چگونه حس مشترک برای درد مشترک بیابیم:
مصیبتها از گیزاب تا غور، از ارگون تا ارگو… مشترک اند. درد مشترک در یک پیکر مشترک، اما این پیکر مشترک به لایههای مجزایی تقسیم میشود که همگان این درد را آنگونه که باید احساس کنند، احساس نمیکنند. دهقان پنجشیری از رنج گرسنهی قندهاری اطلاعی ندارد و هیچ حس مشترکی با او احساس نمیکند. گرسنهی فاریابی احساس نمیکند که بیچارهی بامیانی در مغارهی کوه زندگی میکند و مثل او رنج میکشد.
جزیرههای قومی، سمتی و زبانی جداسازیهای جغرافیایی را بیشتر میکند و فاصلهها را عمیقتر. راهحل، گلایه و شکوه از همدیگر نیست. با گلایه نمیتوان حس مشترک برای درد مشترک بیابیم. درد مشترک را زمانی همه حس میکنیم که زبان مشترک داشته باشیم و منافع مشترک تعریف کنیم و نسبتهای مشترک ترسیم شود. بنابراین، باید ادبیات انسانی شود و فرهنگ عنصر پیونده دهنده باشد، نه جدالبرانگیز. با دید زیباییشناسانه به تنوع بنگریم، نه عاملی برای نبرد. علتیابی شود، نه نوحهسرایی. فاصلهها تازه نیستند، تاریخ چند هزار ساله دارند. اینها معلول اند. به علتها هرگز نیندیشیدیم. وقتی دین عنصر برای کینه است، نه عاملی برای پیوند؛ وقتی که زبان وسیلهای برای روابط نیست، بلکه عاملی برای خصومت است؛ وقتی سیاست ابزاری برای رفاه نیست، بلکه عامل برای نزاع قومی است، مشخصا کشور به جزیرههای کاملا مجزا تقسیم میشود. باید به دادههای ذهنیمان تجدید نظر کنیم. برای انسانی زیستن باید همه انسانی بیندیشیم. شکوه راهحل نیست.
