دیروز دموکراسی را زیر پل سوخته دیدم. حقوق بشر هم کنارش نشسته بود. برگههای رایدهی را لول کرده و هیرویین میکشیدند. تقلب و دروغ از بالای پل بر سر و روی دموکراسی و حقوق بشر «تف» میکردند و میخندیدند.
دموکراسی فریاد زد: آهای بیشعور، من را شما به این روز انداختید! من برای خودم کسی بودم.
دروغ گفت: راست میگویی، راست میگویی… و بعد دوباره به او خندیدند و رفتند.
آزادی بیان داشت راهپیمایی میکرد. پلاکاردهایی در دستش بود که از حقوق بشر و دموکراسی دفاع میکردند.
دروغ در صف اول راهپیمایی حضور داشت و با رسانهها مصاحبه میکرد.
آزادی بیان روی همان پلی راهپیمایی میکرد که حقوق بشر و دموکراسی زیر آن سیاهترین روزهایشان را تجربه میکردند؛ اما آنها را هرگز ندید؛ چون که برق کروزین ثروت و لیموزین شهرت چشمش را کور کرده بود.
راستی صداقت را دیدم؛ ورشکست شده بود، کسی جنسش را نمیخرید.
من نسلی را دیدم که رشوت میخوردند، مشروب مدرنیته مینوشیدند و عارقهای روشنفکری میزدند.
نسلی که لباسهای اتوکشیدهی مارکدار میپوشیدند، سیگارهای گرانقیمت میکشیدند و دودش را با یک ژست «چه گوارا»گونه به روبهرو، به اطراف و به بالا میفرستادند و بحثهای فلسفی میکردند.
من نسلی را دیدم، ریشه در سنت داشت و در هوای مدرنیته نفس میکشید، نسلی که با تفکری برهنهگرا، از پشت عینک سکولاریسم اندام زنان برقعپوش را رصد میکرد!
نسلی که تفکر دینی را مسخره میکرد، ولی وقت مرگ عزیزانش در مسجد، مجلس ختم قرآن میگرفت!
نسلی که روشنفکرانش پشت میلههای تعصب قومی گیر کرده بودند و همهچیز را در ترازوی قومیت میسنجیدند.
و مردمش…
باز هم همان قصهی همیشگی است. تنها مردم مثل همیشه به کار مشغول بودند، نه به حقوق بشر کار داشتند، نه به دموکراسی، نه دروغ میگفتند، نه دنبال آزادی بیان بودند. آنها فقط میخواستند زندگی کنند؛ اما هرازگاهی یک نفر که دلش از همهجا پر بود، خودش را منفجر میکرد و بعد مردم «شهید» میشدند و دوباره آزادی بیان به خیابان میآمد، دروغ مصاحبه میکرد و شهرت و ثروت دوباره سروکلهیشان پیدا میشد.
