پیشتر در مهمانسرا یک درِ قدیمی بسته را دیدم. درهایی که در هنگام کودکی و نوجوانی ما، به آن «دروازهی همسایگی » میگفتند. بیشتر خانهها از این درها داشتند و همسایهها از همان راه با هم رفت و آمد داشتند… کاسهی همسایگی برای یکدیگر میبردند و آب و نان را و غم و شادی را با هم قسمت میکردند. وقتی کودک بودیم، از همین دروازهها خانه به خانه میرفتیم و شوخی و شادی و شیطنت میکردیم. وقتی دو همسایه باهم جنگی میشدند، این «دروازه»ها را قفل میکردند و با «آشتی دوباره»، باز میکردند. هنگامی که بزرگان با هم مشکل میداشتند و درها قفل میبودند، کودکان از راه بامها به خانههای هم میرفتند و بازی میکردند؛ اما نگران بودند که بزرگسالان خانواده آنها را نبینند. آن وقت اگر بزرگی از خانواده با خانوادهی دیگر «جنگی» میبود، همه باید «جنگی» میشدند. گاهی نزاع به حدی میشد که دروازه را دیوار میکردند. وقتی دروازه را دیدم، یاد خوبیها و خرابیهای آن وقتها افتادم… همیشه ما میگوییم «گذشته» بهتر بود؛ اما شاید متوجه نمیشویم که هر روزگاری ساخت و بافت خود را دارد… امروز هم فردا گذشته است. فقط «لحظه»ها تا حدودی به ما تعلق دارند… لحظههایی که از خاطرههای دیروز و رویاهای فردا آکندهاند.
Samay Hamed
با دیگران به اشتراک بگذارید
70 دیدگاه
70 دیدگاه
