امریکا در افغانستان 2001 – 2014
نویسنده: کارلوتا گال
برگردان: جواد زاولستانی
بخش پنجاه و پنجم
7
بازگشت طالبان
مقامهای غربی تمام این روند را موفق میدانستند. این نخستینبار بود که ملل متحد بدون حضور نیروهای حافظ صلح خود در ساحه، برنامهی خلع سلاح را در این کشور عملی میکرد. شبهنظامیان مسلح که شمار آنان صدهزار تخمین میشد و به خاطر رفتار غیرقانونیشان، همیشه مورد انتقاد بودند؛ منحل شدند. جنگسالاران که دیگر انگیزهی برای جنگ نداشتند، تشویق شدند که با پیوستن به پارلمان و حکومت به شهروندان مسئول تبدیل شوند. کرزی که ارتباط و نفوذ اندک در آن مناطق داشت، قوی شد.
حکومت کرزی بر منحل کردن گروههای مجاهدین که رقیب قدرت و یا دردسرساز به حساب میآمد، پافشاری داشت، به صورت ویژه، بر تضعیف و پراگنده کردن اتحاد شمال که در کابل دست بالا داشتند. بعضی از اطرافیان کرزی میخواستند که مجاهدین سرکوب شوند، چون، آنان را بنیادگرایان اسلامی میدانستند. به دیدهی آنان، تعدادی از گروههای مجاهدین اگر به اندازهی طالبان افراطی نبودند، زیاد از آنان هم کم نداشتند. متجاوزان و جنایتکاران دههی 1990 نیز حیثیتی شبیه طالبان داشتند و در میان پالیسیسازان و سیاستگذاران حمایت اندکی از مجاهدین وجود داشت. از حملهی یازدهم سپتامبر بدینسو، مقصر دانستن پالیسی ایالات متحده در دههی 1980 به دلیل حمایتش از مجاهدین در برابر اشغال شوروی خیلی معمول شده بود. اما این دیدگاه همواره به این دلیل که اکثر مجاهدین افغانستان میانهرو بودند و از تروریزم حمایت نمیکردند، رد میشد.
البته که دیدگاه مجاهدین در این رابطه نیز متفاوت بود. آنان جان و مال خود را در جریان بیست و پنج سال جنگ در برابر روسها، کمونیستها و بعدتر طالبان، به خطر انداخته بودند و در دفاع از اجتماع شان، محرومیت کشیده بودند. اما اکنون، آنان از قدرت و هر نوع نقش رسمی در دولت جدید که مجاهدین در به میان آوردن آن نقش داشتند، کنار زده میشدند. آنان پس از دریافت بستهای از ابزارهای کشاورزی یا سپری کردن برنامههای دو هفتهای آموزش حرفه، به خانههای شان فرستاده میشدند.
آنچه در میان شتاب برای خلع سلاح مجاهدین گُم بود، این واقعیت بود که این مردان با آنکه کسانی برای خود بودند، رهبران طبیعی، انعطافپذیر، دارای منابع و امکانات فراوان و مردان شجاع بودند که در سختترین شرایط، مقاومت را در مناطقشان سازماندهی کرده بودند. در یکی از محافل خلع سلاح، من فرماندهی را از اولایت شمال غربی غور که ظاهر برجسته و دستار ابریشمی بر سر داشت، دیدن کردم. نامش احمدخان مرغابی بود. او در اردوی مجاهدین به رتبهی جنرالی رسیده بود. احمد خان در صحبتش با من گفت: «جنگ پایان یافته و صلح آمدهاست و من نمیخواهم به نظامیگری ادامه دهم.» اما اضافه کرد که داوطلبانه به تسلیم سلاحهایش حاضر نشده است: «ما به گرفتن این بستهها راضی شدیم، اما در واقع، حکومت بود که ما را مجبور کرد.»
تعدادی هشدار دادند که خلع سلاح جمعی و سیاهنمایی مجاهدین به عنوان جنایتکاران جنگی، اشتباه است. حاجی نصرالله بریالی، برادر عبدالحق و یکی از نامزدان ریاست جمهوری رقیب کرزی در سال 2009، گفت که حکومت کرزی ارتباط خود با مردم را به خاطر کنار زدن تعداد زیادی از مجاهدین محلی که ستونهای قدرت در روستاها اند، از دست میدهد. در جریان پیکارهای انتخاباتی همان سال او به من گفت: «ما باید طیف گستردهای از مجاهدین را که تهدیدی برای حکومت به حساب میآیند، جذب کنیم. آنان با تهدید میگویند که قربانیهای زیادی دادهاند، اما سهمی در حکومت ندارند.» هر خانوادهی روستایی مردی در صفوف مجاهدین داشتند و او هشدار داد که از نارضایتی رو به افزایش، طالبان سود میبرند.
کرزی نیز میخواست احزاب سیاسی مجاهدین را به حاشیه براند و آنان را مقصر اصلی جنگهای گروهی سالهای دههی 1990 میدانست و کرزی بود که این احزاب را از بردن رای قوی در انتخاباتها بازداشت. با این حال، احزاب سیاسی مجاهدین که عموما دیدگاه محافظهکارانه و اسلامگرایانه داشتند، اما از همکاری با غرب و روند دموکراتیک حمایت میکردند، بهترین بدیل سیاسی در برابر طالبان بودند.
بعدها تطبیق برنامه خلع سلاح که دی دی آر (DDR) یاد میشد، بیموقع دانسته شد. از دید من، برنامهی خلع سلاح، به اندازهی سیاست خذف بعثیها/بعثزدایی (Debaathification) از ارتش عراق در سال 2003، اشتباه بزرگ بود. این برنامه رقیبان کرزی را فلج و در یک اقدام، قویترین نیروهای ضد طالبان را از کار برای کشور شان حذف کرد. تطبیق برنامهی خلع سلاح باعث به وجود آمدن یک خلای قدرت در کشور گردید و دهها هزار جنگجوی پیشین را در سراسر کشور به حاشیه راند و آنان را از حکومت ناراضی ساخت. به این ترتیب، حکومت کرزی حمایت بزرگی را از دست داد.
منحل کردن نیروهای مجاهدین، تأثیر شدیدی بر ثباتِ جنوب افغانستان وارد کرد. در آن زمان، هیچ نیرویی از ارتش افغانستان در هلمند حضور نداشت. نیروهای پولیس شامل چند صد نفر بودند که واحدهای آن در مرکز ولسوالیها پراگنده بودند. نیروهای ویژهی ایالات متحده حضور کمرنگی در گرشک داشتند که مصروف انجام حملههای ضد شورش بودند، اما آنان کاری برای بهتر شدن امنیت به صورت عموم، انجام نمیدادند. سفر با موتر در جنوب افغانستان، بینهایت خطرناک شده بود. حملههای طالبان رو به افزایش بود و یگانه مانع قوی از سر راه آنان برداشته شده بود.
افراد میرولی نخستین کسانی بودند که مرا از میزان و بلندپروازیهای شورش مجدد طالبان با خبر کردند. یک گروه آنان برای تأمین امنیت، ما را تا روستای شورکَی که با موتر یک ساعت از گرشک فاصله دارد، بدرقه کردند. ما برای انجام یک مصاحبه به آنجا میرفتیم. آنان به من هشدار دادند که مردم روستا طرفدار طالبان اند. در زمانی که ما آنجا بودیم، کودکان بر این مردان، با آنکه مسلح بودند، سنگ پرتاب میکردند. با این حال، ما مصاحبهی خود را با یک ملای طرفدار طالبان انجام دادیم. این ملا بدون ارتکاب جرمی، توسط افراد داخلی که با نیروهای ویژهی امریکایی کار میکردند، شکنجه شده بود. برای برگشتن، به دلیل ترس از کمین طالبان، راه دیگری را در صحرا پیش گرفتیم. در این بخش کشور، سرکی وجود نداشت و ما متکی به افراد مجاهدین بودیم که تمام راهها و کمینگاه را بلد بودند. آنان ما را در امتداد بستر خشک رودخانهها و دشتهای ریگ سفید، راهنمایی کردند. موترهای ما از میان غبار غلیظ که از فاصلههای دور قابل دید بود، راهشان را میگشودند. در صحرا فقط ما با یک نفر برخوردیم: شکارچی پیری با سگ شکاریاش که از دمیدن سپیدهی صبح تا آن زمان به دنبال خرگوش صحرایی میگشت.
ادامه دارد…
