هرسال با تقویمهای جدید، کهنهتر میشویم…
سالهای متوالی، از ما عبور میکنند؛ اما ما همچنان در خویشتن آشفتهی خویش فرومیمانیم. رویاهایمان کوتاهتر میشوند و باورهایمان به روشنایی، تیرهتر. چشمانمان برای دیدن افقهای بلند، خیرهتر میگردند و امیدهایمان برای گشایش «دولتِ اقبال»، کمتر…
هرسال بزرگترین آرزویمان این میشود که دیگر بینی دختری از شدت غیرت مردانه بریده نشود، به پسرِ سه سالهای از روی قساوت سبعانه، تجاوز نگردد و زنی از تراکم خشونت وحشیانه، به آتش افگنده نشود.
هرسال، تقویم کهنه را به بخاری میاندازیم؛ اما با تقویم جدید، کهنهتر میشویم. نوروزِ جدیدی را با شادمانی آغاز میکنیم؛ اما آخر سال را با سیلی از خون و خوف و خاکستر به پایان میبریم.
هرسال، شادیهای مان کوچکتر میشوند و عزاهایمان عظیمتر. شکوهِ لحظههایمان نازکتر میشوند و شرارتهای زندگیمان قطورتر…
هرسالِ جدید را با آرزوهای کوتاه آغاز میکنیم؛ اما با مرگهای بلند به پایان میبریم. به مرگهای مستمر، معتاد شدهایم و به اعتیادهای سیاه زندگی، خو گرفتهایم.
هرسال عاشقتر میشویم: عاشق شهادت، عاشق غیرت، عاشق شهوت، عاشق ثروت و عاشق منزلت رهبران سیاسی…
هرسال عاشقتر میشویم: عاشق مِهرورزیهای دروغِ ریس جمهوران و مُهرههای شلوغِ تسبیح بهدستان؛ عاشقِ شکُوههای بیبنیاد و شُهرَههای شیاد.
هر سال عاشقتر میشویم: عاشقِ کاریزمای نحیف پیشوایان و جلوههای پرشکوه انتخاباتهای ارزان! عاشق شعارهای شیکِ «دانایان بلخ» و پانتومیمهای ریتمیک نوابغِ تلخ!
هرسال عاشقتر میشویم: عاشقِ فعالین وارستهی مدنی و تماسهای مکرر بدنی! عاشق شعرهای فمینیستی، موسیقیهای ماتریالیستی و مکتبهای اگزیستانسیالیستی.
و… آغاز هرسالِ جدید را با پیامهای وحیانی و لبخندهای آسمانی رییس جمهورهای خیلی محترم شروع میکنیم؛ اما با جسد خونین «زبیر»های بیزبان و تنِ پاره پارهی «قدسیه»های زمینی به پایان میبریم.
