عدهای رفتهاند عکس کرزی را از تالار لویه جرگه پایین آوردهاند. حالا عدهای دیگر میگویند که آن کار درست و لازم بوده و میتوان ازش دفاع کرد. منطق دفاع از آن کار هم در نزدِ آنان این است که کرزی یک حاکم فاسد است و در برابر جفایی که او بر یک ملت روا داشته، پایین کشیدن عکس او اقدام اندکی است. فرض کنید این کاملا درست باشد که کرزی رییس جمهور فاسد و جفاکاری هست. حال، اگر کسی بر این باور است، چنین باوری در عمل برای او چه معنایی دارد؟ به بیانی دیگر، وقتی که میگوییم رییس جمهور ما یک شخص فاسد و جفاکار است، آیا میخواهیم بگوییم که ما ریاست جمهوری او را قبول نداریم و او را رییس دولت خود نمیشناسیم؟ اگر چنین باشد، باید قبول کنیم که در افغانستان یک رییس جمهور، فقط رییس جمهور طرفداران خود باشد. به میان آمدن چنین وضعیتی، بنیان منطقی همان قانون اساسیای را ویران میکند که هر رییس جمهوری وظیفه دارد از آن محافظت کند. نمیتوان به قانون اساسی پابند بود، اما ریاست جمهوری کسی را که بنا است حافظ آن قانون اساسی باشد، از راههای فراقانونی و صرفا براساس پسندها و علایق فردی یا حزبی خود از اعتبار قانونی ساقط کرد.
حامد کرزی فعلا رییس جمهور کشور است. تا وقتی که کسی دیگری در چارچوب قانون کشور رییس جمهور نشده، کسی نمیتواند در نزد خود و گروه خود او را رییس جمهور کشور نداند. این شاید از همان وجوه ملالآور و ناامید کنندهی پابندی به قانون و دموکراسی باشد. اما همین است که هست. نمیتوان پذیرش قانون و سرپیچی از آن را همزمان داشت. اینکه عدهای میگویند، رییس جمهور فعلی رییس جمهور بدی است، شاید موجه باشد. اما همین مقدار موجه بودن کافی نیست که او را رییس جمهور ندانیم. قانون کور است و نمیداند که همین اکنون گرایش عاطفی ما به کدام سو میلان دارد؛ به طرف حمایت شدید از رییس جمهور، یا به سوی نفرت از او و ساقط کردنش از مسند قدرت. آنچه قانون میگوید، این است که شما هر موضعی که دربارهی رییس جمهور کشور میگیرید، حداقلی از ضوابط رفتارهای مجاز در این مورد این است. اگر ما از این زاویه به قانون نگاه نکنیم و به آن احترام نگذاریم، دیگر قانون به هیچ دردی نمیخورد. نمیتوان گفت که ما قانون را تا آنجا قبول داریم که ما را مطلقا آزاد بگذارد که براساس سلیقهی خود عمل کنیم. پا نهادن در این راه سرانجام ما را به وضعیتی خواهد رساند که پرتگاههایش هزار بار بیشتر از وضعیت امروزین کشور باشد. به قول سعدی:
هر که گریزد ز خراجات شهر
جورکش غولِ بیابان شود
