مرگ… شهر و روستا ندارد!
چه قلبهاى شريفى كه به بهانهى ساده «بودن»، با تيرهاى عاريتى و گلولههاى عاريتى سوراخ مىشود… چه داستانهاى روانى كه ناگهان در نيمهی راه، ناتمام مىمانند… و چه زندگىهاى معصومى كه به بهانههاى «هيچ»، بىرحمانه در وطنم پايان مىيابد… و تلختر اينكه بيشترِ اين قصهها در دورترين روستاها اتفاق مىافتند و گوش تا گوش از آن خبر نمىشود؛ تا روزى كه اين حادثه در يكى از شهرهاى بزرگ و در برابر چشمهاى رسانهها اتفاق افتد… مرگهاى اين چنين، هميشه نفرتانگيز اند؛ اگر در شهر بزرگ باشد، يا در دورترين روستا.
با اندوه!
