دو مفهوم نا اندیشیده: «استقلال» و «استعمار»
قرن نوزده، قرن «استعمار» بود و قرن بیست، قرن «استقلال». پنج سالی مانده است که استقلال افغانستان صدساله شود و کم و بیش دوصدسال است که مردم آسیا با پدیدهی استعمار دست به گریبان است و برخی جاها همچنانکه استقلال نیز بر و ثمری نداده است، خاطرهی استعمار هم رو به فراموشی است. اما مفهوم «استقلال» و «استعمار» همچنان دو مفهوم نا اندیشیده باقی مانده است. دیروز به مناسبت روز استقلال در جایی کمی سخنرانی کردم. گفتم: «وضعیت طنزآمیزی است. ما استقلال را به دست آوردیم اما مفهوم استقلال را نفهمیدیم. بدست آوردن چیزی که معنای آن را نفهمی چه بسا که زیان بار باشد». به هر حال «استعمار» و «استقلال» دو مفهومی است که دیگران ساختهاند، و در دستگاه اندیشه و تفکر ما نه توانایی و نه مفاهیم لازم برای فهم آنها و لایههای معنایی پیچیدهی آن وجود ندارد. نه کولونیالیسم در ادبیات ما سابقه دارد و نه استقلال و نه آزادی. ما در ادبیات فقهی خود «فتح» داشتهایم، حال یا فتح به قهر(جنگ) یا به صلح؛ در ادبیات کلامی «اختیار» را داشتهایم و در ادبیات عرفانی «حریت» را. اما نه «فتوحات اسلامی» کولوینالیسم» بود؛ نه اختیار اهل کلام «استقلال» بود و نه حریت صوفیان «آزادی». میان این مفاهیم و آن مفاهیم زمین تا آسمان فرق است. «آزادی» که حافظ و مولانا از آن دم میزدند نیز آزادی از «رنگ تعلق» است و با آزادی به معنای مدرن کلمه نسبتی ندارد. سالها، بل قرنها است که جرئت نگاه کردن به خود و جهان را از دست دادهایم. درک ما از عالم و آدم کهنهتر از آن است که تصور شود. دیر زمانی است که از عقب «شیشه کبود» مفاهیم سنتی به عالم و آدم نگاه میکنیم. با این درک منسوخ، نگاه معیوب، و ذهن کج تاب و کرخت، آیا میتوان انتظار روزهای بهتر از این را هم داشت؟
