سابق در منطقهی ما جوانی بود رشید و از ایران برگشته. در ایران کونگ فو کار کرده بود، در تقاطع جادهی شهید مفتح و شهید لنکرانی، بیست متری جادهی کاشان، باشگاه شهید محمد کامبیز گلچرخ بادامچی کلهر. اینها را خودش میگفت. این جوان با مشکل عنیفی مواجه بود. عرض شود که کلمهی عنیف را من از داکتر سروش آموختم؛ هنگامی که در تهران همراه با لطیف پدرام و جاوید فرهاد شاگرد ایشان بودم. آن مشکل عنیف این بود که همه به این جوان بسیار احترام میگذاشتند و احترام همان چیزی بود که او نمیخواست. او میخواست که مردم با او بدی کنند تا او بتواند با استفاده از کونگ فوی خود، صبح و شام دهن سرویس کند، دست بشکند و پشت ابرو بیاماساند. با او که به انسانیت حرف میزدی، پدرش را میکشتی. حیران مانده بود که آن ذخیرهی عظیم مشت و لگد خود را به کجا ببرد.
حالا حکایت پولیس کابل است. تمام مشکلات امنیتی شهر را حل کرده و نمیداند با وقت اضافی خود و آنهمه کشوفش چه کار کند. حمله کرده به کافهی هنر تا اخلاق برباد رفتهی پسران و دختران را ترمیم کند.
