اين شهر ديگر براي من امن نيست. اصلاً زمين و خاك، با سازِ بهانهگير نفسهاي من آشتي نميكند. هنوز باورم نميشود، ولي بالاخره گذرِ هفتههاي طاقتفرسا در انحناي نامطمئن تنهايي، سرنوشتِ پرِ كاغذ در باد را برايم خوب نقاشي كرد. در كمال استيصال، به اين حقيقت تن دادم. بايد ميان شلوغي و ريا و دروغ و دغلِ جماعتِ انسان، سر كرد و عمر گذراند. شايد راهِ زندگي همين است. براي فرار از ابتذالِ دروغ و نيرنگ و ناآرامي روانِ خلقِ خدا، احمقانه است اگر در كوي برزن، دنبالِ قلبي باشي كه در بحبوحهي خستگي و فرسودگي ناشي از سر خوردن ميان ابتذالِ انسانيت، تن و روحت را آرام كند. كه مثلاً برايت شعر بگويد، ايمان و آرامش بر سفرهي تنهايي و خستگيات بريزد، غزل بخواند، وقتي گم ميشوي، پيدايت كند و مواظبت باشد، عشق بكارد…
يافت مينشود، گشتهايم ما!
