«عبدالرحمانی باید تا کارها به سامان آید!»
این سخن یکی از سیاستمداران هزاره افغانستان، آقای عبدالعلی محمدی، یکی از سخنگویان تیم داکتر اشرف غنی احمدزی است. معنای این سخن این است که برای سامان یافتن کارها، به آدمی مثل عبدالرحمن نیاز داریم.
حالا فرض کنیم آرزوی آقای محمدی بر آورده شود، و هفتهی آینده کسی مثل عبدالرحمن به قدرت برسد. هزارهها، نورستانیها، شینواریها و بدخشیها و چند کتلهای قومی دیگر را با درجات متفاوت قتل عام کند. بخشی از خاک افغانستان در شمال را به جمهوریهای آسیای مرکزی بدهد، و چند ولایت را هم در جنوب و شرق به پاکستان بدهد. در بدل این خاک دادن و وطنفروشی، برایش حقوق ماهیانه از چندین کشور بگیرد. زنان اقوام قتل عام شده را در بازارهای افغانستان و کشورهای منطقه به فروش برساند. اسیران مرد منسوب به این اقوام را برای قبایل مورد حمایت و نظرش به عنوان برده هدیه بدهد. و …
در این صورت، افغانستان و زندگی انسان افغانی چه شکلی به خود خواهد گرفت؟ مگر نه اینکه بشریت قرنها خود را به آب و آتش زده است تا از شر این گونه «به سامان آمدن» کارها، رهایی یابد؟
همین حالا، نسخهی عربی عبدالرحمن در عراق و سوریه، فرمان میراند. ابوبکر البغدادی، گرچند نسبت به عبدالرحمن بسیار نرمتر است، اما اصولا همان کارهای عبدالرحمن را در یک مقیاس محدودتر انجام میدهد. آیا این عبدالرحمن عربی، توانسته است کارهای سوریه و عراق را تا اندازهای به سامان کند؟
آرزوی آقای محمدی برای ظهور یک عبدالرحمن، مرا به یاد نژادپرستان پولندی میاندازد. اینها هیتلر را نمونهای یک پیشوای واقعی میدانند و ناجی مردم خود، در حالیکه نابودی پولندیها بخشی از اهداف ایدیولوژیک و جنگی هیتلر را تشکیل میداد. هیتلر، پولندیها را یک نژاد، پستی میدانست که باید نابود میشد.
آرزوی ظهور یک عبدالرحمن دیگر توسط یکی از نخبگان هزاره، زشتتر و زنندهتر از بالاکردن عکس هیتلر و خالکوبی کردن نشان نازیها – سواستیکا – توسط یک نژادپرست ابله پولندی است.
