر و تنگدستی پدر و مادرشان ساختند و برای فراگیری درس کمر همت بستند. اینها پولی برای خرید لباسهای رنگارنگ نداشتند و شاید با یک لباس، یک بهار تحصیلیشان را پشت سر کرده باشند. شاید همصنفان و دوستان دانشگاهشان را برای روزها و شبها به مهمانی دعوت نتوانسته باشند یا هم با سفرهی رنگین پذیرایی. شاید در روزهای رخصتی به پغمان، صیاد و باغ بابر به تفریح و خوشگذرانی نرفته باشند و…
با آنکه روز خوشی از در دوران تعلیم و تحصیلشان بهیاد ندارند؛ اما توانستند رویاهایی پدر و مادرشان را به واقعیت تبدیل کنند.
حسین جویا که اکنون از فاکولتهی اقتصاد دانشگاه کابل فارغ گردیده است، در بهاری که صنف دوازده بود، برای تهیهی فیس کورس، مجبور شد تیلفونش را به فروش برساند و آن بهار تلخ را با پول قرض از این و آن بگذراند. بهیاد دارم بهاری را که با اسحاق جویا به دانشگاه رفت و آمد داشتم، در نه ماه تحصیلی تنها یک دریشی را برای هر روز پوشیدیم…
همت بلند این پدر و مادر، درس و الگویی برای پدر و مادرانی است که به بهانهی تنگدستی و فقر، مانع تحصیل و تعلیم فرزندانشان میشوند و کامیابی این برادارن در بهترین رشتههای تحصیلی و در نهایت فراغت آنها، درسی است برای جوانانی که فقر و بیپولی پدر و مادرشان را بهانهای برای تنبلی و سهلانگاریهایشان قرار میدهند.
عصر جمعه، 12 جدی، در جشن فراغت دانشجویان ولسوالی پنچاپ شرکت کرده بودم که در این میان تمام دلخوشی من با خوشی این پدر و مادر گره خورده بود که شاهد فراغت دومین جوانشان از دانشگاه کابل بودند.
حسین جویا! فراغتت را از دانشکده اقتصاد دانشگاه کابل یکبار دیگر تبریک میگویم…
