این برادر افغان ما میخواست، چون معتقد بود خواستن توانستن است. اما در تمام سالهایی که پشت سر گذاشت، فقط یک راز بزرگ را کشف کرد: اینکه خواستن توانستن است، وقتی که بخواهی آدم بدی باشی. اما اگر بخواهی یک چیز خوب از خودت بسازی، خواستن اصلا توانستن نیست.
میخواست، بد رقم میخواست، که برای سرطان درمانی نهایی پیدا کند. با خود میگفت: میخواهم بیماران سرطاندار پیش من بیایند و من از جیب خود یک قرص خاکستری مرموز بیرون بیاورم و به آنان بدهم. فردا به من خبر بدهند که اقارب آن بیماران آمدهاند که مرا ببینند. بروم و ببینم که آنان گریه میکنند و میگویند: «مریض ما جور شد. عمر دوباره یافت. ای خدا! تو چه کار کردی ای چنار؟! ای اوختاد! ای شابوت!» مردم از بس خوشحال اند، هیچ نمیفهمند که چه میگویند. با این خطابها سعی میکنند به این برادر افغان بفهمانند که به اصطلاحِ مردمی که هنر نزد آنان است و بس، کارش خیلی درسته.
این برادر افغان این را میخواست. اما هرچه خواست، چنین اتفاقی نیفتاد. خواستن توانستن نبود. نه او آن دوای خاکستری را کشف کرد و نه کسانی که سرطان داشتند، هرگز نزد او آمدند و شفا یافتند. خیلی ناامید شد. عقده برش داشت. یک روز خواست که عقدهی خود را به طریقی خالی کند. گفت: «نمیخواهم آدم خوبی باشم. میخواهم آدم بدی باشم که خلق از دستم به فغان بیاید». در همین راستا نگاهی به شکم خود نمود و فورا خواست مرغ همسایه را بدزدد و ذبح شرعیاش کند و بپزدش و نوش جان و الخ. به همین خاطر، اول رفت به بازار و مقداری گشنیز و مرچ و سیر و پیاز و چاشنی کباب خرید. بعد به خانه آمد و کرمیج والیبال خود را پوشید و بندش را محکم بست. نمیخواست در عملیات تعقیب مرغ در پیش حویلی همسایه مشکلی پیش بیاید. از دروازهی حویلی خود بیرون آمد. با خود گفت: «میخواهم همان خروس سرخ تاجدار در این دور و برها باشد که به حسابش برسم». و منظورش از رسیدن به حساب، همان کباب کردن بود. هنوز فعل این جمله را کامل ادا نکرده بود که دید آن خروس زیر درخت توت ایستاده و مشغول تماشای افق است. یکبار دیگر بند کرمیج خود را محکم کرد. دو-سه بار با خشونت ترق تروق گردن خود را کشید. کف دستهای خود را بههم مالید و لب خود را گزید. انسانها معمولا مراحل مقدماتی شکار خروس را اینگونه طی میکنند و این برادر افغان نیز انسان بود و نتیجهی منطقیاش این میشود که او نیز اینگونه آماده میشد. حرکت کرد. خودش را نیمه خم کرد و دایرهی بزرگی را برگرد خروس مذکور فرض کرد. در همین دایرهی فرضی شروع کرد به گام برداشتن. هر بار دایره را تنگ تر میکرد. خروس همچنان ایستاده بود و چشم از افق برنمیداشت. خدا میداند او چه میخواست و معلوم نبود خواستن برای او توانستن بود یا نه. سرانجام، برادر افغان ما در دایرهای بر گرد خروس میچرخید که نیم متر بیشتر قطر نداشت. باز هم نزدیکتر شد. حالا پاچهی تنبانش به دم خروس مالیده میشد. ناگهان مثل یک شیر خم شد و به سینهی خروس چنگ انداخت و بادست چپ بالهایش را محکم گرفت. خروس تکان نخورد و حتا نگاه خود را از افق برنداشت. خروس را بغل کرد و به درون حویلی خود برد. خروس خاموش بود. حتا قیغ نمیکرد. دل برادر افغان ما بد شد. احساس میکرد که خروس به او خیانت کرده، چرا که او میخواست خروس مذکور را در یک عملیات پیچیده به دست بیاورد؛ اما معلوم شده بود که اگر او با دهل و سرنا هم به طرف شکار خود میرفت، فرقی نمیکرد. عصبانی شد. کارد را آورد و در ظرف نیم دقیقه گردن خروس را برید. اما هنوز پوستش را نکنده بود که دهها نفر از مردم قریه با مردان همسایه و پولیس ولسوالی به حویلیاش ریختند و او را مستقیما به محبس بردند. شایعه شد که این برادر افغان ما یک سیت کامل طلا را نیز از خانهی همسایه دزدیده و قاتل هفت نفر از پیرمردان قریهی مجاور هم هموست. روزگارش اینگونه سیاه شد. با خود میگفت:
«واو! به این میگویند خواستن توانستن!»
