ما سه نفر بودیم. یکی خودم بودم که مردم مرا جنرال داعش صدا میکردند. دیگری یک رفیق خاکمل داشتیم به اسم پرشالدین که مردم او را انجنیر صدا میکردند. آن سومی را مردم اصلاً نمیشناختند. او صمد کلاش نام داشت؛ اما ما او را خاطرجمع صدا میکردیم. من خیلی شوخ بودم. میرفتم لانههای زنبور را با سنگ میزدم تا زنبورین به وجد بیایند. انجنیر هم خیلی شخدماغ بود. یکبار که در قرآنخوانی پدر رستم رفته بودیم و من سهم گوشت او را کم داده بودم، باور به همان گوشت شیرین نمایید که پول آن گوشت را خود رستم از دوبی فرستاده بود و رستم در دوبی گاراج داشت و دست موتر را چنج مینمود، انجنیر به خشم آمد و در وسط مجلس، در حالی که ملای مسجد چند کاسه آنطرفتر نشسته بود، بلند شد و مرا یک لت وطنی نمود. جایتان خالی، یک مشت به طرف راست دهنم حواله کرد که تا سه روز دیگر، گوشت چه که اصلاً هیچچیز خورده نمیتوانستم. دهنم باز نمیشد. من همیشه از انجنیر میترسیدم. او پروای مرا نداشت. یکبار دیگر در حالی که قرار بود سه نفره برویم ماندهنباشی حاجی غلام حیدر، من و عبدول رفتیم، انجنیر را هیچ خبر نکردیم. فصل سیب بود و فصل برگشتن حاجیها! وقتی از زیارت حضرت حاجی برگشتیم، انجنیر رفته بود سه دانه درخت سیب ما را چورنگ کرده بود. (چورنگ به عمل کندن شاخهها گفته میشود. بز در این کار خیلی مهارت دارد).
اما خدا یار جان خاطرجمع! ایشان نه به فکر خود بود، نه به فکر ما! من و انجنیر چندین بار رفتیم از سر بام آنها قروت دزدی کردیم. به خاطرجمع هم گفتیم، اگر به پدر یا مادرت بگویی، وای بر حالت! البته خاطر ما جمع بود که نمیگوید. یکبار یادم هست که دو روز پی در پی رفتیم و قروت خاطرجمعشان را دزدی کردیم. این دزدی پی در پی باعث شد که میان پدر و مادر خاطرجمع، شک ایجاد شود. پدرش فکر میکرد که مادر خاطرجمع قروت را به کدام دوست و خویش خود میفرستد و این بدگمانی در سرحد نزاع پیش رفته بود؛ اما خاطرجمع با وجودی که میدانست هر آن ممکن است لگدهای آهنین پدرش مهمان گردههای ضعیف مادرش شوند، لب از لب باز نکرده بود و حتا نام ما را هم نبرده بود. دقیقاً ما به همین خاطر، صمد کلاش را در تیم خود نگه میداشتیم. نقشهی ما این بود که اگر روزی در دامی گرفتار شدیم، خاطرجمع را سپر کنیم. قبول دارم که از لحاظ اخلاقی ما خیلی رذل بودیم. خود خاطرجمع نیز میفهمید که ما رذل هستیم و در صورت ضرورت، هیچ قاعدهی اخلاقی برای ما ارزش نخواهد داشت. فقط نمیدانم دل وی به چه خوش بود؟ بعضیها که از سر و راز کار ما خبر داشتند و حال و روز خاطرجمع را میدیدند، مدام تلاش میکردند که خاطرجمع را هوشیار کنند؛ اما بیفایده بود و خاطر ما هم از این بابت جمع بود. هم خاطرجمع، خاطرش جمع بود هم ما خاطرجمع بودیم. حالا بعد از گذشت چند سال، دلم برای خاطرجمع میسوزد. کاش ما آنقدر بیرحم نبودیم. کاش خاطرجمع کمی هوشیار بود! یک دفعه ما (من و انجنیر) از وطن فرار کردیم، رفتیم به لشکرگاه. سه ماه در لشکرگاه ماندیم. آنجا فصل تربوز و بادنجان و بادرنگ و از این چیزها بود. ساعت ما تیر بود و رنگ و رخ ما تازه. بعد از سه ماه برگشتیم که قریهی محمدشان نیز سرشار از بادرنگ و بادنجان رومی شده. پیش از آنکه خانه برویم، رفتیم یک شکم بادرنگ زدیم (البته با اجازه). در این سه ماه که ما نبودیم، مردم میگفتند، خیر و خیریت بود. خاطرجمع هم قسم میخورد که یکدانه بادرنگ نخورده و طرف بادنجان حتا سیل هم نکرده است.
یاد آن روزها بخیر! چه فیلمی بازی میکردیم. پیش بچههای قریههای دیگر میگفتیم که صمد کلاش در دنیا جوره ندارد. اما وقتی او را پشت سیب در باغ غلام حیدرشان روان میکردیم، بعضی روزها حتا به خودش نمیدادیم، هیچچیز نمیگفت! یک روز برای امتحان، در حالی که یک دامن سیب آورده بود، همرای سیلی به رویش زدم، باور به خدای همان سیبها بکنید، سیبها را به ما داد و خودش رفت در سایهی بادام ملا اسماعیل نشست و خدا گردنم را نگیرد، یادم نمانده که گریه کرد یا نه؛ اما همین قدر یادم مانده که هیچچیز نگفت و سیب هم نخورد. من و انجنیر کیف میکردیم. بچه بودیم و سرشار از بیعقلی! اما بیعقلتر از ما، صمد کلاش بود. خوب میفهمید که ما هیچ پروای او را نداریم؛ اما باز قدرت خداوند یک رقم بیاراده آدم بود که آفرینش والله! حالا نمیدانم او کجاست. هرکجا است، خدا یار جانش! از انجنیر خبر دارم. لامصب این روزها مرغ چاق میکند. از خودم نپرسید، قبلاً یکدانه بادرنگ میخوردم، نه رقم باد در رودهام پیدا میشد؛ اما حالا، خدا ریا نکند، بادرنگ عربی میخورم. بادرنگهای عربی خاصیت گرمانه دارند.
