یک روز دو نفر از شیران وطنی تصمیم گرفتند که میهن را از دست بدبختی و بدبختی نجات بدهند. گفتند که شیر-خط میکنیم و هرکس که برنده شد، منجی همو باشد. یکی از شیران شیر را انتخاب کرد و شیر دومی خط را. سکه را بالا انداختند. دلها شروع کردند به تپیدن. گروهی فریاد میزدند:
«داکتر صاحب! تو برنده هستی و حتا اگر برنده نباشی هم برنده هستی».
گروهی دیگر، چیغ بنفش میکشیدند:
«داکتر صاحب! تو برنده هستی و ما قول میدهیم که تو نمیتوانی برنده نباشی».
سکه بالا رفت. یادتان باشد که سکهای که شیر و خط دارد، نماد دموکراسی است؛ سکهی ما هم. سکه بالا رفت، اما این قدر بالا رفت که کلاههای بسیاری از سر خلق افتادند. کارشناسان گفتند که به تحقیق که دموکراسی ما رفیع است. حالا نیست که سکه پایین بیاید. ما در انتظار و سکه در هوا چرخان. از ما نیاز و از سکه ناز. آخر مردم بیحوصله شدند و از سکه خواهش کردند که پایین بیاید و بر زمین بیفتد که سرانجام معلوم شود شیر میشود یا خط. اما سکه ساکت بود و همچنان در هوا میچرخید. مردم نگران شدند. نذر و خیرات کردند. نشد. فعالان مدنی رفتند و هرچه مارکر و تکه داشتند، آوردند و شعار نوشتند. نشد. کم کم این سوال پیدا شد که یک سکه چطور میتواند بدون هیچ متکایی در هوا معلق بماند؟ اما این سوال به جایی نرسید. چرا که جنس سوال خوب نبود. آخر اگر این سوال واقعا سوال باشد، با این سوالها چه کار کنیم: آیا یک تکه کاغذ میتواند جلو مصیبت و بلا و سیل و توفان و بیماری را بگیرد؟ آیا یک نفر میتواند چند قرن زنده بماند؟ آیا خداوند جل جلاله میتواند نام خود را در داخل گوش یک دختر قشنگ حکاکی نماید؟ بگذریم. خلاصه، تعدادی آدم پاکنفس مأمور شدند که بروند و ببینند که سکه چرا پایین نمیآید. رفتند. اول چیزی ندیدند. اما خوب نزدیک که رفتند، دیدند که حضرت عیسی مسیح و ضیاالحق امرخیل در یک طیارهی غولپیکر نشسته، سکه را پیش خود گذاشته و روی شیرِ سکه را پاک میکنند و به جای آن خط میگذارند. مأموران بعد از سلام و علیک و احوالپرسی از حضرت مسیح پرسیدند که جایش راحت است و مشکلی ندارد؟ حضرت مسیح لبخندی زد و فرمود: «نه تشکر، مشکلی نیست. فقط به امریکا بگویید که لطفا مقداری تیل بیاورد. تیل طیارهی ما رو به تمامی است و چنان که میدانید، در هوا پطرولپمپ هم نیست». مأموران اما حرفهای حضرت مسیح را هیچ نشنیدند، چرا که غرق در این اندیشه بودند که خداوند چقدر بزرگ است که حضرت مسیح را به کمک افغانها فرستاده. در ضمن، با خود فکر کردند: «بلا به پس شیر و خط. مهم این است که ما شکر مسلمان هستیم، اما حضرت مسیح طرفدار کیست؟»
آها، یادم میرفت. بلی، آخر سکه از هوا برگشت و با ناز و کرشمهی بسیار بر زمین فرود آمد. خط بود و بر حاشیهی سکه نوشته بود: «کسی راز مرا داند، که از اینرو به آنرویم بگرداند». برگرداندند. در روی دیگر سکه هم نوشته بود: «کسی راز مرا داند، که از اینرو به آنرویم بگرداند». صدبار از اینرو به آنرویش گرداندند، هنوز خط بود. من میخواهم بگویم چطور؟ ولی شما غرق تخیل مهدی اخوان ثالث شدهاید. شب خوش.
