فرار از مرگ: چه کسی می‌تواند معنای آزادی را بیشتر از سید علی بفهمد؟

روایت 65 روز اسارت یک عضو نیروی هوایی افغانستان در نزد طالبان

عابر شایگان

عابر شایگان و آرزو رحیمی

زندگی ما آدم‌ها به چیزهای باریکی وصل است. گاهی یکی دو میخ کوچک فلزی، دروازه‌ی بسته‌ی زندگی را دوباره به روی ما باز می‌کند. گاهی چشیدن طعم شیرین یک توت دست‌مان را از کشیدن تناب مرگ باز می‌دارد. گاهی هوس خوردن یک آلو تمام آرزوی‌مان می‌شود. این چیزهای کوچک همان نقطه‌های عطف زندگی است که روی سکه را برمی‌گرداند. آن‌چنان که آدمی به معنا، درک، باور و جهان‌بینی تازه‌ای دست می‌یابد. چنان‌چه سید علی رضوانی بعد از ۶۵ روز اسارت و فرار موفقانه از نزد طالبان به آن دست یافته است. حالا اوست که طعم یک آلوی سرخ و رسیده را با تمام سلول‌های روی زبانش می‌چشد و از قورت دادنش حظ می‌برد. و آزادی که برای ما کلمه‌ی گنگی است، برای سید علی بزرگ‌ترین دارایی است که یک انسان می‌تواند داشته باشد.

اسارت

سید علی رضوانی، فرزند بزرگ یک مرد دهقان و یک زن خانه‌دار در دایکندی است. در سال ۱۳۸۷ وقتی هنوز نوجوان بود زادگاهش را ترک کرد و به کابل رفت. هنوز مردد بود که درسش را از صنف نهم از سر بگیرد، یا درس و تحصیلش را سر کار بگذارد و لقمه نانی درآورد. دوستانش راه دیگری نشانش دادند: نه درس و نه کار، پیوستن به ارتش افغانستان و سربازی و سنگرگیری.

او پس از گذراندن آموزش‌های نظامی و اشتراک در آزمون رقابتی، شامل آموزش‌های مهندسی و میکانیک هواپیماهای نظامی می‌شود. در ادامه به‌خاطر تسلط به زبان انگلیسی و گذراندن موفقانه‌ی آزمون‌های سخت رقابتی واجد شرایط بورس تحصیلی دو ساله به امریکا، هند، چین، و امارات متحده‌ی عربی می‌شود.

در اواخر ماه جوزای پارسال، او با خانم و دختر کوچکش برای گذراندن تعطیلات یک هفته‌ای به ولایت مرکزی دایکندی می‌روند. یک هفته بعد در ۶ سرطان ۱۳۹۹ در مسیر برگشت به کابل، در منطقه‌ی همیشه‌ناامن جلریز میدان وردک به ایست‌بازرسی طالبان بر می‌خوردند. فلانکوچ حامل مسافران دایکندی به کابل، اوایل صبح آفتاب سرزده در ایست‌بازرسی متوقف می‌شود. افراد طالبان از میان همه‌ی سرنشینان موتر، سه نفری را که در صندلی عقب راننده نشسته بودند، پایین می‌کنند. بعد از بررسی بدنی، نوبت به تجسس در گوشی‌های همراه می‌رسد. در گالری تلفن همراه سید علی رضوانی حدود ۲ هزار قطعه عکس از سفرها، دوستان، خانواده و حین کارش ذخیره شده بود. افراد طالبان همه‌ی عکس‌ها را قطعه به قطعه می‌بینند تا این‌که به ردیف آخر عکس‌های او که همه در کابین هواپیمای نظامی دولت گرفته شده بود، می‌رسند. بعد دروازه‌ی موتر را می بندند و او را با خودشان در باغی که در فاصله‌ی نزدیک به جاده قرار داشت، می‌برند. اول دستانش را با زنجیر به درخت و بعد چشمانش را با پارچه‌ای می‌بندند. بعد از تحقیق ابتدایی، روی موترسکلیتی سوارش می‌کنند و حدود نیم ساعت به سمت نامعلومی پیش می‌روند. به مقصد که می‌رسند، سید علی را دوباره به درختی می‌بندند. زمانی که چشمانش را باز می‌کنند، او خود را با سه طالب در دامنه‌ی کوهی پرجنگل در درون دره‌ای می‌بیند که سر و ته آن برایش معلوم نیست. بعد او را با شلاق و شکنجه زیر تحقیقات می‌گیرند.

«می‌گفتند تو در دولت چیه‌کار می‌کنی؟ من گفتم من یک انجینر طیاره هستم و به دیگر مسائلش کاری ندارم. آن‌ها باور نمی‌کردند و باور داشتند که من پیلوت هستم. به خاطر همین از من در مورد برنامه‌ها و نقشه‌ها و چگونگی عملیات هوایی می‌پرسیدند. هرچه اصرار کردند من گفتم که یک انجینر هستم و از این چیزها اطلاع ندارم. با شلاق بسیار زدند و تهدید کردند که ترا همین لحظه می‌کشیم».

سید علی رضوانی عضو نیروهایی ارتش افغانستان و محمدموسا سرباز ارتش، بعد از 65 روز اسارت در نزد طالبان، فرار کردند. عکس ارسالی به اطلاعات روز. عکس: ارسالی به اطلاعات روز.
سید علی رضوانی عضو نیروهایی ارتش افغانستان و محمدموسا سرباز ارتش، بعد از ۶۵ روز اسارت در نزد طالبان، فرار کردند. عکس ارسالی به اطلاعات روز. عکس: ارسالی به اطلاعات روز.

هوا که تاریک می‌شود، افراد طالبان این عضو نیروهایی هوایی را دوباره روی موترسکلیت با چشمان بسته سوار می‌کنند و به جایی نامعلومی انتقال می‌دهند. بعد از این که به مقصد می‌رسند، چشمان او را باز می‌کنند. این بار سید علی خود را در طبقه‌ی دوم یک اتاق کوچک گلی که فقط سه نفر در آن جا می‌شدند، می‌یابد. اولین شب از اسارت، افراد طالبان او را در خانه‌ی‌شان با قورمه‌ی بامیه پذیرایی می‌کنند. بعد از صرف آن، سید علی اسهال می‌گیرد و آن شب برایش جهنم می‌شود. میزبانان با اکراه و بدخلقی اجازه می‌دهند که هرچند لحظه بعد بیرون برود و دستشویی صحرایی کند. فردای آن روز طالبان این مهمان خداداده‌شان را با چشم، دست و پایی بسته در موتری می‌اندازند و به سمت نامعلومی انتقال می‌دهند. در مسیر راه، فرد دیگری را هم در موتر حامل او اضافه می‌کنند و دو روز بعد از آن، ساعت ۹ شب آن‌ها را جلوی حویلی بزرگ گلی پیاده می‌کنند. حینی که آن‌ها می‌خواستند از راه‌پله‌ی خانه درون حویلی بالا بروند، یکی از افراد طالبان سنگی را از وسط راه‌پله بر می‌دارد و به آن‌ها می‌گویند از ریسمانی که درون چاه آویزان است، بگیرند و پایین بروند. نخست سید علی با چشمان و دستان بسته از ریسمان می‌گیرد و داخل چاه می‌پرد. یک‌باره تعادلش را از دست می‌دهد و ریسمان از میان پنجه‌هایش می‌لغزد و با پهلویش به‌شدت به زمین می‌خورد. به‌دنبال او اسیر دومی را هم داخل چاه هدایت می‌کنند. بعدا به آن‌ها دستور می‌دهند که با آرنج‌های‌شان به شکل مارمولک راه باریک درون چاه را به سمت اتاق دو در دو متر پیش بروند. آن‌ها فاصله‌ی چند متری ته چاه و اتاقک تاریک و گل‌آلود را سینه‌خیز پیش می‌روند و به سلول مشترک‌شان می‌رسند. آن‌جا چشمان‌شان را باز می‌کنند اما پاهای‌شان را با قفل و زنجیر می‌بندند. برای هر کدام‌شان دو جاجم می‌دهند که یکی را روی گل‌های تر زیرشان بیندازند و دیگری روی شان. در گوشه‌ی این سلول، سوراخی به‌عنوان دستشویی، کنده شده و از سقف آن لوله‌‎ی باریکی به پایین کشیده که از آن آب بنوشند. هم‌بند او که مرد درشت هیکل و پیری است، خود را حاجی نورمحمد، معاون استخبارات گروه طالبان در ولایت غزنی و میدان وردک معرفی می‌کند. اما حالا هر دو زندانی گروه طالبان هستند؛ او به اتهام همکاری با داعش و سید علی به‌عنوان خلبان ارتش دولت افغانستان، که برای طالبان لقمه‌ی چربی به نظر می‌رسد.

حاجی نورمحمد به زندانبان طالبان مقدار پولی می‌دهد که برایش یک جلد قرآن و یک ساعت مچی بیاورد. وقتی این لوازم را در اختیارش قرار می‌دهند، هر دو هم‌بند زیر نور لامپ بسیار کوچک زردرنگ که روی سقف سلول از قبل تعبیه شده، همیشه قرآن می‌خوانند و در خلوت دونفری‌شان عبادت می‌کنند.

فرار

سید علی رضوانی، از احتیاط و حساسیتی که افراد طالبان در انتقال و جا‌به‌‎جایی او کار می‌گرفتند و از آخرین سلول زیرزمینی که برایش کنده بودند، به این نتیجه رسیده بود که بقیه زندگی‌اش در اسارت طالبان می‌گذرد و یا هم با گلوله‌ای ختم می‌شود. او امید و آرزویی برای آزادی‌اش متصور نبود. هم‌بندش حاجی نورمحمد که گرگ باران‌دیده بود، بر خلاف او در خواب، در بیداری و در هنگام خواندن قرآن در گوشه‌ی ذهنش دنبال طرح و نقشه‌ای برای آزادی بود. هر موقع که به حرف می‌آمدند، رو به سید علی می‌گفت که خودش را قوی نگهدارد و دنبال فرصتی برای فرار باشد. استواری، اطمینان و نیرویی که در صدای او وجود داشت، به سید علی انرژی می‌داد که تسلیم نشود و چراغ امید را در کنج دلش روشن نگه دارد. رفته‌رفته حرف‌های حاجی نورمحمد روی سید علی تأثیر می‌گذارد و عضو نیروی هوایی ارتش کشور در خودآگاه و ناآگاهش نقشه‌ای برای فرار طرح می‌کند. بعدا طرح‌های فرار خود را باهم شریک می‌کنند. هردو روی کندن تونل توافق می‌کنند اما این‌که از چه سمتی و با چه ابزاری به نتیجه نمی‌رسند. حاجی نورمحمد می‌گوید که دسته‌ی ترمز چای‌شان را بشکنند و از سقف سلول به سمت بالا سوراخ کنند. سید علی محتاطانه‌تر فکر می‌کند و می‌گوید با سوراخ کردن به سمت بالا، سر از وسط خانه‌ی افراد طالبان در می‌آوردند. بعد از چندین روز دقت و زیرنظر گرفتن نشانه‌ها، دو مورد سید علی را به نتیجه‌ای بهتری می‌رساند.

«یکی نور ضعیفی بود که در اطراف لوله‌ی آب که از سقف به اتاقک آمده بود و دیگری صدای پای رمه‌ها که هر از گاهی از سمت دیوار گلی شنیده می‌شد. این نور در حال تغییر بود. من نتیجه گرفتم که اگر اتاقک ما در زیر خانه باشد، این نور برق است و باید همیشه ثابت باشد در حالی که همیشه تغییر می‌کرد. دوم از صدای پای رمه‌ها به این نتیجه رسیدم که این‌جا راه است و باید به همین سمت سوراخ کنیم».

سید علی رضوانی، 13 سال می‌شود که به‌عنوان مهندس در نیروی هوایی ارتش کار می‌کند. عکس: ارسالی به اطلاعات روز
سید علی رضوانی، ۱۳ سال می‌شود که به‌عنوان مهندس در نیروی هوایی ارتش کار می‌کند. عکس: ارسالی به اطلاعات روز

حاجی نورمحمد و سید علی در عین اختلاف روی تعیین سمت کندن سوراخ، سرانجام به این نتیجه می‌رسند که نقشه‌ی‌شان را عملی کنند. چند شبانه روز هر دو دل‌دل می‌کنند که کندن را آغاز کنند اما آن جرئت و اطمینانی که برای آغاز کار لازم بوده، در وجودشان هنوز خانه نکرده بود. اما پیش از این‌که آن‌ها دست به کار شوند، افراد طالبان یک سرباز ارتش را اسیر می‌گیرند و در سلول آن‌ها اضافه می‌کند. سید علی یکی از دو جاجم خود را به او می‌دهد، زیرا او هیچ چیزی برای خوابیدن نداشته است. بعدا افراد طالبان حاجی نورمحمد را از سلول بیرون می‌برند و دیگر آن‌ها هرگز همدیگر را نمی‌بینند. نقشه‌ی فرار سید علی بعد از رفتن او روی دستش می‌ماند. محمدموسا هم‌بند جدید او، هیچ اراده و توانایی برای فرار نداشته است. سید علی روزها با او صحبت می‌کند و برایش روحیه و انگیزه برای همراهی در اجرای نقشه‌ی فرار می‌دهد. روی‌هم‌رفته آن‌ها به توافق می‌رسند که کندن سوراخ را با دو میخ کلفت فلزی که افراد طالبان با آن دیوارهای سلول را پلاستیک زده بودند، آغاز کنند. بیش از یک ماه از سمت بالای اتاقک رو به صدای پای رمه‌های گوسفندان شبانه دیوار را می‌کنند. شب آخر که در سطح زمین سوراخ کوچکی باز می‌کنند، با آمدن باد خنک و شنیدن صدای وزش باد در برگ درختان، خوشحال می‌شوند که سمت درستی را انتخاب کرده‌اند.

آن‌ها بعدا آمادگی فرار را می‌گیرند. نصف نانی را که زندانبان طالبان صبح و شب برای‌شان می داد، برای چند روز ذخیره می‌کنند. از روی ساعت مچی که از حاجی نورمحمد جامانده بود، زمان دقیق فرار را تعیین می‌کنند. هر دو نماز شب‌شان را می‌خوانند و رازونیازهای‌شان را می‌کنند و قرآن به‌جامانده از حاجی نورمحمد را در کمرشان می‌بندند و ساعت که ۱۲ شب می‌شود، با ترس و دلهره پشت‌سرهم از سوراخی که بیش از یک ماه کنده بودند، بیرون می‌شوند.

«۹۹ درصد احتمال داشت که ما دوباره دستگیر و یا کشته شویم. فقط یک درصد احتمال فرار موفقانه وجود داشت. زندگی برای ما همین قدر خواستنی بود که نخواستیم همان یک درصد شانس را از دست بدهیم».

در دنیای بیرون از سلول اولین زنده‌جانی که متوجه آن‌ها شدند، سگ‌ها بودند. آن‌ها وقتی با حمله‌ی شدید سگ‌ها مواجه می‌شوند با پاهای بسته در زنجیر، خود را در نزدیک‌ترین جوی آب می‌اندازند تا هم از حمله‌ی سگ‌ها محفوظ بمانند و هم از دید افراد طالبان. تا این موقع هیچ کدام آن‌ها نمی‌دانستند در کدام ولایت، ولسوالی یا قریه هستند و راه فرار به کدام سمت است. تنها چیزی که می‌دانستند این بود که باید به سمت نزدیک‌ترین کوه پیش بروند. بعدا آن‌ها خود را آهسته‌آهسته از میان خانه‌ها به سمت زمین‌های کشاورزی می‌کشانند و در اولین اقدام، قفل‌های پاهای‌شان را با سنگ می‌شکنند. بعد از آن تمام شب راه می‌روند که خود را از میان خانه‌ها و قلعه‌های بلند گلی بیرون بکشند اما موفق نمی‌شوند. به هر سمتی که می‌روند به کوچه‌های بن‌بست و یا به دیوارهای بلند غیرقابل عبور مواجه می‌شوند. نزدیکی‌های صبح که هوا روشن می‌شود خود را در نزدیکی یگانه کوهی که در آن منطقه‌ی دشتی وجود داشته، می‌یابند و به سمت قله‌ی آن بالا می‌روند. تمام روز در بلندای کوه در غاری می‌خوابند. شب که می‌رسد دوباره به راه‌شان ادامه می‌دهند. این سفر هفت شبانه‌روز طول می‌کشد. تمام این مدت آن‌ها گرسنگی و تشنگی می‌کشند و از یک قدمی مرگ و گرفتاری دوباره به‌طور اتفاقی نجات می‌یابند.

آن‌ها نمی‌خواستند که به قریه یا جایی بروند که مردم آن‌ها را ببینند، چون تمام آن منطقه که آن‌ها نمی‌دانستند کجاست، در کنترل طالبان بود. بعد از یک هفته کلافگی و جست‌وجوی یافتن راهی برای فرار از منطقه، ناگزیر می‌شوند که به سمت جاده‌ای پیش بروند که برای‌شان معلوم نبود به کجا می‌انجامد. در نهایت به بازار کوچکی می‌رسند و به کمک پیرمردی موتر مسافربری غزنی را سوار می‌شوند.

«در موتر که نشستیم، بی‌اختیار اشک ریختم. سرم را روی دستانم گذاشتم و برای این‌که کسی متوجه گریه‌ام نشود، صورتم را با شال گردن پیچاندم. هنوز مطمئن نبودم که نجات پیدا می‌کنیم یا در مسیر راه گیر می‌افتیم».

مکتوب رسمی که از اسارت سید علی رضوانی در دست افراد طالبان خبر می‌دهد.
مکتوب رسمی که از اسارت سید علی رضوانی در دست افراد طالبان خبر می‌دهد.

ساعت ۸ صبح، موتر حامل آن‌ها به شهر غزنی می‌رسد. در ته جیب هر دوی‌شان فقط ۲۰۰ افغانی پیدا می‌شود که کرایه موتر را می‌دهند. بعدا با یک سه چرخه باری به قلعه شهاده غزنی می‌روند تا به خانه یک از اقارب سید علی بروند ولی هیچ آدرس و نشانی از آن نداشتند. به ایستگاه قلعه شهاده که می‌رسند پیش هرکس رو می‌اندازند که به آن‌ها تلفن همراه‌شان را بدهند که یک زنگ کوتاه بزنند اما وقتی مردم نگاهی به سر و وضع و قیافه‌ی آن‌ها می‌اندازند، بدون تردید فکر می‌کنند که با دو معتاد طرف هستند. پس از اصرار بسیار و شرح ماجرا، یکی حاضر می‌شود که تلفنش را به سید علی بدهد تا زنگ کوتاهی به پسرخاله‌اش بزند. وقتی به خانه‌ی او می‌روند، پس از صرف غذا، گرفتن دوش و رفع خستگی، برادر سید علی این مسأله را به فرماندهی نیروهای هوایی در کابل گزارش می‌دهد. از کابل به او تماس می‌گیرند که موقعیت فعلی او جای خطرناکی است و فورا باید آن‌جا را ترک کند. محمدموسا همبند فراری او همان لحظه، زمینی به سمت خانه‌اش در پنجشیر راهی می‌شود. سید علی به کمک راننده والی غزنی به فرودگاه غزنی می‌رود و از آن‌جا با هواپیمای نظامی به کابل منتقل می‌شود.

پیش از این‌که او به خانه برسد، همه‌ی بستگان و اقاربش در خانه به استقبال او جمع شده بودند. وقتی همدیگر را دیدند، سر به سر افتادند و روی شانه‌های همدیگر گریستند. دیگر فرصت قصه و درد دل نبود.

این عضو نیروی هوایی ارتش هنگامی که در بند طالبان بود، فکر نمی‌کرد که آزاد شود و زن و بچه خود را دوباره ببیند. در تمام دوران اسارت از تمام مسائل زندگی تنها چیزی که در فکر او می‌گذشت این بود که پدر و مادر پیرش وقتی بشنوند که او اسیر و کشته شده، چگونه این غم و اندوه را تحمل خواهند کرد. او فرزند بزرگ خانواده است و مسئولیت تأمین مخارج شش خواهر و برادر، پدر و مادر پیر و شکسته و همسر و دخترش را به عهده دارد.

این عضو نیروی هوایی ارتش کشور در ماه سنبله 1399 موفق به فرار از نزد طالبان می‌شود.
این عضو نیروی هوایی ارتش کشور در ماه سنبله ۱۳۹۹ موفق به فرار از نزد طالبان می‌شود.

سید علی هیچ امیدی برای آزادی‌اش نداشت. آن‌هم وقتی افراد طالبان او را در چاه انداختند و برایش هشدار دادند که اگر همکاری نکند او را در روغن داغ می‌اندازند: «هیأت تحقیق طالبان از من می‌پرسیدند که با ما چه همکاری می‌توانی؟ پلان عملیات هوایی را به ما بگو. چه‌کار کنیم که عملیات هوایی را خنثا بکنیم؟ من می‌گفتم که من از عملیات هوایی چیزی نمی‌دانم. من یک انجینر ساده هستم. هرچه تهدید کردند من از حرف خود نگذشتم. وقتی ما را داخل چاه انداخت از یک طالب پرسیدم که احتمال آزادشدن ما هست؟ گفت نه. کسانی که آزاد یا تبادله می‌شوند، جایش این‌جا نیست.»

بعد از حاجی نورمحمد، تکیه‎‌گاه بزرگ سید علی، محمدموسا بوده است. سرباز اهل پنجشیر، عضو قول اردوی سیلاب در ننگرهار. او در جریان سفرش از کابل به هرات، در ولایت غزنی توسط افراد طالبان شناسایی و از موتر مسافربری دستگیر می‌شود. موسا که برای طی مراحل اکرامیه‌ی برادرش که در قول اردوی ظفر سربازی می‌کرده و چند سال قبل کشته شده بود، به هرات می‌رفته است. موسا هم‌سن‌وسال سید علی، ۳۱ سال داشته و گوش‌هایش سنگین بوده است. او تنهایی تاریک و خلوت سلول زیرزمینی را با قصه گویی‌هایش پر می‌کرده است. بیشترین وقت آن‌ها به کندن تونل و عبادت می‌گذشته است. زمانی که سید علی از دلتنگی اشک می‌ریخته است، او برایش قصه می‌گفته است. قصه‌هایی از زندگی، سربازی و گاهی هم جوک و فکاهی.

سید علی در آن‌جا تصمیم می‌گیرد که اگر آزاد شود و به زندگی برگردد، دیگر هرگز به نظام برنگردد و به‌جای آن دست فقرا و تنگ‌دستان را بگیرد. حالا او که به زندگی برگشته، تغییرات بزرگی در زندگی‌اش رقم خورده و به درک جدیدی از زندگی رسیده است. ماهیانه مقدار مشخصی از معاش خود را به فقرا اختصاص داده و برای بهبود زندگی‌شان تلاش می‌کند.

«وقتی به زندگی برگشتم، کاملا تغییر کردم. زندگی‌ام دیگر مادی‌گرایی نیست. حالا فکر می‌کنم چیزهای که نیاز دارم، دارم؛ آزادی. بزرگ‌ترین نعمت آزادی است که من حالا دارم. حالا وقتی میوه‌ای را می‌خورم احساس می‌کنم بیشترین و بهترین لذت دنیا را می‌برم. در کنار خانواده خود هستم. وقتی اسیر بودم فقط آرزو داشتم که یک‌بار دیگر دختر خود، کوثر را ببینم. حالا که می‌بینم واقعا از خدا سپاس‌گزار هستم».

سید علی رضوانی، بعد از آزادی خلاف عهد خودش، دوباره به نظام برگشت. ۱۳ سال می‌شود که در نیروی هوایی افغانستان کار می‌کند. اما برگشتن دوباره‌اش به نظام، خلاف انتظاری است که او داشته است. بخش امنیت فرماندهی نیروهای هوایی، او را زیر تحقیق و بررسی قرار می‌دهد و کارش را از کابل به ولایت ناامن ارزگان منتقل می‌کند: «من این تصمیم را نپذیرفتم و به فرماندهی نیروی هوایی شکایت درج کردم. گفتم اگر من جرم دارم و مرتکب اشتباهی شده‌ام باید مرا رسما محاکمه کنید. و اگر این‌طور نیست چرا مرا بدون دلیل تبدیل می‌کنید. بعدا فرمانده نیروی هوایی اعتراض مرا پذیرفت و به زیردستانش تماس گرفت که اگر مشکلی دارد مجازاتش کند و اگر نه چرا این کار را در حق او می‌کنید.»

او از وزارت دفاع شکایت‌هایی هم دارد. می‌گوید وقتی افراط طالبان از بند یا اسارت رها می‌شوند، مورد ستایش و پاداش قرار می‌گیرند اما نیروهای ارتش دولت وقتی مبادله و یا به شجاعت خود فرار می‌کنند، به جای پاداش، وظیفه‌ی‌شان تبدیل، امتیازات‌شان کم و سرزنش می‌شوند: «من انتظار داشتم که وزارت دفاع به‌خاطر شجاعت و قهرمانی‌ام و نجات جان خود و یک سرباز دیگر، که اگر من نمی‌بودم، دو انسان ضایع می‌شد و دو خانواده بی‌سرپرست و داغدار می‌شدند، مرا مورد تقدیر و تشویق قرار می‌داد. گلایه‌ی دیگر من این است که در جریان تبادله‌ی زندانیان طالبان، برای هرکدام آن‌ها ۲۰ هزار افغانی، لباس جدید و لنگی و تقدیرنامه دادند و با افتخار آزادشان کردند. اما کوچک‌ترین توجه به سربازان اردوی ملی وقتی از اسارت رها یا فرار می‌کنند، نمی‌شود. نه‌تنها که پاداش نمی‌دهند، هنوزم امتیازات‌شان قطع می‌شود و از بست‌شان هم تبدیل می‌شوند».

سید علی رضوانی، میکانیک هواپیمای مسافربری نظامی نوع C 208 ارتش افغانستان است. عکس ارسالی به اطلاعات روز
سید علی رضوانی، میکانیک هواپیمای مسافربری نظامی نوع C 208 ارتش افغانستان است. عکس ارسالی به اطلاعات روز

آقای رضوانی به کمک استادان دانشگاه خود، خاطرات این ۶۵ روز اسارت خود را نوشته و قرار است آن را به‌زودی چاپ و منتشر کند. او می‌گوید خاطراتش از آن جهت مهم است که نگاه ستایش‌آمیزی به زندگی دارد. زندگی‌ای که گاهی به چیزهای کوچک و نامهمی گره می‌خورد اما تأثیر اعجاب‌انگیزی به‌جا می‌گذارد. مثل دو میخی که زندگی سید علی و محمدموسا را از مرگ حتمی نجات داد. و یا مثل چند دانه توتی که یکی از شخصیت‌های فیلم «طعم گیلاس» عباس کیارستمی را از خودکشی باز می‌دارد. راوی که پیردمرد ساده‌دل و مهربانی است در شکل و شمایل رهگذری در این فیلم ظاهر می‌شود و سرگذشت خود را این‌گونه روایت می‌کند: «اول ازدواجم بود. هر نوع ناراحتی و مشکلات در زندگی‌ام بود. خسته شده بودم. یک روز صبح وقتی بلند شدم، تناب را برداشتم که بروم خودکشی کنم. نزدیک خانه‌ی ما توتستان بود. هوا تاریک بود. تناب را هرچه بالا می‌انداختم به شاخه‌ای گیر نمی‌کرد. آخر خودم رفتم بالای درخت، تناب را بستم. یک‌بار دستم خورد به چیزی نرمی. توت بود. چه توت شیرینی. شیرین بود. اولی را خوردم. دومی را خوردم. سومی را خوردم. یک وقت دیدم هوا روشن می‌شود. آفتاب زده است بالا. چه آفتابی! چه منظره‌ای! چه سبزه‌زاری! یک وقت دیدم صدای بچه‌ها می‌آید. بچه‌های مدرسه بود. آمدند دیدند من توت می‌خورم، گفتند آقا درخت را تکان بده. منم درخت را تکان دادم و این‌ها توت خوردند. این‌ها می‌خوردند من کیف می‌کردم. یک خرده منم جمع کردم آمدم خانه. خانمم هنوز خواب بود. یک خرده توت به او هم دادم. او هم خورد. او هم کیف کرد. رفته بودم خودکشی کنم، توت چیدم آوردم. آقا یک توت ما را نجات داد. یک توت.»

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه