آدمی که درخت کاج دمِ خانهاش را دوست دارد، هر روز یک بهانه برای شاد شدن مییابد. شادمان زیستن شاید چیزی نیست جز فراهم آوردن تک تکِ بهانهها برای دوست داشتن؛ دوست داشتنی که گاه خودش اتفاق میافتد، ولی گاه باید یادش گرفت. باید یاد گرفت چگونه میشود درخت کاج را دوست داشت. باید یاد گرفت چگونه میشود به موسیقی دل باخت، با شعر زندگی کرد و در رنگها نفس کشید… ماهیها، دیوارِ چوبی و نقاشیهای متفاوت آسمان در ساعتهای گوناگونِ یک روز، چیزهایی دوستداشتنی هستند. خوشبختی شاید چیزی نیست جز عشق ورزیدن به خود و طبیعت، ولی باید یاد گرفت چگونه میشود عاشق شد.
اینها را میدانم و باورشان دارم. چند چیز دیگر مثل اینها را هم باور دارم. اما ایکاش زندگی آنقدر ساده بود که میشد باورش کرد. آدمِ درون ما بعضی اوقات در پارادوکسی از دانستهها و باورهایمان میزیید. گاه آن زمان که قرار است شادترین آدم دنیا باشیم، غریبانه در ته قلب خویش غمگینیم و غمانگیزتر اینکه حتا خودمان نمیدانیم چرا.Bottom of Form
