هادی دریابی
وقتی تیم ملی افغانستان، تیم ملی پاکستان را با سه گول پس به کشورشان شوت کردند، من از خوشحالی تصمیم گرفتم که روزهای تعطیلی را با فوتبال سر کنم. هرچند که در بازی فوتبال به اندازهی مسی و رونالدو نیستم و نیز در حد تیم ملی نمیتوانم بازی کنم؛ اما از برادر کوچکتر خود کمی تنبلترم و در دریب دادن حریفش نمیشوم. با آنهم شوق سرسامآور فوتبال مرا به درون یکی از سالونهای ورزشی در غرب کابل کشاند تا با فوتسال، فوتبال را حس کنم. بازی تازه شروع شده بود و من نابلد هنوز، چانس حضور در میدان را نیافته بودم (بدچانسی یکی از خصوصیات نیمکتنشینان فوتبال است که در دنیای فوتسال نیز رخنه کرده است) که سر و کلهی یک مرد با مخابره و یونیفورم پولیس پیدا شد. یک لحظه فکر کردم که آنها به خاطر من آمده تا از بدنامی فوتسال جلوگیری کند؛ چون ممکن بود من برای خودم واسطه دست و پا کنم و به عضویت تیم ملی درآیم. هنوز چندثانیه از حضور آن ابرمرد (پولیس) نگذشته بود که طرفدارانش نیز وارد سالون شد و با هیبت تمام بازیکنان را به بیرون از سالون فراخواند…
از سالون با خشم ناشی از ممانعت پولیس برآمدیم، آرزو میکردم تا حرفهای عالیجناب رییس دولت واقعیت میداشت و من به راستی شیر میبودم و تمام آن مزاحمان را میدریدم. همین حرفهای ناواقعی باعث شده که حتا در برابر ورزش و تلاش برای سلامتی و دوری از خصلتهای بد، ممانعت ایجاد کنند. از آن ابرمرد مخابرهوالا سوال کردیم که چرا ما باید سالون را ترک کنیم و فوتسال نکنیم؟ در جواب ما فرمودند: «هرروز اینجا جنگ میشود. شما چه خبر دارید که حالا چندنفر در شفاخانه بستری است… ما چه میفهمیم که هرروز داخل این سالونها مردم، بچهها را … میکنند».
دروازهی سالون را بستند و مسئول آن را نیز با خود به حوزه انتقال دادند. هیچ چه دیگر! ما لحظهای در بیرون از سالون در نبود آن مخابرهوالا و یاران باوفایش، لاف پراندیم و هرکدام مثل عالیجناب واقعی حرفهای ناواقعی زدیم. یکی گفت من همین حالا به رییس حوزه زنگ میزنم و ازش سوال میکنم که این چه کاری احمقانه ای است که در حق ما کردید. دیگری گفت اگر اول مرا وارد بازی میکردید، به حوزه زنگ نمیزدم و حالا همه فوتسال میکردیم… من اما در دل خود گفتم که بار خدایا! یگان شماره از صاحبان و مدیران سالونهای دیگر به ما عطا کن که زنگ زده و احوال ساعتهای خالی شان را بپرسیم و اگر وقت خالی داشتند، برویم همانجا فوتسال کنیم. مبادا این شوق تازهجاری ما که همه از جوانان غیور و پاکدامن ملت هستیم، به همین سادگی و بدون خلق افتخار و رضایت خاطر، نابود شود و ما روزهای آینده، نه بازی ملی را تماشا کنیم و نه خیال فوتبال و فوتسال!
هیچیکی از کارهای بالا شکل نگرفت. نه کسی به حوزه زنگ زد و نه من شماره گیر آوردم؛ اما از آن روز تا حالا میزان تعجبم در سرحد پیروزی تیم ملی بالا رفته است. مگر جنگ و دعوا کردن اراذیل و اوباش به ما ربط دارد؟ مگر میشود در حضور حد اقل 20 نفر، در حق بچههای مردم تجاوز شود؟ مگر برای فوتبال و فوتسال به عنوان یک تفریح و سرگرمی، باید از وزارت داخله یا وزارت اطلاعات و فرهنگ مجوز گرفته شود؟ و خیلی از سوالهایی از این دست که باید حوزهی ششم امنیتی کابل پاسخگوی آن باشد.
جنگ و دعوا در درون سالون و تجاوز بالای بچههای مردم ظاهر قضیه است که اخراج ما را توجیه میکرد؛ اما انگار مسئلهی حق و حقوق نامتعارف در میان بود که بابت نپرداختنش، خشم قورباغه بروسلی، در وجود این عالیجنابان منتقل شده بود که مثل برق خود را برای بستن سالون و اخراج ما، رسانده بود.
این که از پارکها و تفریحگاههای ورزشی در غرب کابل خبری نیست، باشد؛ چون استراتژی دولت، اولویتهای ورزشی ندارد؛ اما وقتی مردم حاضر است از گرده و جیب خویشتن مصرف کنند و به علایقشان پاسخ مثبت بدهند، چرا با ممانعت مأموران حوزه روبهرو شوند؟
اما خدا را شکر که یکی از رفیقان بسیار لایق ما، از ساعت 6:30 بعد از ظهر تا ساعت 8 شب برای ما وقت گرفت و ما در آخر دنیا (ایستگاه پل خشک برچی) رفتیم و از صمیم قلب فوتسال کردیم. در راه بازگشت چشمم دوباره به سالون اول افتاد، دروازهاش باز بود، مثلی که موتر مدل بالای اصل کارهی سالون که به حوزه تشریف برده بود، کار کرده بود و اجازهی فوتسال اخذ شده بود… (لطف کنید اگر به مزاج تان ننشست، مرا به شاهدکشی نکشانید که از کرایهی ملیبس هم قرضدارم).
زندهباد تیم ملی افغانستان! اگر شما بار دیگر پاکستان را در نفس پاکستان شکست بدهید، من حاضرم جان عزیز و دردانهی خویش را در راه اخذ جواز فوتسال، به مأموران سدساز تحویل بدهم.
… ادامه دارد!
