حرفهای یوسف نورستانی را که شنیدیم. دیدیم که چه راحت اتفاقات تاریخی از یادش رفته و هیچ برایش مهم نیست. مسلم شیرزاد را هم دیدیم، انگار او تنها آدمی است که حق دارد در این کشور هرچه دلش خواست، بگوید و کسی هم اعتراض نکند. به نظر من، یوسف نورستانی حق دارد. میپرسید چگونه حق دارد؟ همه قبول داریم که او یک سرمایهی ملی است. شک نکنیم. یکی از خصوصیات سرمایههای ملی هر کشور این است که اگر تمام مردم آن را دوست نداشته باشد، بازده چندان دلخوشکن ندارد. سرمایهی ملی فوق (رح) که از آن نام بردیم، در گفتوگویی نشان داد که میزان و درصد بازدهی سرمایههای ملی ما چقدر است. هرچند یکی از وظایف اصلی تمام ما این است که به خود و دیگران امید ببخشیم، اما من از این بابت متأسفم. ما یک تعداد آدم داریم در این مملکت که مدام از سوی نهادها، مردم و مؤسسات خارجی لوح تقدیر دریافت میکنند و هی از آنها به نام سرمایههای ملی یاد میشود. بهطور مثال، آقای کرزی که در رأس این قافله قرار دارد را نگاه کنید. از چین نمیدانم دکترای افتخاری بهدست آورد، از سوی احزاب داخلی شریک در شماتتهای دولتی، تقدیرنامه دریافت کرد. نمایندگان ولایات مختلف نیز به این آقا رییس جمهور، لوح تقدیر اعطا نمودند. تا جایی که در متن عدهای از این لوح تقدیرها، املا و انشا مراعات نشده بود. بگذریم…
بعد از آقای کرزی، کابینهی این آقا میباشد. همهی این آدمها، امروز سرمایههای ملی افغانستان به شمار میروند. در این میان، رییس امنیت ملی، وزیر محترم امور داخله، از همه بیشتر سرمایهی ملی محسوب میشوند. اخیراً هفده نفر از اهالی گیزاب، خیلی قشنگ و رمانتیک سر بریده میشوند. اگر بگویید که سربریدن چطور رمانتیک میشود؟ من خدمتتان عرض میکنم. فرضاً شما هفده نفر پولیس با ملیت هزاره هستید که خار چشم طالبان شدهاید. هر جایی که شما اعمال وظیفه میکنید، طالبان جرأت نمیکنند که در آن حوالی، حتا نماز جنازه بخوانند. یک قوماندان غیرهزارگی، نمیتواند قبول کند که شما اینقدر وحشتناک برای برادران ناراضی او باشید. یعنی در ابتداییترین تصوری که وجود دارد، این مسئله به نظر میآید. این قوماندان که به سرمایههای ملی وصل است، تصمیم میگیرد هفده نفر را از تشکیلات خالی و جای آنها، آدمهای قابل اطمینان خویش را نصب کند. قانوناً و اخلاقاً، قوماندان مذکور وظیفه داشت تا این هفده نفر عزل کرده را در کمال امنیت به خانههایشان برساند. اما میبخشید، سرمایههای ملی ما این قدر هم بیکار نیستند که روزشان را در گردش و تحول شب کنند. هفده نفر بختبرگشته را از مسیری به طرف خانههایشان روان میکنند که قبل از قبل، با آدمهای جانی مزین شده بوده. این آدمهای جانی که از هر جهت مطمئن و خاطر جمع بوده، قشنگ این هفده نفر را دستگیر کرده، دستانشان را بسته و آنها را در سایه کش میکنند. گوششان را میبرند، شاید در همان لحظه که گوش و بینی این هفده سرباز خلع شده را میبریدهاند، سرود ملی را نیز همزمان پخش کرده باشند و خوانده باشند که «دا ز مونژ بابا وطن، دا ز مونژ دادا وطن، دا وطن مو زان دی، دا افغانستان». خوب خیلی رمانتیک گوش و بینی هفده نفر را بریدهاند، نبریدهاند؟ اگر من دروغ میگویم، خدا مرا به رگبار وزارت داخله برابر کند. در حالی که خون از جای هردو گوش و بینی این هفده نفر جاری بوده، شاید تماسی از مقام مقدس قوماندان دریافت کرده باشند و قوماندان مذکور سوال کرده باشد که کار به کجا رسیده؟ و گفته باشند که تازه گوشها و بینیهایشان را بریدهایم. بعد گفته شده باشد که خوب است. سیل کنید کدام چوپان شما را نبیند. شنیدهام که کوههای آن اطراف، بعضاً چوپان دارند. خواهشاً اینجا منظور از چوپان به هیچوجه امرخیل یا دار و دستهی متعلقه نیست. به معنای واقعی مطرح است. بعد گرفته باشند سر هفده نفر را بریده باشند و از کوه به طرف پایین دره پرتاب کرده باشند. سگ هم باشیم، دلمان درد میگیرد، در حالی که ما آدمیم و شیر آدم خوردهایم. اما مقامها یا همان سرمایههای ملی ما، چقدر با بیتفاوتی محض، قصد عبور از کنار این جنایت وحشتناک را دارند. به همین علت است که میگویم، تمام سرمایههای ملی ما چندان بازده دلخوشکن ندارند. وزیر محترم امور داخله که قیافهی سفید و تمیزی چون شیر محترم شتر دارد، بیاید این مسئله را توضیح دهد، فقط خواهشاً بهانه را به گردن طالب نیندازید. اگر بهانه را به گردن طالب انداختید، باید متأسفانه باور کنیم که طالب وجود خارجی ندارد و آنکه در طول این سالها، زن و مرد این وطن را کشته و گردن بریده، مأمورین کینهتوز همین دولت بوده که در مقابل مردم و همکاران خویش، کینه اندوخته و دست به جنایت زدهاند. سرمایههای ملی هم که در جای خودشان وارد عمل خواهند شد.
وقتی این خبرها را میشنوم، صد شکر به یوسف نورستانی میکنم.
