امریکا در افغانستان 2001 – 2014
نویسنده: کارلوتا گال
برگردان: جواد زاولستانی
بخش هشتاد و سوم
10
حلقهی طالبان تنگتر میشود
یک قاضی از لوگر، پس از استعفا از مقامش در ماه جولای 2008 با ما صحبت کرد. او از ذکر کردن نامش در گزارش، ترس داشت. او شش سال در ولایت لوگر بدون تجربهی کدام رویداد ناگوار کار کرده بود. طالبان آمدند و چند ماه پیشتر از آن، با گذاشتن شبنامهها، به کارمندان ملکی دولت، پولیس یا ادارهی استخبارات هشدار میدادند که یا وظیفهیشان را ترک کنند یا مرگ را بپذیرند. این قاضی میشناخت که طالبان چه کاری انجام خواهند داد. یک قاضی دیگر که قبلا همصنفی او بود، در جنوبشرق کشور کشته شده بود. تهدیدهای طالبان هر روز بیشتر و آشکارتر میشدند. دو برادر این قاضی، وظیفههایشان در پولیس این ولایت را ترک کرده و از لوگر بیرون شده بودند. پس از آن او هر روز، تهدیدهای تیلفونی دریافت میکرد و یک روز، شخصا توسط افراد طالبان تهدید شد.
یک گروه بزرگ افراد مسلح که صورت خود را پوشانده بودند، وارد خانهاش شدند. آنها به قاضی گفتند که رهبرشان دستور داده است که تو باید کشته شوی؛ چون برای امریکاییها کار میکنی. آنها به قاضی گفتند که اثباتکنندهی این ادعایشان، هدایات و دستورهای هفتهواری اند که او از سوی دادگاه عالی از کابل دریافت میکند. پس از هفت سال خدمت با معاش 40 دالر در یکماه که شش سال آن را در ولایت لوگر سپری کرده بود، قاضی وظیفهاش را ترک کرد. او گفت: «من پدر و مادر پیر و فرزندان خُردسال دارم. وضعیت هر روز بدتر میشود، من دیگر نمیتوانم کار کنم.» او گفت که دولت مجبور بود که با طالبان با جدیت و استفاده از استخبارات بجنگد؛ اما در تمام سطوح ناکام میشد. فرمانده پولیس یک دزد و والی ضعیف بود. او ادامه داد که ریاست امنیت ملی یک بمبگذار انتحاری را دستگیر کرده بود؛ اما او آزاد شد، یقینا با پرداخت رشوت. نیروهای خارجی حاضر در ولایت لوگر را فقط تیم بازسازی ولایتی جمهوری چک تشکیل میداد که بر پروژههای ملکی تمرکز داشت. به دلیل فساد گسترده در دولت، مردم از آن ناامید و از حملههای نیروهای خارجی که بیشتر وقتها مردم بیگناه را هدف قرار میدادند، خشمگین شده بودند. بعضی از شهروندان افغانستان، از خارجیها برای حمله بر دشمنان شخصیشان استفاده میکردند. او سخنانش را اینگونه پایان داد: «اگر وضعیت اینگونه دوام کند، من میبینم که طالبان هر روز بیشتر از پیش رشد میکنند.»
پیکارجویان در ولسوالیهای دوردستتر در دستههای بزرگ ظاهر میشدند. نیروهای امریکایی که از سال 2001 به بعد در ولایتهای شرقی افغانستان در امتداد مرز با پاکستان حضور دایمی داشتند و پیوسته پایگاه ایجاد کرده بودند و شمارشان را افزایش داده بودند، از سال 2006 بدینسو، حضورشان را در ولایتهای دوردست کنر و نورستان در شمالشرقی کشور نیز گسترش داده بودند. با این وجود، شورش با سرعت بیشتر افزایش مییافت و تمام مناطق مرزی شرق افغانستان ناآرام شده بودند. طالبان و جنگجویان پاکستانی و القاعده به این مناطق نفوذ کرده بودند. در ماه جولای سال 2008، جمع بزرگی از شبهنظامیان برای یک حمله در وانات، در کوههای شمالشرقی افغانستان، گردهم آمدند. صدها تن از شبهنظامیان، بهشمول جنگجویان خارجی و اعضای لشکر طیبه، حمله کردند و نزدیک بود که یک قرارگاه گزمه را مغلوب سازند. 9 سرباز امریکایی در دفاع سرسختانه از پایگاه کشته و تعداد بیشتری زخمی شدند.
یک تحقیق ارتش دریافت که موقعیت این پایگاه نامناسب و حفاظت از آن ضعیف بوده است. با این وجود، این حمله نشان داد که پیکارجویان بنیادگرا در شمال ولایت کنر و نورستان تجمع کردهاند. درههای کوهستانی دوردست، عربهای سلفی را از دههی 1970 به نورستان و مناطق بالایی کنر کشانیده بود و آنان قادر شده بودند که حضورشان را در مناطق دوردست در جریان سالهای اشغال شوروی و سالهای پس از آن، حفظ کنند. یک مقام دولت افغانستان به من گفت که گروههای اسلامگرای پاکستانی از سال 2005 تجمعشان در این مناطق را تجدید کردهاند. یک مجاهد پیشین و یکی از بزرگان نورستان گفت: «آیاسآی پول و تلاش زیادی به خرچ داده است.»[1] مانند اکثر مجاهدین، او در اردوگاههای شبهنظامیان پاکستانی آموزش دیده بود و رهبرانی را که در عقب این شورش مجدد قرار داشتند، میشناخت.
با این حال، اگر یکی از بزرگان محل در مقابل طالبان میایستاد، دولت در حفاظت از او ناکام میشد. یک نمونهی آن، یک بزرگ مذهبی از برگ متال بود که مردم به او احترام فراوان قایل بودند. برگ متال یکی از ولسوالیهای نورستان، هممرز با پاکستان است. این بزرگ محلی، فضل احد نام داشت و رییس یک شورای بزرگ بزرگان قبایل بود. این شورا توسط حکومت گردهم آورده شده بود. او با حرارت و احساسات سخن میگفت و به مردم میگفت که اکنون زمان جهاد نیست و به جای آن، باید برای بازسازی کشورشان کار کنند.
پس از آن بهزودی طالبان او را نابود کردند. آنان نخست او را شکنجه دادند، دستانش را شکستند و چشمهایش را از حدقه بیرون کردند. حکومت محلی قاتلان او را تا یک ولسوالی در ولایت همجوار دنبال کرد؛ اما حکومت مرکزی هیچ گامی برای تعقیب قاتلان او برنداشت. کشتن او مردم محل را خشمگین کرد و آنان آماده بودند که انتقام او را بگیرند. این بزرگ محلی نورستان به من گفت، ناکامی دولت در روی دست گرفتن اقدامی، مردم را مأیوس کرد.
طالبان اربابان خیلی جدیتر و سختگیرتر بودند. آنان افراد خود را بهخاطر انجام حملههای موفقانه انعام میدادند و بهخاطر کشتن هر مقام دولتی یا سرباز امریکایی، پول نقد جایزه میدادند. آنان کسانی را که از قوانینشان سرپیچی مینمودند، مجازات میکردند. طالبان از جنگجویان خود نیز بهصورت قوی پشتیبانی میکردند. اگر یکی از افراد طالبان توسط حکومت دستگیر میشد، آنان کسی را به منظور تبادله با نفر خودشان اختطاف میکردند. در این زمان، ولایتها به بیشترین توجه نیاز داشتند، اما در کابل و پایتختهای غربی، ارادهای وجود نداشت.
جنرال دیوید مککیرنان (General David D. McKiernan) در هنگام حمله به عراق در سال 2003، فرماندهی تمام نیروهای ائتلاف را به عهده داشت. او فرماندهی تمام نیروهای به رهبری ناتو در افغانستان را در ماه جون 2008 به عهده گرفت. بیش از هر فرمانده دیگر در تمام دوران این جنگ، مککیرنان با کمبود نیرو مواجه شد. او از تعداد افراد کمی که در زیر فرمانش داشت، تکان خورد. در سال 2008، تعداد سربازان ایالات متحده به 35000 تن میرسیدند. این تعداد در مقایسه با عراق که 160000 نیرو در آن حضور داشتند، خیلی اندک بود. جمعیتی را که این نیروها در هردو کشور زیر پوشش داشتند، تقریبا به یک اندازه بود. پس از رسیدن او، هر روز نیروهایش توسط شورشیانی که از مرز پاکستان وارد افغانستان میشدند، مورد حمله قرار میگرفتند. کمبود سربازان باعث شد که او از قدرت هوایی کار بگیرد و تلفات از تمام طرفها افزایش یافت. تلفات نظامیان امریکایی از سال 2001 تا ماه جولای 2008 از مرز 500 گذشت. برای نخستین بار، در ماه جون و جولای همان سال، تعداد سربازان امریکایی که در افغانستان کشته شدند، بیشتر از عراق بود.
مککیرنان خواستار سربازان بیشتر شد و از کشورهای اروپایی که قبلا در افغانستان نیرو داشتند، تقاضا کرد که شمار سربازانشان را افزایش دهند. تا ماه نوامبر سال 2008، او پی برد که همکارانش در ناتو، نیروهایشان را افزایش نخواهند داد. او به پنتاگون (وزارت دفاع ایالات متحده) رو کرد و خواستار افزایش بیست هزار سرباز امریکایی شد. او با وجود آگاهی درست از آنچه در عراق میگذشت، از رهبران ایالات متحده در واشنگتن خواست که برای جلوگیری از شکست در افغانستان، شماری از سربازان ذخیرهای را به افغانستان بفرستند. او به من گفت: «کشوری که وسعت آن به اندازهی یکسوم افغانستان است، تعداد جنگجویان آن نیز خیلی کمتر است- چه آنان شورشیان باشند و چه جنگجویان خارجی، یا هر گروه دیگر جنایتکاران و قاچاقچیان مواد مخدر- خیلی کمتر. و در میان آنان، تعداد نیروهای عراقی و بینالمللی به هشتصد هزار تن میرسند.» در افغانستان، مککیرنان در مقابله با شورشیان بهشمول نیروهای ناتو، ارتش و پولیس افغانستان، دوصد هزار نیرو داشت. او گفت: «حالا وقت آن است که ما در عراق خطر کنیم و تعداد نیروها را در افغانستان افزایش دهیم.»
در ماه فبروری سال 2009، رییس جمهور باراک اوباما که تازه انتخاب شده بود، اعلام کرد که هفده هزار سرباز دیگر به افغانستان خواهد فرستاد. یکی از وظایف آنان تأمین امنیت برای برگزاری انتخابات افغانستان در ماه آگست 2009 بود. از همان زمان معلوم بود که این تعداد کافی نیست.
در بهار سال 2009، در داخل دفتر وزیر داخله، حنیف اتمر، یک نقشه نشان میداد که تقریبا نصف کشور برای مقامهای زیردست او خطرناک هستند. ده ولسوالی از 364 ولسوالی افغانستان در آن زمان، با رنگ سیاه نشانی شده بودند. معنای آن این بود که ده ولسوالی کاملا زیر تسلط طالبان قرار دارند و 156 ولسوالی دیگر با رنگ سرخ یا کهربایی نشانی شده بودند که نشان میداد برای مقامها و یا هرکسی که با حکومت کار میکند، خطرناک اند.
ادامه دارد…
[1] مصاحبه با یکی از بزرگان نورستان، کابل، 2008. به دلایل امنیتی، او خواست که نامش ذکر نگردد.
