امروز میخواهم یکی از ابیات دوست عزیزم شمسالدین حافظ را در پرتو تحولات جدید کشور برایتان تفسیر کنم. بیت این است:
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدمِ بادِ بهار آخر شد
البته یک توضیح کوچک هم بدهم که چرا از شعر حافظ مدد میجویم. میدانیم که حافظ مدتها پیش در یک قرن دیگر زندگی میکرد. اما این را هم میدانیم که او پیشاپیش میفهمید که چند قرن بعد فارسیزبانها و حتا دریزبانها، میآیند و سوال خود را از دیوان او میپرسند. آن وقت او هم باید پاسخی آماده داشته باشد. این است که دیوان حافظ همهی پاسخها برای تمام پرسشهای بشر را در سینهی خود نهفته دارد. سینهاش هم که چاپ شده و در دسترس عموم هست. البته کتاب دیگری هم هست که همین خصوصیت را دارد؛ اما چون شعر نیست، زیاد مزه نمیدهد. به هر حال.
در بیتی که آوردم، حافظ به این سخن محمد اشرف غنی، رییس جمهور ما اشاره دارد که گفت، در کابینهی جدید همهی چهرهها نو خواهند بود. حافظ وقتی که میگوید، «آن همه»، یعنی اینکه تمام کسانی که در دولت کرزی کار کرده بودند و هر صبح ناز میکردند و عسل میخوردند، از دولت جدید محروم خواهند شد. توجه کردهاید که حافظ در مورد کابینهی قبلی از استعارهی «خزان»، یعنی خزنده استفاده میکند. منظورش این است که کسانی که بهصورت خزنده خودشان را به رییس جمهور میرساندند و قبالهی زمین میگرفتند، یا کرزی را مجبور میکردند که نامهی اعطای وام صد میلیون دالری صادر بفرماید تا در کابل بانک «طبق قانون اجرائات گردد»، دیگر این کارها را نخواهند توانست. یعنی آن همه عیش و عسل و قباله و قرضه عاقبت در قدمِ بادِ بهار آخر شد. یعنی از این پس هیچ دیگر. البته توجه کردهاید که حافظ میگوید، «در قدمِ بادِ بهار». حافظ بزرگ خیلی پدرلعنت بوده (ببخشید، من که هیجانی شوم، با فحش به پدر افراد از آنها ستایش میکنم و این عنعنهی رایجی در ملک ماست). ببینید که با چه مهارتی پیشبینی کرده بود که انتخابات ما در فصل بهار برگزار میشود. البته این هم هست که میگوید بادِ بهار. یعنی بهار معلوم نیست خودش کی میآید. فعلا که بادش بهشدت میوزد و بروف بروف تداوم دارد و ممکن است حتا باعث تحول شود (ویراستار پیشنهاد داده که بهجای میوزد، میرود بگذارم. اما من اساسا به ویراستار و حرفهایش باور ندارم).
در ضمن، یادتان هست که مولوی میگفت:
گفت پیغمبر به اصحاب کبار
تن مپوشانید از بادِ بهار
همین هفتهی گذشته یکی از اصحاب کبار در کابل همین اندرز را بهکار بست و تن نپوشانید و به بازار برآمد، چه غوغایی برخاست. البته او باد زمستان را با باد بهار اشتباه گرفته بود. ولی چه فرقی میکند؟ باد باد است، چه بهار و چه زمستان.
