کابل کم کم به سرزمین ارواح تبدیل شده است. آدمی را، نه صبح صادق و نه شام تاریک، یارای گشتوگذار در کوچهها و جادههای مزدحم این شهر است. خیلی اگر جرأت کنی، با هزار دلهره و ترس، معمولاً در ساحاتی گشتوگذار میتوانی که ضریب ناامنی در این ساحات نزدیک به صفر است. رستورانتها، قمارخانهها، مراکز فرهنگی، مساجد، بازار، محیط کار، ادارات، ساحات نظامی، خانه و بالاخره همهجا بوی ناامنی، خون و جنازه میدهد. من هر وقت پایم را بیرون خانه میگذارم، امید بازگشت به خانه را از کف میدهم. در هر قدم، صدای انفجار و جسدهای نیمهجان و بیجان میبینم؛ انگار دچار توهمم و هر ناآشنایی به نظر انتحاری و مخل امنیت معلوم میشود. فعلاً نه پای رفتن از این شهر است و نه پایانی برای این کابوس. همهچیز نگرانکننده است. دولت وحدت ملی هم قصهاش مفت شد. بدیهایش دولت از شمارش بیرون شده است. عطش قدرتخواهی سیاستمردان هنوز فروکش نکرده است. دولت جدید، بیکابینه بهسوی آیندهی نامعلوم به پیش میتازد. سپاه تاریکی در حال پیشروی و قدرتگیری است. واماندهام چه کار کنم. آه زندگی، چه دشوار، چه سخت و چه بیمزه در گذری!
م. خلیل اسیر
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
