یک
اول صدای شلیک گلوله از طریق گوشهایم -که بهشدت مثل دیگر حواسم حساس شده بود- وارد شده و تمام وجودم را لرزاند؛ بعد خود گلوله در پایم، در ران چپم، از عینک زانو بالاتر، اصابت کرد. صدای فریاد من، ناشی از زهر گلوله، دل شب را پاره کرد. و نیز از تمام کوچه عبور کرده، وارد خانهها شد. سایهها، از اینکه دستگیر نشوند، فرار کردند. سایهها همه نقابپوش بودند.
سنگینی نگاههایشان را، بعد از آنکه از سرای شهزاده بیرون شدم، احساس میکردم. به گامهایم سرعت بخشیدم. آنان نیز به گامهایشان سرعت بخشیدند. ناخودآگاه ترس عجیبی در دلم خانه کرد. ناخودآگاه قدمهایم تیزتر و تیزتر شدند. هرچه سعی میکردم که از آنان دور شوم، باز هم سنگینی نگاههایشان را پشت سرم احساس میکردم. تپشهای قلبم بیشتر و بیشتر میشد. این بار اول نبود که چنین نگاههای وحشتناک را پشت سرم متوجه شده بودم. بارها و بارها اینگونه رویدادها اتفاق افتاده بود. من، مثل دفعههای قبل، اینبار هم سعی کردم تا سنگینی نگاههایشان را نادیده بگیرم و با ذهن بدون تشویش به طرف خانه بروم. اما دریغا که اینبار مثل دفعههای قبل نبود. نتوانستم از زیر سایهی نگاههای ترسناکشان فرار کنم. غافل از اینکه آنها همهجا بودند و در پس و پیشام تلهها چیده بودند.
وقتی که از خیابان اصلی گذشتم و به جادهی فرعی وارد شدم، نگاهم مستقیم به نگاه یکیشان افتاد. به خود لرزیدم. موترها چراغهای پیش رویشان را روشن میکردند. من با خود میگفتم که هنوز زیاد دیر نشده است و آدمهایی زیادی در رفتوآمد هستند، چیزی نیست و به خود دلداری میدادم. اما در حقیقت هرچه چراغهای موترها روشن میشدند، ترس و هراس در دل من عمیقتر میشد. وقتی نگاهم به نگاه یکی از آنان افتاد، روی خود را به طرف دیگر دور داد. به مجردی داخلشدن به سرکی که منتهی به خانهی ما میشد، به سرعت وارد یکی از دکانهای خوراکهفروشی شدم. چند دقیقه صبر کردم تا آنان از من پیشتر بروند یا به نحوی مرا گم کنند. بعد سرم را از دروازهی دکان بیرون کرده، چپ و راست را نگاه کردم. نبودند. از دکان برآمدم و با خیال راحت به طرف خانه روان شدم. دیگر همهجا در تاریکی فرورفته بود. جز بعضی خانهها که از انرژی آفتابی استفاده میکردند؛ مثل ساختمان چندمنزلهی سر کوچهی ما.
داخل کوچهی خود ما که شدم، در فاصلهی چند متر به شکل خیره متوجه شدم که دو سایه ایستادهاند. مرا که دیدند، حرکت کردند. آرامآرام پیش آمدند. نزدیکتر که شدند متوجه شدم که در دست یکیشان تفنگچه است و به طرف من نشانه گرفته است. دست و پایم سست شد. بیحرکت ایستاده شدم.
فردی که تفنگچه به دست داشت، گفت: «پیسهها را از جیبات بکش.»
گفتم هیچ پولی پیشم نیست. سعی کردم به خود حاکم باشم و آنان را معطل کنم. زیرا بهیاد داشتم که چند هفته قبل، صاحب آن ساختمان کمرههای امنیتی سر کوچهاش را نصب کرده بود. اما به آسانی به چشم نمیآمدند. بگو مگو بین ما زیاد صورت گرفت. تا اینکه دزد سلاح بهدست، قید تفنگچه را کشید و بیمعطلی به پایم شلیک کرد و صدای شلیک گلوله تمام اهالی کوچه را خبر کرد.
دو
صدای شلیک گلوله آرامش سفرهی ما را برهم زد. صدای شلیک که به گوش ما رسید، سرم به طرف دخترم چرخید و گفتم: «صدایش نزدیک نبود؟ مثلی که از کوچهی خود ما باشد.» دفعتا از سر سفره برخواستم و به طرف اتاقی که صفحه (السیدی) کمرههای امنیتی روی دیوار نصب شده بود، دویدم. بسیار نگران شده بودم؛ چون پسرم تا آندم خانه نیامده بود. صدای وحشتناک مرمی دست و پایم را به لرزه انداخته بود.
به صفحه که نگاه کردم یک نفر را دیدم که با روی به زمین افتاده و غرق در خون بود. با خود گفتم خدایا خیر. خدا نکند پسر من باشد. احمد. درحالیکه دویده به طرف دروازهی حویلی میرفتم، به دخترم فریادزنان گفتم که زود به برادرش زنگ بزند. از دروازهی خانه که بیرون شدم، احساس کردم که تمام کوچه در ترس و وحشت خفه میشد. نزدیک زخمی که رسیدم، از روی زمین برداشتماش و به چهرهاش نگاه کردم. شناختماش. غلامنبی (مستعار) بود، همسایهی دست چپ ما. در سرای شهزاده صرافی میکرد. غریبکار است. به پسر کوچکم گفتم: «هله بدو و به پسرش زنگ بزن. بگو سر پدرت دزدان حمله کرده.»
چیزی نگذشته بود که مردم از خانههایشان برآمدند. پسرش را که خبر کردند آمد و پدرش را، غرق در خون، به شفاخانه انتقال داد. خود غلامنبی نسبتا بیهوش بود. لباسش کاملا خونآلود شده بود.
دوباره به خانه برگشتم. دخترم صدایم کرد، پدر بیا و ببین که کمرهی سر کوچه تمام چیز را ضبط کرده است. دزدها که دو نفر بودند از حدود نیمساعت قبل در کوچه در کمین غلامنبی بودهاند. بهصورت بسیار خیره دیده میشدند. در قسمتی که نور چراغ سر کوچه کمتر میشد، در تاریکی سایهی چراغ خودشان را گرفته بودند. هر دو جوان بودند. از قدوقامتشان به نظر میرسید که بین ۲۰ الی ۲۵ ساله باشند. صورت هر دویشان با دستمال پوشانده شده بودند. از چشم کمره دیدیم، وقتی که غلامنبی داخل کوچه شده بود، دزدان آرامآرام در برابرش ایستاده شدند. بینشان مشاجرههای لفظی صورت گرفته بود، دیده میشد که غلامنبی نمیخواست پولها را به دزدان تسلیم کند. بعد یکی از دزدان به غلامنبی نزدیک شد و با مشت بهصورت او کوبید و غلامنبی به زمین افتاد. غلامنبی دوباره سر پایش ایستاد شد، بعد دزد چاقویی را از جیباش کشیده و به شکم غلامنبی فرو کرد. بازهم در کمره دیده میشد که غلامنبی مقاومت میکند، در همین کشمکش بود که دزد سلاح بهدست، سر غلامنبی شلیک کرد. به پایش شلیک کرد. غلامنبی که بهروی زمین افتاد، دزدان جیبهای او را تلاشی کرده و پولها را با خودشان بردند.
سه
صدای شلیک گلوله را که شنیدیم، مادرم فریاد زد: «خدایا خیر.» صدا نزدیک بود. فهمیده میشد که در همین کوچهی خود ما بوده است. میخواستم بیرون از خانه برآیم که مادرم مانع شد و گفت جایی نروم و در خانه بمانم. چند لحظه بعد، زنگ مبایلم به صدا درآمد. وقتی که تماس را جواب دادم، صدایی آشنا از پشت گوشی گفت که سر پدرم دزدان حمله کردهاند. «تیز بیایید که به شفاخانه انتقالش بدهیم. زخمش شدید است.»
همهی ما دفعتا از خانه بیرون شدیم. من و مادرم و دو خواهرم. به یکی از همسایهها که موتر شخصی داشت، تماس گرفتم. و پدرم را به شفاخانه انتقال دادیم. وضعاش بسیار وخیم بود. داکتران گفتند که یک مرمی به پای چپاش اصابت کرده و چندین چاقو به شکماش فرو کردهاند. معلومدار بود که دزدان کاملا حرفهای بودند و مجهز با سلاح سرد و گرم. بعد کاکایم به حوزهی امنیتی مربوطه تماس گرفت و جریان را با نیروهای طالبان در میان گذاشت. مادرم هم که بیماری نفستنگی داشت، ناگهان غش کرد و او را هم بستری ساختیم.
من دانشآموز صنف یازدهم مکتب هستم. بسیار به درس و تحصیل و کتاب علاقه دارم. در کنار مکتب، به آموزشگاه انگلیسی هم میروم. تصمیم داشتم به صنف کمپیوتر هم ثبتنام کنم. پدرم همیشه میگفت که از او چیزی جور نشد. شرایط جنگی و تحولاتی که کشور ما همیشه با آن دستوپنجه نرم کرده، اجازه نداده تا پدرم درس بخواند. پیش از آمدن طالبان، پدرم به توصیهی یکی از دوستانش مقدار پولی که به هزار رنج و درد پسانداز کرده بود، در کسب صرافی به چرخش انداخت. روزگاری بخور و نمیری تهیه میشد، اما از آن شب به بعد، همه چیز تغییر کرد و سیاهی آن شب زندگی همهی اعضای خانوادهی ما را در برگرفته است. پدرم از ناحیهی پا کاملا فلج شده است و امید من به ادامهی تحصیل هم از بین رفته است. شاید فکر کنید که پدرم چون در سرای شهزاده صراف بود، حتما یک بانک پول در خانه دارد، خیر، چنین نیست. خانهی ما کرایی است. من که شخصا چیزی را بهنام پول پسانداز نمیشناسم. تمام سرمایهی ناچیز ما سیار بود در دست پدرم. روزها میرفت و شبها در خانه بود. گاهی کم میشد و گاهی زیاد. تا آن شب که دزدان وسیلهی کسبوکارش را با خود بردند و بار سنگین زندگی را بر دوش من انداختند.
