آنچه مأموریت امریکا را در افغانستان به شکست محکوم کرد

جلیل پژواک
جلیل پژواک
جلیل پژواک دانشجوی مهندسی است و از 2013 تا حال خبرنگاری، گزارشگری و ترجمه می‌کند.

حدود دو ماه پس از آغاز حمله نیروهای امریکایی به افغانستان در اکتبر ۲۰۰۱، مأموریت ایالات متحده به سمت ناکامی کشیده شد. درحالی‌که در ۷ دسامبر ۲۰۰۱ ملا عبدالسلام ضعیف، سخن‌گوی طالبان اعلام کرد که «فردا طالبان تسلیم‌دهی اسلحه خود را آغاز می‌کنند… فکر می‌کنم ما باید به خانه برویم»، ایالات متحده تسلیمی این گروه را نپذیرفت و به ادامه‌ی جنگ برای برچیدن نفوذ طالبان از هر گوشه و کنار کشور متعهد شد. به گفته‌ی خانم «فرانسیس براون»، کارشناس امور افغانستان در «موقوفه کارنگی برای صلح بین‌المللی»، در همان هفته واشنگتن بر عقد توافق‌نامه بین‌المللی به‌منظور ایجاد حکومت جدید در افغانستان، که «متمرکزترین [حکومت] در جهان» باشد، مباشرت کرد.

این باعث شد که ایالات متحده دو مأموریت را ــ ریشه‌کن‌کردن طالبان و نصب یک دولت جدیدِ به‌شدت متمرکز ــ که دست‌کم در ابتدا، سازش‌ناپذیر نبودند، دنبال کند. اما مجموعه‌ای از انتخاب‌ها این دو مأموریت را به‌طور فزاینده‌ای سازش‌ناپذیر ساخت و باعث به میان‌آمدن تناقض کشنده‌ای در تلاش‌های جانب امریکا شد که رییس‌جمهور بایدن اعلام کرد پس از ۲۰ سال جنگ به آن پایان می‌دهد.

خانم براون می‌گوید که آن تناقض «فاجعه‌ای را که اکنون در آن قرار داریم» رقم زد.

تا پایان دهه ایالات متحده به مأموریتی بازگشته بود که در تقابل با خودش بود: تحمیل نظم بالا به پایین جدید و در عین حال تلاش برای نابودکردن گروهی ــ گروه طالبان، نماینده حوزه مهم پشتون‌های مناطق روستایی افغانستان ــ که درحال ساختن نظم پایین به بالای خودش بود. در اصل ایالات متحده در تلاش برای برقراری صلح پایدار بین جناح‌های افغانستان، خود سد راه مصالحه با یکی از مهم‌ترینِ این جناح‌ها قرار گرفته بود.

این تناقض ریشه در بلندپروازی و آرمان‌گرایی اداره‌ی جورج دبلیو بوش و سپس باراک اوباما داشت؛ از بیزاری از دادوستدهای ذاتا ضروری برای پایان‌دادن به جنگ‌های داخلی سرچشمه می‌گرفت؛ و بر آنچه که «مایکل وحید هانا» آن‌را «غرور مفرط» امریکایی‌ها ــ در این باور که راه جلوگیری از آن دادوستدها را پیدا کرده‌اند ــ می‌نامد و نیز بر دهه‌ها شعار بازسازی دولتِ ناکام از طریق نصب حکومت جعبه‌ای، استوار بود. آقای هانا، عضو ارشد «بنیاد قرن» می‌گوید که امریکایی‌ها فکر می‌کردند «گره را گشوده‌اند؛ [ولی] همه‌اش خیال بود و ما اکنون نتایج آن‌را می‌بینیم.»

صلح بدون مصالحه

دو سال پس از حمله امریکا به افغانستان، جنگ دیگری که یک نسل طول کشیده بود، در نیمه‌ی دیگر جهان، تحت شرایط مخصوص چنان معاملات پایان یافت. لیبریا، کشور جمهوری آفریقای غربی، ۱۴ سال از درگیری بین حکومتی منفور، شبه‌نظامیان چهل‌تکه که به وحشی‌گیری و زورگیری و داشتن حامیان خارجی معروفند، رنج برد. دولت عملا سقوط کرده بود.

شرایط صلح لیبریا دو هدف مکملِ یک‌دیگر را دنبال می‌کرد: مصالحه با جنگ‌سالاران و شورشیان (تقریبا بدون در نظرگرفتن جنایات آن‌ها) و بازسازی کشور با به همکاری گرفتن شورشیانی که عملا بیشتر خاک کشور را از قبل تحت اداره خود داشتند.

صلح لیبریا سرخورده‌کننده و زشت بود. بسیاری از لیبریایی‌ها محکوم به زندگی تحت حاکمیت ستم‌گران قبلی خود شدند. وزارت‌خانه‌ها به قاتلان خون‌خوار پاداش داده شد. هر لحظه امکان داشت جنگ بازگردد.

با این‌وجود، این صلح به همه طرف‌ها دلیلی داد تا آن‌را حفظ کنند. این صلح نظم چهل‌تکه‌ای را اعمال کرد که به تدریج از پایین به بالا به یک دولت کارآمد رشد کرد. به همین دلیل است که این فرمول مدت‌ها قبل در جنگ‌هایی ماننند لیبریا، و ظاهرا جنگ افغانستان، استفاده شد.

اما ایالات متحده از همان روز اول این مدل رد کرد و از پذیرفتن شرایطِ نه چندان سخت تسلیم‌شدن طالبان از جمله این‌که به رهبر این گروه پس از فرارش به پاکستان اجازه بازگشت به خانه داده شود، امتناع ورزید. آقای بوش جنگ علیه تروریسم را جنگ بین خیر و شر طرح کرد و آن‌را امن‌ساختن جهان برای آرمان‌های امریکایی عنوان کرد. آقای هانا می‌گوید که این رویکرد سازش با طالبان را «در ذهنیت آن‌زمان غیرممکن ساخت.»

به جای آن اداره آقای بوش بر تدوین قانون اساسی جدیدی نظارت کرد که دولت افغانستان را، که روزگاری غیرمتمرکز اما برای چندین نسل دارای ثبات بود، به یک ریاست‌جمهوری فوق متمرکز تبدیل کرد که در آن هر گوشه و کنار کشور باید مستقیما از کابل اداره شود.

خانم براون می‌گوید: «تحمیل این مدل دولتی حداکثری مداخله‌گرا» به‌منظور برچیدن سنگرهای قومی و جنگ‌سالارگرایی بود که به پیدایش طالبان کمک کرده بود. اما این مدل پویایی‌ای از نوع «برنده همه‌ را می‌گیرد» ایجاد کرد که امکان چندانی برای اعطای خودمختاری و کنترل محلی به شورشیان (رویکردی که در جاهای دیگر در پایان‌دادن به منازعه مؤثر واقع شده بود) باقی نگذاشت.

نظام جدید برای بسیاری از افغان‌ها بیگانه بود و در برخی موارد جایگزین نهادهای محلی و سنتی شد. تمرکزگرایی این نظام باعث شد که مستعد ابتلا به فساد شود و نخبگان از دسترسی و حمایتی برخوردار شوند که به ضرر جوامعی بود که این افراد قرار بود به آن‌ها خدمت کنند.

حفظ این نظام مستلزم تحمیل حکومت مرکزی بر هر دره و روستای افغانستان بود و بنابراین هر گروه که کنترل دره یا روستای موردنظر را در دست داشت، باید کنار زده می‌شد. تا سال ۲۰۰۵ یا ۲۰۰۶ گروهی که باید کنار زده می‌شد، طالبان بود. این گروه از سال ۲۰۰۱ تا آن‌زمان از بی‌توجهی امریکا به افغانستان در میانه جنگ عراق، برای تجدید سازمان و بازسازی خود بهره برده بودند.

آقای هانا می‌گوید که «این امر ما را در مسیر به سمت آنچه که به تمرین ملت‌سازی تبدیل شده است» قرار داد؛ حتا اگر کسی در پی آن نبود.

ملت‌سازی با تفکر مجموع صفر

تا زمان روی‌کارآمدن آقای اوباما در سال ۲۰۰۹ افغانستان دارای حکومت، وزارت‌خانه‌ها، مقامات، رییس‌جمهور و مجلس ملی شده که اعضای آن برای نمایندگی از مردم مناطق مختلف افغانستان سر تکان می‌دادند. اما در بیشتر خاک کشور، دولت وجود نداشت. سال‌ها جنگ باعث شده بود که کسی کنترلی بر این مناطق نداشته باشد. یک شوخی رایج این بود که رییس‌جمهور حامد کرزی یک کمی بالاتر از شهردار کابل است.

دولت آقای اوباما به جای ایجاد زمینه مشترک بین مأموریت تحمیل اقتدار دولت از بالا به پایین در مناطق افغانستان و مأموریت شکست‌دادن شورشیانی که در عمل  بر این مناطق کنترل داشتند، تلاش کرد با بالابردن تعداد نیروها به ۱۰۰ هزار در افغانستان از طریق زور هردو مأموریت را به انجام برساند.

دوره، دوره مبارزه با شورش‌گری بود؛ دوره‌ای که در آن نیروهای تحت امر امریکا منطقه‌ای را با زور «آرام» می‌کردند، پوسته حکومت مرکزی را در آن‌جا نصب می‌کردند و سپس منتظر مردم محلی می‌ماندند تا نظم جدید را بپذیرند.

خانم براون که در آن‌زمان یکی از مقامات «اداره توسعه بین‌المللی ایالات متحده» در کابل بود، می‌گوید: «منطق این کار این بود که “ما می‌خواهیم به دولت افغانستان کمک کنیم تا بر حکومت طالبان فائق آید”؛ این‌که شورش اساسا رقابت بر سر حکومت است. اما در این کار جایی برای مصالحه در نظر گرفته نشده بود. این ملت‌سازی با تفکر مجموع صفر بود.»

این یعنی امریکایی‌ها انرژی خود را صرف جایگزین‌کردن حاکمان محلی بیرونِ کابل با حاکمان جدید کردند که دستور داشتند با حاکمان قدیمی به عنوان دشمن دائمی رفتار کنند و کنترل بر هر روستا و دره را به جنگ بر سر قدرت کوچک خود تبدیل کنند.

بازسازی یک دولت نابه‌سامان تقریبا در هر جایی و در هر موردی نسل‌ها طول می‌کشد. جناح‌های محلی و حکومت‌های مرکزی به تدریج هم‌زیستی با یکدیگر را یاد می‌گیرند، سپس شروع به همکاری با یکدیگر می‌کنند و آن وقت است که می‌توانند یکپارچه شوند. در لیبریا، حدود ۲۰ سال پس از پایان جنگ، هنوز زورمندان و جنگ‌سالاران محلی درحال واگذاری قدرت به حکومت مرکزی هستند؛ حکومتی که درحال بازسازی خانه به خانه اقتدار خود در سراسر کشور است.

خانم براون می‌گوید: «نمی‌توانید یک دولت قوی را با چتر نجات به یک کشور وارد کنید. اما [در افغانستان] این همان کاری بود که ما سعی کردیم انجام دهیم.»

امریکایی‌ها سال‌ها در برابر رویکرد دولت‌سازی و ملت‌سازی آشتی‌جویانه‌ی پایین به بالا مقاومت کردند و حتا آن‌را تضعیف کردند.

پیروزی‌های ارتش در میدان نبرد درست مانند پیروزی‌های چند دهه قبل در ویتنام، به ایالات متحده این باور را داد که پیروزی‌های میدان جنگ پیروزی سیاسی به همراه می‌آورد و بنابراین نیازی به مذاکره نیست. آقای هانا می‌گوید: «آن‌ها فریب موفقیت‌های تاکتیکی خود را خوردند.» در نتیجه و در طی سال‌ها حضور سنگین امریکا در افغانستان، «ما فرصت و اهرم فشار خود را به هدر دادیم.»

با ما یا علیه ما

آقای اوباما تا سال آخر ریاست‌جمهوری خود تعداد نیروهای امریکایی مستقر در افغانستان را به حدود ۸ هزار نفر کاهش داده بود. این تعداد در مقایسه با تعداد نیروهای امریکایی در اوج حضورشان در افغانستان، بسیار ناچیز بود و برای بسیاری، اذعان ضمنی شکست امریکا در افغانستان به شمار می‌رفت.

با این‌حال اوباما از مذاکره با طالبان خودداری کرد و اصرار ورزید که طالبان باید ابتدا با حکومت افغانستان گفت‌وگو کنند. طالبان اما حکومت افغانستان را دست‌نشانده امریکایی‌ها می‌دانستند و مذاکره با آن را رد کردند.

آقای ترمپ این مانع را برداشت و پس از ماه‌ها گفت‌وگو، تیم‌ مذاکره‌کننده ایالات متحده توافق‌نامه خروج نیروهای امریکایی را با طالبان امضا کرد. اما توافق بر سر جزئیات دشوار و سرنوشت‌ساز که ممکن است منجر به آشتی و تقسیم قدرت در افغانستان شود، به مرحله بعدی مذاکرات بین طالبان و حکومت افغانستان موکول شد؛ مذاکراتی که بر اثر خصومت دو طرف به بن‌بست خورده است.

بسیاری در افغانستان معتقدند که ایالات متحده در مذاکره خود با طالبان و دادن امتیازات گسترده به این گروه در توافق‌نامه خود، حکومت را به‌شدت تضعیف کرده است. حتا اگر آخرین سرباز امریکایی از افغانستان خارج شود، معلوم نیست که آیا طالبان به توافق‌نامه خود برای گفت‌وگو با حکومت افغانستان پابند خواهند ماند یا این‌که برای پیروزی کامل تلاش خواهند کرد. آنچه در این دو دهه اوضاع را بدتر کرده است، اصرار امریکایی‌ها بر رویکردی بوده است که آقای هانا آن‌را رویکرد «با ما یا علیه ما» می‌نامد.

در این رویکرد، انتظار این بود که جنگ‌سالاران و جنگ‌جویان محلی، علیه طالبان و در کنار حکومت مرکزی بایستند. با آن‌هایی که این کار را انجام نمی‌دادند به عنوان دشمن رفتار می‌شد. این رویکرد از استراتژی نصب یک دولت واحد و شکست‌دادن طالبان سرچشمه می‌گرفت.

اما این رویکرد با مجبورکردن گروه‌های محلی به درگیرشدن در یک جنگ کلان‌تر، مانع تحکیم کنترل محلی آن‌ها شد. این رویکرد آن‌ها را مجبور می‌کرد که یا در کنار طالبان قرار بگیرند و این گروه را  تقویت کنند یا با یک نظم موردحمایت ایالات متحده که به‌طور فزاینده‌ای به‌نظر می‌رسید قادر به زنده‌ماندن در فردایِ عزیمت امریکا از افغانستان نیست، همسو شوند.

«دیپالی موکوپادیای» از «دانشگاه مینه‌سوتا» که درباره دولت‌سازی در افغانستان مطالعه می‌کند، در سال ۲۰۱۹ نوشته که این رویکرد بخش عمده خاک افغانستان را به منطقه‌ی تحت کنترلِ شبکه‌ای از زورمندانی که با زور امریکایی‌ها گردهم آمده بودند، تبدیل کرد. خانم موکوپادیای هشدار می‌دهد که این بدان معنا بود که وقتی امریکایی‌ها کشور را ترک کنند، «انگیزه دلالان قدرت افغانستان برای این‌که قدرت را به تنهایی به دست گیرند و دست به رفتار غارت‌گرانه و حتا آدم‌خوارانه بزنند، غیرقابل مقاومت خواهد بود.»

مکس فیشر، گزارش‌گر و ستون‌نویس بین‌المللی مقیم نیویورک است. او از پنج قاره جهان درباره منازعه، دیپلماسی، تحولات اجتماعی و سایر مسائل گزارش داده است. او نویسنده ستون «انترپرتر» نیویورک تایمز است که در آن ایده‌ها و زمینه‌های اصلی پشت وقایع مهم جهان به بررسی گرفته می‌شود.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه