مرنجان
تپهی مرنجان زیباترین بخش کابل است. کاملاً به نامش میماند. زیبا، بلند، اما فروتن. وقتی بر شانههایش بالا شوی، پاهایت را نوازش میدهد. نه سنگ و نه لاخ و نه زحمتی. شانههایش مثل بالهای پری به چهارسو گشاده اند و از هر کنارش که بخواهی، میتوانی بدون هیچ زحمتی بالا بروی. از فرازش میتوانی تا دوردستهای شمالی، پغمان، بگرامی، ده سبز و کوهستان را تماشا کنی. نیمهی شرقی و شمالی کابل مثل کف دست در برابرت افتادهاند.
اگر دست به سر و رویش کشیده میشد، از ساختن خانههای خودسر جلوگیری میگردید و گورستان و ملاخانهاش نمیساختند، مرنجان میتوانست زیبایی پغمان و گلغندی و قرغه و للندر را همه مثل نگین جادویی در دل کابل جمع کند.
اما زیبایی در بسیاری مواقع مایهی رنج است. در گذشته هم این زیبای کابل حتماً رنج زیادی کشیده و شاید از همین خاطر نامش مرنجان است. میترسم مرنجان دورهی تلخی را آغاز کرده باشد. بوی لعل مسجد میدهد. میترسم این نگین کابل را به کورهی داغی تبدیل کنند که دودش چشم سمرقند و بخارا را هم بسوزاند.
حال که این طور شده، نامش را هم تبدیل کنند؛ شاید پس از این تپهی برنجان نام بامسمایی برای مرنجان باشد.
