دیانت مبتذل
دیروز با دوستی صحبت میکردم. گفت: دو معتادی را دیدم که در زیر پل
سوخته مرده بودند. دوست دیگری گفت: من چند روز قبل دیدم یک گدا مرده بود و مأموران پولیس جمع شده بودند.
هر بار از بالای این پل میگذرم، لحظهای در فکر فرورفته و به «شهرک معتادین» و «خانهی گدایان» و به تمام نفرینیان خاک آنجا خیره میشوم. جالب است در حاکمیت تنها کشور دنیا که رییس جمهورش «دومین متفکر جهان است» و مهمتر از همه، در دو قدمی بزرگترین مرکز دینی (دفتر و مدرسهی آیتالله محقق کابلی) روزانه انسانی از بیچارگی میمیرد و دهها تن دیگر گدایی میکنند.
در جلو نانواییهای اینجا گدایان گرسنه صف میبندند و به هرکسی التماس میکنند، نانی برایشان بخرد. نمایندههای شورای ملی و سیاستگران کشور با موترهای شیشهدودی از بالای این پل مغرورانه میگذرند و روحانیون معمم با خیال راحت به دفتر و مدرسه میروند و میبرآیند. انسان از بودن احساس نبودن میکند. واقعا سیاست در این کشور مبتذل است و دیانت مبتذلتر و مردم قربانی!
کاش بهجای رجزخوانی بهخاطر زانوهای برهنهی یک دختر، در برابر انسانهای گرسنه و گدا احساس مسئولیت میکردیم. کاش بهجای گیر دادن به موهای خانمی، به بیعدالتیهای سرزمینمان اعتراض میکردیم.
