کابل در این روزها گذرگاه مرگ و سوگواری شهروندان کابلی گردیده است. در هفتههای اخیر کمتر صبحی به شام پیوسته است که صدای انفجار و شلیک گلوله آرامش ساکنان این شهر هزار چهره را پریشان نکرده باشند، قامتی نقش زمین نگردیده باشد و صدای گریههای بیوقفه آرامش و سکون همسایه را برهم نزده باشد. کابل در این روزها مملو از ترس و نگرانی است. اما با طلوع خورشید زندگی در شهر جریان مییابد، نفسهای شهر به تپش می افتد، جادههای شهر برای فرسودهترین و لوکس ترین ماشینهای جهان جا کم میآورند.
گاهی صدای انفجار با صدای پیالههای شراب و دود باروت با دود قلیان قهوه خانههای شهر درهم میآمیزند و شهر این گونه با نیم رخی مرگ و زندگی نفس می کشد. پیش از اینکه تکه پارههای جان قربانیان انفجار از روی جاده برداشته شوند، آهنپارههای ماشین با سرعت باد جمع میشوند و به فروش میرسند و این گونه زندگی و مرگ در این شهر به هم گره میخورند. کابل نیم رخی از بهشت و جهنم است. زندگی در این شهر با بیم و امید ورق میخورد. شبها که شهر در سیاهی فرو میرود، بر شادیها و غمهای مردم چادر می کشد اما صبحها با طلوع خورشید میلونها امید و اندوه روشن میشوند.
Hadi Miraan
با دیگران به اشتراک بگذارید
1 دیدگاه
1 دیدگاه
