خالق ابراهیمی
مادرم میگفت: پسرم بخیز و دست و رویت را شستن بده. بیا صبحانه بخور، برو مکتب. من ضد میکردم و پاهایم را به زمین میمالیدم که ایران میروم. آن زمان ایران برای من، جایی بود که به آرزوهایی دست نیافتهام برسم. گاهی سرم را به دیوار میزدم، گاهی شب روی درخت مینشستم که ایران میروم. اعضای خانواده هرچند که عذر و زاری میکردند، از سر خر شیطان پایین نمیآمدم که نمیآمدم. البته که ایران رفتن من با پاکستان رفتن حامد لالا کمی تفاوت داشت. اما یک چیز بین ما مشترک است، شوق سفر.
در تاریخ پرافتخار و سراپا دروغمان نوشتهاند که احمدشاه ابدالی هفت بار به هندوستان لشکر کشید و هربار با دستآوردهای بزرگی به مملکت برگشت. حالا میدانیم که سفر کردن و شوق سفر، از بزرگان برای ما میراث مانده است و نباید این میراث جاویدان را دست کم گرفت یا علیه آن کوچک کلمهای نوشت. برای من، رفتن به ایران فقط دوبار میسر شد و با دستآوردهای بزرگی؛ نظیر تحقیر، توهین و سرشکستگی همراه بود. اما حامد لالا این بیستمینبار سفرش به پاکستان است. هربار با صد دبدبه و طُمطراق راهی سفر شده است؛ اما همیشه با گردن کج و دست خالی دوباره به وطن عزیزمان رجعت نموده است. مشکل اصلی در اینجاست که حامد لالا این سفرهایش را پرافتخار میداند و در سخنرانی امروزش گفت که هیچ رییس جمهوری تا حال بیست بار به کشور همسایهی خود سفر نکرده است.
از قول من به حامد لالا بگویید که وقتی به سفر رفتی، عدهای از هواداران برادر مُرسی را نیز از افغانستان با خود ببر. آخر راهِ رسیدن به جنگ از پاکستان میگذرد و راه رسیدن به بهشت نیز. البته که راه رسیدن به مصر همچنان از پاکستان میگذرد. خلاصه هر راه خوبی را که در جستوجوی آن باشید، از پاکستان میگذرد، به جز صلح و ثبات افغانستان. گرچه متفکر بزرگ محمد ولی زلمی میگوید که راه رسیدن به صلح در افغانستان از اسلامآباد به سمت عربستان سعودی کشیده شده است؛ چون در دوران جاهلیت افغانی، پول و صلح و مهمات از آدرس عربستان وارد پاکستان میشد و ما افغانهای همیشه در جنگ با صلاحهای پاکستانی برادر کمونیست و سوسیالیست خودمان را به قتل رساندیم. با تصلیحات پاکستان زنان و کودکان خود را در انظار عموم به خون نشاندیم.
وطنم دوباره اینک، تو و سفرهای کشمیر/ از بلندی لافهایت، شود آفتاب تفسیر. فکر میکنم این شعری که برایتان نوشتم، نیاز به تفسیر و تشریح نداشته باشد. خودتان بهتر میدانید که سالهای سال میشود سفرهای کشمیر و هند و پاکستان، پشت سر هم انجام میشود. فکر میکنم که ما تنها ملت غیور و سرافراز روی کرهی زمین هستیم، که تمام وسایل و نیازهایمان وابسته به بیرون است. کفشهایمان چینایی، لنگی پاکستانی، مکالمات ایرانی، نصوار هندی، تُفدانی جاپانی و همینطور اگر بشماریم حتا قادر به داشتن و تولید یک سوزن در داخل کشور نیستیم.
و اینبار، به دنبال صلح پاکستانی. فکر میکنم حامد لالا مثل من اشتباههای بزرگی انجام میدهد. صلح دموکراسی نیست که با دالر تفسیر شود. ایشان فکر میکند، همانطوری که همهی نیازهایمان را با واردات پاسخ میگویم، نیاز به صلح را نیز از جای دیگر میتوانیم وارد کنیم. مخلص کلام عزیز! نتیجه هیچ است.
