روبهروی خانهی ما در کابل، یک محافظ فروشگاه است. چند شب پیش بیمار شده بود و معالجهاش کرده بودم. پس از بهبود با یک خربوزه دیدن من آمد و پس از سپاسگزاری گفت: شنیدم که شما نویسنده هم هستید. یک خواهش دارم!
گفتم: بگو!
گفت: زمین ما را یک نفر بهزور گرفته است… سالها میشود… میخواهم به طالبان عریضه کنم تا مشکل حل شود.
گفتم: در کجاست «زمین» و چرا به طالبان عریضه میکنی؟
گفت: در لوگر. هفت سال میشود که عریضه کردهام به دولت؛ اما نه تنها «دوسیه شور نخورده است»، که خودم کار قبلی خود را از دست دادم. نزدیک به نصف معاش خود را «رشوت » دادم. برای گرفتن حق خود. اما دیگر خسته شدهام. طالبان خوب هستند که در ظرف یک ساعت «فیصله» میکنند. اگر من «دروغ» گفته باشم، مرا جزا میدهند و اگر حریف من، او را.
پرسیدم: طالبان از کجا میدانند که چه کسی برحق است و چه کسی نیست؟
گفت: مردم از ترس برای آنها دروغ گفته نمیتوانند.
گفتم: آیا «طالبان» را دیده است این وقتها؟
گفت: همیشه به خانههای ما برای «نماز» و «نان خوردن» میآیند و پول نان را هم میدهند. مردم آنها را زیاد دوست ندارند، بهخاطر « قیدگیری»شان؛ اما از ظلم «اربکی»ها به آنها پناه میبرند و همچنان بهخاطر اینکه راهشان معلوم است و مردم میدانند چه کنند و چه نکنند و خودشان هم همان قیودات را بر خود عملی میکنند.
گفتم: اربکیها چه ظلم میکنند؟
گفت : دزدی میکنند. مردم را لت و کوب میکنند. زورگیری میکنند.
حیران ماندم چه بگویم… این مرد و امثال او کدام دروازه را باید تک تک کنند؟ چقدر منتظر بمانند؟ چقدر باید بهخاطر بهدست آوردن یک «حق» خود از حقوق دیگر خود بگذزند؟ چه مدت دیگر باید از گرگهای هار به سگهای دیوانه پناه ببرند؟ فقط خجالت کشیدم و گفتم: نویسندهها «عریضه» نمینویسند؛ این کار «عریضهنویس»ها است. خود میدانستم چقدر درماندهام و یکبار دیگر فکر کردم که نان خود را خوردن و پردهی خود را کردن، فقط مدتی تنِ ما را از آسیبها دور میسازد؛ اما اگر وجدانی هست، در امان نمیماند و گلوی من و تو را میگیرد…
