دشمن اشتباهی – 81

جواد زاولستانی
جواد زاولستانی
جواد زاولستانی دانشجوی سال آخر ادبیات در دانشگاه کابل است و از سال 1390 بدینسو با سازمانهای مختلف در بخش ترجمه کار کرده است. در کنار...

امریکا در افغانستان 2001 – 2014

نویسنده: کارلوتا گال

برگردان: جواد زاولستانی

بخش هشتاد و یکم

10

حلقه‌ی طالبان تنگ‌تر میشود

حمله بر سفارت هند، روشن‌ترین شواهد دست داشتن پاکستان در برنامه‌ریزی حمله‌ها و اجرای آن را به دست داد. مأموران امریکایی و دولت افغانستان، تماس‌های تلفنی مقام‌های آی‌اس‌آی از پاکستان با حمله‌کنندگان را در آخرین روزهای پیش از انجام حمله، شنود کرده بودند. در آن زمان، مقام‌های استخبارات افغانستان که بر این تماس‌های تلفنی نظارت داشتند، نمی‌دانستند که چه پلانی ریخته شده است. اما دست داشتن یک مقام بلندپایه‌ی آی‌اس‌آی در انجام یک حمله‌ی تروریستی آشکار بود.

این شواهد آن‌قدر واضح بود که اداره‌ی بوش، معاون سیا (CIA)، استیفن کِپس (Stephen Kappes) را به اسلام‌آباد فرستاد تا اعتراضش را به پاکستانی‌ها گوش‌زد کند. اما انتحارکننده، پیش از رسیدن کپس به پاکستان خود را منفجر کرد. بازجویان، تلفن همراه انتحارکننده را از میان لاشه‌ی موترش پیدا کردند. آن‌ها کسی را که با او در کابل همکاری کرده و اسباب حمله را فراهم کرده بود، پیدا کردند. این تسهیل‌کننده‌، شهروند افغانستان بود که تماس مستقیم تلفنی با پاکستان داشت. شماره‌ای که او به آن زنگ زده بود، از یک مقام بلندپایه‌ی آی‌اس‌آی در پشاور بود. مقام این کارمند آی‌اس‌آی آن‌قدر بلند بود که مستقیما به مرکز آی‌اس‌ای در اسلام‌آباد گزارش می داد.[1] حمله بر سفارت هند، کار عوامل سرکش آی‌اس‌آی نبود که از سر به خود عمل کنند. انجام این حمله توسط بلندپایه‌ترین مقام‌های استخبارات پاکستان تأیید شده بود و توسط آنان نظارت می‌شد.

انتخاب هدف حمله، نیز ‌افشاکننده بود. حمله بر سفارت هند، دشمن دیرینه‌ی پاکستان، و اتشه‌ی نظامی سفارت آن کشور در کابل،‌ در روابط خصومت‌آمیز دو کشور در جریان  60 سال ریشه داشت. اما این حمله،‌ برای نشان دادن مخالفت با یک دشمن دیرینه زیرکانه نبود. این حمله،‌ انفجار یک موتر پر از مواد انفجاری در مرکز پایتخت افغانستان بود که برای ایجاد حد اکثر وحشت و ترور طراحی شده بود. و نیز هدف حمله، ترساندن و به تحلیل بردن اعتماد مردم افغانستان و حکومت آنان بود و نه تنها به هند،‌ بلکه به 42 کشوری که نیروهای شان به رهبری ناتو در بازسازی افغانستان کمک می‌کردند،‌ پیامی می‌فرستاد. هدف این بود که هزینه‌ی ادامه‌ی پشتیبانی از حکومت کرزی را بسیار بالا نشان دهد. آی‌اس‌آی می‌خواست که همه‌ی آن به خانه‌های شان برگردند.

مردم افغانستان، استراتیژی کلی آنان را درک کرده بودند. این استراتیژی شبیه استراتیژی استفاده از مجاهدین،‌ در مقابل اشغال شوروی بود: پیداکردن سنگری در پایتخت برای کمین زدن در جاده‌ها و تخریب‌کاری در داخل شهر به منظور به تحلیل بردن حکومت و ضعیف کردن روحیه‌ی مردم.[2]

با تحقیق درباره‌ی هر حمله، ‌استخبارات و پولیس افغانستان به این نتیجه رسیدند که آی‌اس‌آی با القاعده، ‌طالبان،‌ حقانی و گروه‌های پاکستانی مانند لشکر طیبه که در عقب اکثر حمله‌ها بر اهداف هندی قرار داشت،‌ یک جا کار می‌کند. وقتی من از یک مقام امنیتی افغانستان درباره‌ی یافته‌های شان پرسیدم، در پاسخ گفت: «شما فکر می‌کنید، ما بعد از سال‌ها هنوز نمی‌فهمیم که دشمن ما کیست؟» او گفت که هم‌کاران امریکایی شان نیز این واقعیت را می‌دانند، اما به دلیل غرورشان نمی‌توانند بپذیرند که پاکستان چه کار می‌کند، «آن‌ها همیشه شواهد را در دست دارند، اما فکر می‌کنند که ادامه‌ی روابط شان با پاکستان از همه مهم‌تر است.»

پاکستان همه‌ی این‌ها را انکار می‌کرد. در هر مصاحبه، مقام‌های پاکستانی اصرار می‌کردند که آنان خواهان یک افغانستان باثبات هستند و برای شکست دادن تروریزم کار می‌کنند. اما عمل پاکستان، داستان دیگری را بیان می‌کرد. با آن‌که شبه‌نظامیان در داخل پاکستان،‌ از کنترل بیرون شده بودند و هزینه‌ی آن برای زندگی پاکستانی‌ها و ثبات این کشور سنگین شده بود،‌ رهبران نظامیان پاکستان به ادامه‌ی پالیسی استفاده از طالبان برای حمله بر افغانستان و نیروهای ناتو ادامه می‌دادند. یکی از اهداف آشکار این پالیسی،‌ جهت دادن انرژی مرگبار شبه‌نظامیان از داخل آن کشور، به بیرون بود. هدف دیگر آن را جنرال اشفاق پرویز کیانی،‌ چنین توضیح داده بود: طالبان و به ویژه شبکه‌ی حقانی، سرمایه‌ای است که پاکستان نیاز دارد آن را نگهدارد تا بعد از خروج امریکایی‌ها و نیروهای بین‌المللی، متحد قوی در افغانستان داشته باشد.[3]‌ در مرکز چنین تفکری، تمایل شدید برای زیر تسلط داشتن افغانستان به منظور حفظ حیات خلوت خود از هند‌ قرار داشت. در چنین تفکری، طالبان تضمین‌کنندگان منافع استراتیژیک ملی پاکستان به شمار می‌رفتند.

با گسترش شورش طالبان به طرف شمال، امنیت افغانستان بدتر شد. با وجود شاهرا‌ه‌های تازه ساخته‌شده، در سال 2006 ما سفر زمینی به قندهار یا به خوست را متوقف کردیم، ‌چون این راه‌ها خیلی خطرناک شده بودند. ولایت‌های اطراف کابل،‌ از کنترل خارج می‌شدند. در اواسط سال 2008، این خرابی روزافزون امنیت و خارج شدن مناطق از کنترل دولت، غیرقابل توقف به نظر می‌رسید. شمار طالبان در حال افزایش بودند و کاروزار دهشت و ترور، شورش مجدد آنان را همراهی می‌کرد که باعث بزرگ‌نمایی نفوذ آنان می‌شد. طالبان تبلیغات شان را که با ظرافت از سال 2006 شروع کرده بودند،‌ ترک گفتند. در سال 2006 ملا-فرماندهان طالبان،‌  مردم جنوب افغانستان را به مسجدها فرا می‌خواندند و آنان را متقاعد می‌کردند که به جهاد بپیوندند. اکنون اما، به جای آن،‌ کسانی را که با آنان هم‌کاری نمی‌کردند، مجازات می‌کردند. از این زمان،‌ ما گزارش‌های بیش‌تری از شکنجه و قطع عضو توسط طالبان را دریافت می‌کردیم: گوش و یا گلوی رانندگان موترهای بارکشی به خاطر انتقال مواد تأمیناتی برای نیروهای امریکایی، بریده می‌شدند. این کاروزار طالبان حکومت محلی را فلج کرد،‌ چون پولیس، قاضی‌ها، اعضای شوراهای ولایتی و آموزگاران به خاطر حفظ جان شان به شهرها کوچ کردند. آزار و اذیت در وردک،  حکومت افغانستان را مجبور کرد که واحدهای ارتش ملی را برای دفاع از امنیت شاهراه گسیل کند. سربازان لوای دوصد و یکم ارتش  افغانستان،‌ بلندی‌های تپه‌هایی را که ارتش شوروی در سال‌های دهه‌ی 1980 از آن‌ استفاده می‌کردند،‌ اشغال نمودند. آنان از بالای این تپه‌ها می‌توانستند سرک و دره‌های سبز را که مخفی‌گاه خوبی برای شورشیان بود، زیر نظر داشته باشند. طنز برگشت روزگار این بود که حکومت کرزی اکنون سربازان ارتش خود را به مواضع پیشین ارتش شوروی در مقابل شورشیانی جابه‌جا می‌کرد که از تاکتیک مجاهدین پیشین کار می‌گرفتند.  کرزی خودش این ناهم‌خوانی را درک کرده بود. برای مدت درازی او کسانی را که به نام طالبان یا شورشیان می‌جنگیدند،‌ به راحتی دشمن یا تروریست می‌خواند. او نمی‌خواست که اشتباهی در جانبی قرار بگیرد که از حمایت مردم برخوردار نیست. اما به صورت فزاینده‌ای،‌ مردم یا طرف طالبان را گرفته بودند و یا حداقل، با طالبان مخالفت نمی‌کردند.

ادامه دارد…

[1]  مصاحبه با یک مقام بلندپایه‌ی استخبارات افغانستان، کابل، 2008.

[2]بنباد این استراتیژی توسط برید جنرال محمد یوسف گذاشته است. او در دهه‌ی 1980، رییس بخش افغانستان در آی‌اس‌آی بود. محمد یوسف و مارک ادکین، تله‌ی خرس: داستان ناگفته‌ی افغانستان (لندن: لیوکوپر،‌ 1992) صص 1، 151.

[3]جنرال کیانی زمانی که رییس آی‌اس‌آی بود،‌این حرف به گروهی از خبرنگاران پاکستانی گفت. مقام‌های امریکایی‌ها، نیز از او عین حرف را نقل و قول کرده اند. احتمالا آنها این حرف را از طریق شنودهای الکترونیکی بارها شنیده اند.  به این کتاب مراجعه شود:

David E. Sanger, The Inheritance: The World Obama Confronts and the Challenges to American Power (New York: Random House, 2009), ch. 8.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه