امریکا در افغانستان 2001 – 2014
نویسنده: کارلوتا گال
برگردان: جواد زاولستانی
بخش شصت و نهم
8
کارخانهی تولید بمب گذاران انتحاری
اعضای خانوادهی یک زن بیوه از «پیشین» به ما گفتند که او به خاطر از دست دادن پسر بیست و یک سالهاش خیلی ناراحت و پریشان است. آن زن بیوه، این پسرش را خیلی دوست داشت، چون وظیفهشناس و مذهبی بود و مادرش آرزو داشت که او یک مبلغ مذهبی شود. چند ماه پیش، پسرش در یک مدرسه در کراچی درس میخواند. او به خانوادهاش گفته بود که او با دوستانش این شهر را به منظور اشتراک در همایش سالانهی گروه مبلغان اسلام( تبلیغی جماعت) ترک میکند. در واقع، آنان به افغانستان رفتند. دو هفته بعد، در اواخر ماه سپتامبر، این شاگرد خودش را منفجر کرد. بر اساس گزارشها، دیگر اعضای گروه نیز راه او را تعقیب کردند. خبر کشتهشدن آنان در دهکدهی شان، «پیشین»، طنین انداخت. باشندگان دهکده آمدند و خبر مرگ او را به مادرش گفتند. تعداد دیگر نیز نزد او آمدند و با بیان داستانهای گیجکننده، به او گفتند که این گروه توسط نیروهای ضد طالبان کشته شده اند. وابستگان مرد او به کراچی رفتند تا دربارهی او معلومات بیشتر به دست آورند، اما ملاها با آنان همکاری نکردند و گفتند که دربارهی این گروه از شاگردانشان چیزی نمیدانند. برادر شاگرد کشته شده گفت که خانوادهاش از رفتن به افغانستان یا پرسوپال بیشتر، بسیار میترسند. او گفت: «ما نمیخواهیم که خود ما {نیز} کشته شویم.»
با شنیدن داستان هر حملهی کنندهی انتحاری، بخشی از برنامهی استخدام و آموزش پنهانی آنان آشکار میشد. مدرسهها نقطهی آغاز بود. کسی از آنجا، ملا یا کسی بیرون از مدرسه، با موافقت ملایان این نهادها، شاگردان انتخاب شده را به دورههای آموزشی میبرد و این زمانی اتفاق میافتاد که شاگردان مدرسهیشان را به منظور مطالعات بیشتر یا آموزش نظامی در یک اردوگاه ترک میکردند و در مسیر نظامیگری افراطی رهنمایی میشدند. یک شاگرد قبلی مدرسه به من گفت که در هر مدرسه ملاهایی وجود داشتند که همپندار و همکار سازمانهای نظامی بودند و حتا با القاعده ارتباط داشتند. آنان به حیث شناساییکنندگان قوی کار میکردند و شاگردان بالقوه جهادی را برای سپری کردن آموزش جهاد و بمبگذاری انتحاری از میان دیگران جدا میکردند.[1] یک افسر پیشین پولیس عین حرف را گفت. او در صحبت با من بیان داشت که «مدرسهها رخصتیهایی دارند که در جریان آن شاگردان میتوانند به خانه یا برای سپری کردن دورههای آموزشی خاص یا برای تجربهی کوتاهی از جهاد بروند. سازمانهای نظامی میآیند و آنان را با خود میبرند.» او گفت که بعضی از ملاها با سازمانهای نظامی همدلاند، شاگردان را انتخاب و با آنان وصل میکنند و بعضی از شاگردان، خود به این راه میروند، در بس مینشینند و راهی مناطق قبایلی میشوند.[2] این دو تن، هر دو از من خواستند که به دلیل ترس از مجازات شدن توسط گروههای نظامی و آی.اس.آی، نام شان ذکر نگردد.
یک خانواده در کویته، پسر هجده سالهی شان را در یک بمبگذاری انتحاری از دست داده بودند. این خانواده نیز، خواستند که نام شان نشر نشود. پدرش گفت که پسرش برای آموزشهای مذهبی، در چند سال اخیر یک مدرسه در ایالت پنجاب را انتخاب کرده بود. تمام دوستان او پنجابی بودند و پس از فراغت، خانه را ترک کرده و گفته بود که با دوستانش برای ادامهی درس به جایی میروند. او گهگاهی به خانه زنگ میزد و میگفت که برای ادامهی درسهایش، به جای دیگری رفته است. آخرین جایی که او نام برد، چترال بود. چترال منطقهای در شمال غربی پاکستان و نزدیک مرز افغانستان است. پس از آن، مردی به آنان زنگ زده و گفته بود که پسرشان خوب است و درس میخواند. دو روز بعد، او بار دیگر تماس گرفته و گفته بود که پسرشان شهید شده است. او به خانوادهی آن پسر گفته بود که برای شادی روح او مراسم فاتحهخوانی برگزار کنند. این اتفاق هفت ماه پیش رخ داده بود. برادر کوچکترش گفت: «ما هنوز منتظریم و آرزو میکنیم که او برگردد. تا ما جسد او را با دستان خویش به خاک نسپاریم، آرام نمیگیریم.» او گفت که حتما کسی برادرش را مجبور کرده است که دست به حملهی انتحاری بزند، ور نه خودش مرتکب چنین کاری نمیشد. پدرش گفت که کسی پسرش را اغوا کرده است و حکومت پاکستان را مقصر اصلی میدانست. مدرسه نخستین نقطهی تماس بود. اما او گفت که یک مرد دلال پول گرفته بوده تا پسرش را فریب دهد. او گفت که حکومت از کسانی که جوانان مدرسه را فریب میدهند، حمایت میکند. او گفت: «ما از این حکومت میترسیم. در این روزها، تعدادی از جایی پول میگیرند و کودکان مردم را به کام مرگ میفرستند.» او گفت میترسد که همان افراد باز هم دنبال پسر دیگرش بیایند.»
من گزارشهای زیادی دربارهی این دلالان دریافت کردم. این مردان از سازمانهای نظامی بودند که در روستاها و مدرسهها دنبال افراد تازه برای استخدام میگشتند. در یک دهکدهی نزدیک پشاور حتا به یک مرد لقب «القاعده» داده شده بود، چون همه میشناختند که او پول میگیرد و در بدل آن پسران محل را اغوا کرده و به اردوگاههای آموزش نظامی میفرستد. استفاده از دلالها روش مؤثری برای پنهان نگهداشتن هر سازمانی بود، چه آی.اس.آی، چه القاعده.
