هاملت
همین چندی پیش، رتبهبندی سالانهی بهترین شهرهای جهان توسط واحد اطلاعات اکونومیست (EIU) منتشر شد. در آن رتبهبندی، شهرهای جهان نظر به «کیفیت زندگی» شاخصهبندی شده بود.
عناصر تشکیلدهندهی کیفیت زندگی در آن رتبهبندی، از جمله مراقبتهای صحی، میزان جرم و جنایت، ثبات سیاسی، زیرساختها و دسترسی به فضای سبز عنوان شده بود.
احتمالا نمیتوانیم کیفیت زندگی را به عوامل خاصی محدود کنیم. کیفکردن و لذتبردن از زندگی، پیش از هرچیز و بیش از هرچیز به توقع و رضایت هر فرد از زندگی وابسته است. مادری که فرزند جوانش را در جنگ گم کرده است و اکنون سالهاست که از او خبری نیست، بسیار واضح است که با رسیدن به آبونان، مردمبرابر نمیخندد. شاید به میزان انسانها، شاخصهی سنجش کیفیت زندگی وجود داشته باشد. بسیارند افرادی که در شرایط مشابه، رنجهای نابرابر تحمل میکنند. آدمی، گَلّه نیست که در چمنی رها شوند و با دغدغهی برابر دراز بکشند. در تهِ تهِ دنیای آدمی، «درد هرکس به خودش مربوط است».
با اینهمه اما، از چشمانداز دیگر، جهانِ آدمها تفاوت چندانی از هم ندارد. لئو تولستوی، جلد سوم رمان جنگ و صلح را با یک نگاه بسیار واقعبینانه و انسانی به پایان میرساند. در ختم این رمان، دنیای آدمهایی که سالها پیش پر از عشق و شور و جوانی و اشتیاق بودند، دنیای آدمهایی که حتا شبهایی که قرار بود علیه ناپلئون جنگ را آغاز کنند، دیوانه و سرمست جنگ بودند، سرد و سوت و کور است. همه در وضعیت مشابه و در یک دنیای کسالتبار و در حسرت همان روزهای خوشِ از دسترفته به سر میبرند. پرنس آندری همان رنجها، همان دردها، همان دغدغهها و همان کسالتها را دارد که ناتاشا، که پییر، که همه.
با این حساب، میشود شاخصههایی مشخص کرد و کموکیف زندگی آدمها را با توجه به آن مورد محاسبه قرار داد.
با توجه به شاخصههایی که امسال کیفیت زندگی را در شهرهای مختلف جهان به بررسی گرفته است، کابل، شهرِ خالی از زندگی است. نه تنها امسال، که سالهاست جای زندگی در کابل خالی است.
در کابل نان نیست، امنیت نیست، کار نیست، آزادی نیست، موسیقی نیست، معاشقه نیست و امید نیست. صلح نیست، فضای سبز نیست، زیرساخت نیست، مراقبتهای صحی نیست و ثبات سیاسی هم نیست.
به جای اینهمه، جنگ است، بیکاری است، بیگاری است، دزدی است، قتلهای مرموز است، کودکآزاری است، تجاوز است، تعصب است، تاریکی است، تنهایی است، دلتنگی است. فقر است، حقارت است، خواری است، ذلت است، قحطی است. دخترفروشی است، گردهفروشی است، مردسالاری است، خانهجنگی است، بیقانونی است. تفنگ است، ترور است، شلاق است، محکمهی صحرایی است و دار است.
زندگی برای کابل، سالهاست که جای دیگر بوده است، هرجای غیر از اینجا. جوانان کابل، حتا در چهارده-پانزدهسالگی سر به دریا میزنند. یک چهارم فرزندان کابل آواره است.
کابل، با این وضعیت امروزی، دوزخ روی زمین است. جغرافیای آه و آتش. جایی که زمینِ آن دهان باز کرده است و اگر دستهای در طلبِ کمکِ فرزندانش را کسی نگیرد، یکراست در گورستانهای تاریک فرو میرود.
اگر واقعبینانه دیده و جسورانه گفته شود، حتا عشق و دوستداشتن در کابل، به چیزهای غیر از شور و شوقِ قلبی تبدیل شده است. سالهاست که دستِ کابل پیش هرکس و ناکسی دراز مانده است. دختران کابل کسانی را دوست دارند که بتوانند آنان را هرجایی، غیر از اینجا ببرند. عموم پسران جوان کابل، همچون آن پیرمردان سخت و سستکشیدهی مسکو در رمان جنگ و صلح، به دخترانی دل میدهند که اگر پول و حساب بانکی هم نداشته باشند، لااقل از دستهای خودشان نان بخورند. بسیار غمانگیز است که عشق، سرِ بازار بیپولی و مجبوری و نداری به فروش گذاشته شود. این کار اما، اگر انکار هم شود، از کارهای هرشبهی کابل است.
میزان رضایت مردم کابل از زندگی بسیار پایین است. عموم آنانی که شاخصههای جهانی یک زندگی خوب را میفهمند، از زندگی در کابل بسیار ناراضیاند. وقتی که میزان رضایت مردمِ کابل از زندگی را میپرسیم، یکراست به زمین تُف میاندازند. تعدادی هم که دیگر از شکوَه و شکایت خسته شدهاند، آهِ معناداری میکشند و میگویند «خدا را شکر. همینقدر خوشیم که میگذرد».
