امریکا در افغانستان 2001 – 2014
نویسنده: کارلوتا گال
برگردان: جواد زاولستانی
بخش شصت و هشتم
8
کارخانهی تولید بمبگذاران انتحاری
دولت پاکستان دربارهی شبکههای بمبگذاری انتحاری که از آن کشور سازماندهی میشد تحقیق اندکی انجام داد. مقامهای غربی دریافتند که درخواستهای آنان برای همکاری همیشه از طرف پاکستان نادیده گرفته میشود. مقامهای غربی گله داشتند که هر وقت آنان از نظامیان پاکستان و آیاسآی میخواهند که اعضای طالبان یا دیگر چهرههایی را که در هماهنگ کردن حملهها دست دارند، دستگیر کنند، آن را رد میکنند. یک دیپلومات پیشین غربی این بنبست را به من توضیح داد. «ما نزد آنان میرویم و میگوییم:‹ما نگران شورای کویته هستیم،› سپس آنان میپرسند: ‹میتوانید نامها و نشانی آنان را به ما بدهید؟› ما نمیتوانستیم اطلاعات خود را با آنان شریک کنیم.» یک دیپلومات دیگر که از این گونه برخورد پاکستان خشمگین بود، گله داشت که حتا اگر ما تمام جزئیات موقعیت یک چهرهی طالبان در کویته به شمول شماره کوچه و رنگ دروازه را به پاکستانیها بدهیم، »پاکستانی برمیگردند و میگویند: ‹دروازه آبی بود نه سبز، به این خاطر ما داخل نرفتیم.›»
با این وجود، شواهد و اسناد هر روز بیشتر به دست میآمد. در سال 2006، 119 حملهی انتحاری رخ داد و چندین حملهی دیگر خنثا گردید. یک گزارش ملل متحد جمع بندی کرد که این حملهها از نگاه نظامی تأثیرگذار نبود، اما در جدا کردن مردم از حکومت موفق بود. هدف این حملهها، نیرومند ساختن تهاجمهای طالبان برای پس گرفتن جنوب افغانستان با تحلیل بردن روحیهی مردم و برانگیختن مردم علیه حکومت و نیروهای غربی بود. حکومت افغانستان و نیروهای غربی از تأمین امنیت شهروندان ناکام مانده بودند. این برنامهی طالبان با برنامهی نظامیان پاکستانی که بینی نیروهای ناتو در افغانستان را خونین سازند تا آنان را از ماندن در افغانستان منصرف شوند، همزمان پیش میرفت.
دسامبر 2006. ادامهی این داستان بار دیگر مرا به کویته کشاند. من از اسلامآباد به این شهر پرواز کردم و با یک گزارشگر و عکاس محلی ملاقات کردم. نخست ما به دیدار منطقهی پیشین رفتیم که یک ناحیهی کشاورزی در نزدیک مرز افغانستان است و اکثر باشندگان آن پشتون هستند. هر دهکدهی این روستا تعدادی از فرزندانش را در جنگ افغانستان در همان سال از دست داده بودند. دو منطقهی همجوار آن، قلعهی عبدالله و قلعهی سیف الله، نیز وضعیت مشابهی داشتند. چشمانداز طبیعی این مناطق، مانند مناطق جنوبی افغانستان است: زمینهای بایر که نواری از کشتزارهای آبیاری شده، باغستانها و دیوارهای گلی در امتداد درهای از دامنهی کوههای بلند و خاکستری واقع شده است.
اما اینجا قلمرو پاکستان بود. پرچم سیاه جمعیت علمای اسلام (JUI-F) که نوار سفیدی بر آن نقش بسته است، بالای دیوار مساجد و خانهها در تمام روستاها در اهتزاز بود. جمعیت علمای اسلام یک حزب مذهبی دیوبندی است که رهبری آن را مولانا فضلالرحمان به عهده دارد. در آنجا ساختمانهای بزرگ مدرسه که از خشت و سیمان ساخته شده بود، در میان خانههای کوچکِ گِلی مردم محل، جلب توجه میکرد. این مدرسهها به کمک مالی عربهای خلیج فارس ساخته شده بودند. در بیرون یک دهکده، کسی روی یک تپه با رنگ سفید نوشته بود: «زنده باد فضلالرحمان.» فضلالرحمان، یک پشتون از دیره اسماعیل خان، در حاشیهی مناطق قبایلی، یکی از برجستهترین رهبران سیاسی مذهبی در پاکستان بود. پدر او مولانا مفتی محمود، پیش از او چنین جایگاهی داشت. حزب او، جمعیت علمای اسلام، در پارلمان پاکستان نماینده داشت و یکی از همکاران نزدیک بینظیر بوتو در دههی 1990 و نیز، یکی از حمایتکنندگان قوی طالبان بود.
از همین مدرسههای فضلالرحمان بود که هزارها شاگرد در سال 1994 به لشکر طالبان پیوستند. با آنکه فضلالرحمان از رژیمهای نظامی در پاکستان حمایت نکرده بود، او از نزدیک با استخبارات پاکستان برای پیشبرد برنامهی پنهانی آی.اس.آی برای آموزش، استخدام و فراهم کردن منابع مالی برای جهاد در افغانستان و حمایت از طالبان کار میکرد. بعد از حملههای یازده سپتامبر، او حمایتش از طالبان را قطع نکرد.
در پیشین، ما خانوادههای را پیدا کردیم که پسران شان بدون آگاهی آنان به جنگ کشیده بودند و بعد از طریق اخبار، دریافته بودند که پسران شان خود را در افغانستان منفجر کردهاند. آنان از تصور بمبگذاری انتحاری تکان خورده بودند و کوشش میکردند که توضیح دهند چه کسی پسران شان را اغوا کردهاند که مرتکب چنین کاری شوند. واقعیت دیگر دربارهی این خانواده این بود که آنان جسد پسران شان را دریافت نکرده بودند که بالای گور شان سوگواری کنند. هیچ عضو باقیمانده از بدن بمبگذاران انتحاری به خانوادههای آنان برگردانده نمیشد. آنان در گورهای گمنام دفن میشدند. بعضی از خانوادهها شک داشتند که مرگ پسران شان را باور کنند. آنان مرگ پسران شان را از طریق تماسهای تلفنی ناشناس یا از طریق کسی از اجتماع شان شنیده بودند. بدتر از همه اینکه، بستگان آنان از صحبت دربارهی کشتهشدن پسران شان و اینکه چه کسی آنان را استخدام کرده و به افغانستان فرستادهاند، میترسیدند.
وقتی که ما دروازهها را تک تک میزدیم، من فهمیدم که ترس از استخبارات پاکستان،آی.اس.آی، بر همه سایه افگنده است. در ظرف یک روز پس از رسیدن ما به کویته، ما توسط یک مأمور استخبارات پاکستان تعقیب میشدیم. او با موترسایکل، همهجا از دنبال ما میآمد و ما متوجه شدیم که ما با هر کس که مصاحبه کردهایم، بعد از ما توسط آی.اس.آی بازجویی شدهاند. بیشتر خانوادهها به این شرط با ما صحبت میکردند که از ذکر نامشان خودداری کنیم.
یک مادر در کویته جرئت نکرد به روی ما در را باز کند. چون او تنها بود. او از شگاف در تأیید کرد که پسرش در افغانستان شهید شده است. روز آینده که ما به آنجا برگشتیم، او از ما خواست که آنجا را ترک کنیم، او گفت که افراد استخبارات آمده بود و از پیامدهای صحبت کردنش با ما هشدار داده است. ما آرام آنجا را ترک کردیم.
ادامه دارد…

印度小叶紫檀
What’s up to all, the contents existing at this website are
truly remarkable for people experience, well, keeep up the nice work fellows.