در ازدحام سکوت و صدا…
مدتیست در جوار دریای ته نشین شده ی کابل هستم؛ کابل: دیار دلبریها، دلدادگیها، دلمردگیها، دلخوشیها و دلزدگیهاست.رنگهایش به سادگی مجذوبت می کند ولی تاریکیها و فریبهایش به آسانی مقهورت می سازد. عشق ماندن را بزودی درنگاهت می رویاند اما حزن “چگونه بودن” را در رگهایت متورم می سازد. از همان بدو ورد “آلودگی” را نفس میکشی.آلودگی زینت شهر گردیده است. هویت رفتارها و ماهیت فکر کردنها شده است. در هر برزن و خرمنی، بساط سیاست ورزی گسترده است. حرف دلها کمتر از جنس “جوهر” است. رنگ همهی سخنها از لون “عَرض” است.
شهر پر است از دانشجوهای مشتاق و امیدواری که برق گیسوانشان آفتاب خاک گرفته صبحگاهی را جلا میبخشد. هر گوشهی شهر مملو است از موسسات عالی و “صالون” های خیالی که عشق به تکاپو و رمق به زندگی را آرایش میکنند.
در ازدحام پر شتاب شهر، صدای انتحار و انفجار هر روز بلندتر از هر صدایی شنیده میشود اما این صدا، نمی تواند التهاب امید و اشتیاق زندگی را بشکند. زندگی و تکاپو و امید در تمام لایه ها و رگ های شهر جریان دارد و قلب شهر، پر طنینتر از هر صبح برای زنده ماندن، دیدن آفتاب را نوید می دهد.
دیدن دوستان و یاران قدیم و جدید که بخشی از دلخوشیهای زندگی آدم دور افتاده ای چون من است، لذت بخش ترین لحظههای عمر است. گفتن وخندیدن در سفره ی پر مهر یاران و کافه و رستوران نشینی با این خوبان، شربت شعر و لذت فلسفه را در کام آدم می ریزد.
لطف و مهر و بزرگی و پاکی بسیاری از این خوبان در وصف قلم نمی گنجد و لاجرم نام بردن از هرکدام حتا در حوصلهی یک دانشنامه هم مقدور نیست. اما همین قدر بس که با صدای بلند بگویم هرکدام این خوبان کتاب عمر و فصل های زندگی مرا قطور ساخته اند. چه آن خوبانی که یک عمر باهم نفس کشیده ایم و یار دبستانی بوده ایم و امروزه به مدد دانش و به برکت فضل و جهد شان به مدارج بالای سیاست و مدیریت و اندیشه و علم دست یافته اند و چه آن یارانی که سالهاست از خوان محبت و فضل مهربانی شان توشهها اندوخته ام و چه آن جوانان هنرمند و نوربندی که با ترتیب جلسات سنجش و سخن، خاطرات لذیذ مهرورزی و جوانمردی را فراهم آوردند.
داریم به لحظه های پایانی سفر نزدیک می شویم. من اما که یک هفته است سهم چکرهایم را به بیماری سپرده ام، دل کندن از این ازدحام را می گِریَم. مریضی اینجارا دوست تر می دارم از آسمان بلورین اسلو و هوای آلودهی پل سوختهاش را سازگارتر با روح خسته از سکوت دم کرده ی غربت غریب غرب می شمارم.
منی که از کودکی، وطنم را بر شانه هایم استوار کرده بودم، هنوز هم در برهوت بی وطنی زندگی می کنم. تصور می کنم کابل، همان مدینهای است که ” شاید ” فاضله” نباشد اما احساس می کنم همان “ارض موعودی” است که می توانم نوستالوژی یک عصر غریبی ام را در میان غبار شبانگاهی”پل سرخ” جستجو کنم…
