حکایتِ روزهداری من!
دو سالِ پیش در حوالی همین ماه مبارک رمضان، با استادِ ثقافت اسلامی، در بابِ یک موضوع شرعی بحث کردم. داستان این بود که استاد در رابطه به فیوضات نماز و روزه و اهمیت این دو عبادت و چندوچون شکیّات و شرایط آن صحبت میکرد. در جریان درس، اجازه خواستم که پرسشی بپرسم. استاد هم با خوشرویی و شادمانی که دانشجوی کافرش در بحث دینی شرکت کرده است، اجازه داد. پرسشم این بود:
من بیست سال دارم و با توجه به فرامینِ فقه جعفری، پنج سال میگذرد که روزه گرفتن بر من واجب شده است. در این پنج سال، به عمد و بدون عذرِ شرعی روزه نگرفتهام و از این به بعد هم نخواهم گرفت. طبقِ فقه جعفری، یکی از کفارههای هرروز روزه نگرفتنِ به عمد، شصت روز روزه داشتن است. به فرض، اگر روزی به مذهب و دین معتقد شوم و بخواهم کفارهی این پنج سال را بپردازم، باید بیست و پنج سالِ تمام را روزه بگیرم که از کجا معلوم من این همه سال دیگر را عمر کنم. تازه، اگر هم این کفاره را بپردازم، بیست و پنج سال روزهی گذشتهام دوباره جایم میماند و دوباره باید از سر شروع کنم و این داستان بهشدت پیچیده میشود. اینکه چه وقت به خودم بیایم و از خدایم بخشش بطلبم، بماند سرِ جایش. پس تکلیفِ من چیست؟ خدا اگر خداست، که باید کاکه باشد و این مسئلههای بندههای قاصر را جدی نگیرد و انتقامجو و قهار نباشد. استاد که در میان خنده و خشم، گُم شده بود، گفت: کارِ تو از ریشه خراب است و حل نمیشود.
این روزها که دوباره به حساب و کتابِ مسایل شرعیام فکر میکنم، پیچیدهتر شده است. یعنی من باید چهل سالِ تمام را روزهی کفاره بگیرم که خدای قهار، از خشمش برگردد. تازه این یکی، بخشی از تنبیهی است که باید تحمل کنم. هزار خطا و جرمِ دیگر در این عمرِ بیست و دو سالگیام مرتکب شدهام که اگر این داستانها راست باشد و من باید بابت هر خطایم، عذاب ببینم، کارِ من واقعاً تمام است و از توبه و برگشت و بخشش خدایم باید دست بشویم. به این ترتیب، جهنم در بست برای عذاب دادنِ من اختصاص داده خواهد شد. بقیه رخصته آقا! برین به بهشت و حور و غلمان برسید که از خوششانسی شما، جهنمِ خدا، کفاف عذابهای این جانب را بهسختی پوره میکند.
