ساعت یک بعدازچاشت بود و در ظرف قورمه آتش میجوشید. مردم منتظر بودند که شیخ ذیالپنجه امر حمله بدهد. میگویند آن شیخ ذیالپنجهی لعین اول خودش بر غوری حمله کرد و مرغی را که در زیر برنج نذری بود، بیرون آورد. راوی میگوید، کوفته چون دید که آن لعین میخواهد پنجه را بر پشت مرغ فروببرد، از صاحب خانه اجازه خواست که به کمک مرغ بشتابد و کلوله در گلوی آن شیخ قسیالقلب بنشیند. اما کوفته کوچک و خام بود و تازه یکتار موی آشپز بر چهرهاش روییده بود. از همین جهت، ای وای ای وای، تا از جای خود تکان خورد، شیخ او را با یک حرکت دست به دهان خود برد و چنان در زیر دندان لِهش کرد که آبش از کنج لبهای او بر دسترخوان ریخت. راوی میگوید که شیخ ذیالپنجهی لعین آنگاه پنجه را بر ران مرغ گور کرد و با دست چندین بار پیاپی برنجها را زهر مار کرد، چنان که روغن از آرنجش سر نمود…
(قصهی امروز است. میهمان بودیم در جایی).
