مهاجران افغان هنوز وحشت‌زده‌اند

اطلاعات روز

نسرین ظهیری

نگاهِ زیارت، هزار ساله است. پیر از رنج‌های سال‌خورده، از جنگ‌های بی‌پایان، از آوارگیِ روزمره، حتا از شبیخون همان شب فروردینی. چروک گونه‌ها شیارِ دربه‌دری است و سرمه، شالوده‌ی چشم‌های ترس‌زده. تن به قبای سبزِ سیر، دست‌ها به حنا و النگوهای مسی آیه‌بندش، جرینگ دردهای خفته‌ی زن افغان.

زیارت دو ماه است که از نظام‌آباد قزوین برای هزارمین بار آواره شده به محمودآباد، روستایی هم‌جوار که بعضی از خانواده‌های دیگر افغانی همان شب به این‌جا گریخته‌اند. همان شب که برخی از اهالی نظام‌آباد به تلافی تجاوز به دختر کم‌توان ذهنی، دودمان همسایه‌های افغان را به‌باد دادند.

زیارت به لهجه‌ی غریب میمنه‌ای، با صدایی که از عمق دره‌های المار جنوب افغانستان می‌آید، یا چاهی افسانه‌ای در قندهار، لب‌های گریخته را به شک وا می‌کند: «غروب بود که آمدند. ریختند درون خانه. اولادانم نبودند. شوهرم بود. پیرمرد و ناتوان. ریختند بی آن‌که بگویند چرا موتور را درون حیاط آتش زدند. خیلی ترسیدیم».

از موتور آتش‌گرفته تنها چارچوبی آهنیِ زنگ‌زده مانده که گوشه‌ی حیاط لم داده به آفتاب و باد. نایلونی‌ زخیم، موتور را مخفی کرده، شاید از چشم همسایه‌ها. این خانه را به ده میلیون تومان رهن کرده، در نظام‌آباد شش میلیون تومان داده بود. خانه‌ای با حیاطی کوچک و دو اتاق که از همان در حیاط می‌شود رخت‌خواب‌های محقر رنگ‌رنگ را دید زد و ماهی‌تابه‌ی در وسط اتاق که تخم مرغ دارد برای نهار (نان چاشت) امروز خانواده.

هنوز زوزه‌ی صدای زیارت می‌آید. دست بلند می‌کند تا جلو‌ حرف‌زدن دخترها را بگیرد. ترس به نگاه دخترها دوخته شده. در صدای‌شان، در دست‌های‌شان و در بدنی که به‌رغم جوانی خمیده، ایستاده است. همان ترسی که دختران افغانیِ این محله را که یک در میان نام‌شان فاطمه و زهراست، تصرف کرده است. واهمه‌ی زهرای همسایه‌ی بالاتری از شرط و شروطش پیداست، وقتی می‌خواهد نشانی خانواده‌هایی را بدهد که آن شب فرار کرده‌اند و آمده‌اند این‌جا: «به شرطی که نشانی من را ندهید».

در می‌زنیم. صدای بچه‌ها می‌آید، انبوه و درهم. چند بار می‌پرسند کیست و جرأت در وا کردن ندارند. این یکی فاطمه، مثل حبه‌ی انگور خم شده تا به‌سادگیِ کودکانه از زیر در غریبه را محک بزند. موهای پرکلاغی خاک حیاط را جارو می‌کند. به زحمت راضی به باز کردن در می‌شود. این بار دختری ایستاده با چشم‌های ساکنِ نگاهِ بی‌جنبش. زیبا و چهارده ساله. بچه‌ای در بغل. نگه‌بانِ چهار پسر و سه دختر خانواده. جواب‌های دختر افغان دو راه بیش‌تر ندارد: « نه، نمی‌دانم».

پدر و مادرش رفته‌اند مزرعه، بعدازظهر بازمی‌گردند. به تجربه‌ای که به سال‌ها آوارگی تکیه دارد، حاضر به گفتن کلمه‌ای نیست. فقط اسم مدرسه که می‌آید، تلخ ‌خنده‌ای می‌کند: «مدرسه را ول کردیم. از همان شب که ریختند خانه. نرفتیم امتحان بدهیم. ترسیدیم. این‌جا هم راه‌مان ندادند. این بچه‌ها هم دیگر مدرسه نرفتند. ترسیدیم».

کیلومترِ دوازده‌ی جاده‌ی قزوین-رشت. نظام‌آباد قزوین. روستایی در حال شهر شدن. اتوبانی روستا را دوشقه کرده. خرمن‌ها درو شده‌اند. دیارِ نظام‌آباد به‌ زردی می‌زند. آن‌ها که این خرمن‌ها را کاشته و داشته‌اند، نبودند که درو کنند و برداشت. خانه‌های سیمان‌زده مثل غول‌های بد‌‌هیبت از میان خانه‌های کاه‌گلی برآمده‌اند. افغان‌ها، مستأجران اصلیِ دو ماه پیشِ خانه‌های کاه‌گلیِ ته‌مانده‌ی روستا بودند. خانه که نه، بیغوله‌ها و ویرانه‌های شام که به قیمت بیش از ارزش‌شان اجاره شده بودند تا سرپناه‌شان باشد. سرپناهی که اوایل بهار نرفته، نتوانسته بود سد خشم خشم‌گینان نظام‌آباد باشد. بیش از سی سال افغان‌ها مهمانند در این دیار آفتاب‌زده. حدود هشت صد رأس دام در روستا می‌چریدند. افغانی‌ها در کنار دام‌های خودشان از دام‌های بقیه هم نگه‌داری می‌کردند. شیر محمد تنها افغانیِ نظام‌آباد بود که وسیله‌ی نقلیه داشت. بقیه اگر داشتند، موتورسیکلت سوار می‌شدند. مربیان و اولیای مدرسه‌ی ابتدایی دخترانه همیشه از شپش سر دانش‌آموزان افغانی گله داشتند. از ۳۵ دانش‌آموز، ۱۵ نفرشان افغانی بودند. در گورستان روستا بیش از ۳۰ افغانی به خاک سپرده شده‌ و این‌طور که علی نصیری شورایار می‌گوید، تنها به خانه‌های نور محمد عرب، مستأجران کربلایی فضل‌الله، مستأجران مشهدی‌ستار، مستأجر حاج صیفی و یک خانه‌ی دیگر حمله شده است.

حالا زن‌های کوچه‌نشین خدایگان شایعه‌اند در این دیار اگرها و ممکن‌ها. رد غریبه‌ها را می‌گیرند، شاید در جست‌وجوی حادثه‌ای دیگر. همه دست‌بند سبزرنگی گره زده‌اند به مچ دست‌ها کناربه‌کنار النگوهای پر تعداد طلا، به نشانه‌ی نذری که به امام‌زاده دارند. مطمئن هستند که دخترک کم‌توان ‌ذهنی را برده‌اند به‌زیستی. دخترکی که پدر ندارد، مادر رهایش کرده و با پدربزرگش زندگی می‌کرده است.

رحیمه، صاحب‌خانه‌ی یکی از این خانواده‌های فراری خیلی شاکی است: «راستش افغانی‌ها شریکی نخود کاشته بودند. ما یک سری کشاورز نوروزی داریم که وقتی افغانی‌ها محصول می‌کاشتند، آب صحرا کم می‌آمد و شاکی می‌شدند. به این قبله و کربلایی که رفتم، فقط به خاطر همین بود. سه نفر از اهالیِ شورا از افغانی‌ها دفاع می‌کردند، سه نفرشان همراهی می‌کردند با شورشی‌ها. مثلاً علی نصیری و حاج ‌صفدر خیلی دفاع می‌کردند. اصلاً تهدید کردند که اگر دفاع کنی و این‌ها را بیرون نکنی، مغازه را آتش می‌زنیم. حالا این خانه‌ی ما بی‌مستأجر مانده. هشت میلیون دست‌مان داشتند که دو میلیون دادیم، بقیه را قسطی به آن‌ها برمی‌گردانیم».

علی نصیری، شورایار و یکی از مدافعان افغانی‌ها در آن شب، رفته امتحان فوق لیسانس بدهد، سوار بر موتور با پیراهن به‌غایت اتوکرده جلو‌ حرف زدن اهالی را می‌گیرد و خودش مایل به حرف زدن نیست. می‌گوید، قبلاً همه‌چیز را گفته‌ایم. دیر آمده علی آقا چرا که مادر قبلاً همه‌چیز را دل‌سوزانه تعریف کرده: «چند تا لات و لوت که مردم خود نظام‌آباد از دست آن‌ها عاصی‌ اند، ریختند توی خانه‌ی افغان‌ها. به خدا مردم نظام‌آباد با این کارهاشان مخالف بودند. آن شب هم از آن‌ها دفاع کردند. حالا یک عده را گرفتند و یک عده هم پول دادند آمدند بیرون. افغانی‌ها هم شکایت کردند. چون یک سری از دام‌ها را هم بردند، که شکایت‌شان هم به جایی نرسید. حتا در و پنجره و آب‌گرم‌کن خانه‌های‌شان را دزدیدند». می‌گوید و هی دست سایبان چشم می‌کند و خانه‌های کاه‌گلی را نشان می‌دهد، پیچیده در درخت‌های انگور و گردو (چهارمغز): «اسم مستأجر ما رمضان بود. به زنش می‌گفتیم، قندی. چند تا بچه داشتند. شب که حمله کردند، همسایه‌ی ما، رقیه‌ خانم، آن‌ها را آورد خانه. همان جا خوابیدند. یکی از پسرهای رمضان که آمد سر دیوار، با پنجه‌بوکس زدند به سرش. بیش‌ترشان جرأت دفاع کردن از خودشان را نداشتند و شبانه گوسفندها را رها کردند و گریختند. حالا خود نظام‌آبادی‌ها ناراحتند، مثلاً راننده‌ی ‌تاکسی‌ها می‌گویند مسافرهاشان کم شده و بربری‌فروش دکانش نمی‌چرخد. خود ما از دست‌شان آسایش نداریم. جرأت نداریم دختر بچه‌ها را بفرستیم به کوچه. اگر یک مرغ بیاید بیرون، زودی می‌دزدندش، این لات‌های بی‌کارِ معتاد. در حالی که افغانی‌ها همه‌ی‌‌شان کار می‌کردند، زن‌هاشان گوجه‌چینی می‌کردند. این بندگانِ خدا گله‌های ما را به صدهزار تومان نگه‌داری می‌کردند، اما حالا قوم و خویش خودمان هم با دویست هزار تومان حاضر نیستند گله را ببرند. این‌ها که بودند، کارِ کسبه هم رونق داشت، کم که نبودند».

زن‌های کوچه‌ی حافظ نظام‌آباد شایعه‌ی باردار شدن دختر کم‌توان ذهنی را باور ندارند. با اما و اگر نامطمئن حرف می‌زنند: «والا این‌طوری مردم می‌گویند، درست و غلطش معین نیست. بعضی‌ها می‌گویند، کار اقوام خودش بوده و می‌خواستند این‌طوری گردن افغان‌ها بیندازند».

رقیه خانم خودش را می‌رساند و درهای شکسته ‌شده‌ی خانه‌ی افغان‌ها را نشان می‌دهد: «حتا درِ خانه‌ها را کندند و بردند.» رقیه ‌خانم درخت گردوی کهن‌سالی را نشان می‌دهد که جوانی سر قوز نشسته و به رسم تلف‌ کردن وقت زنجیر می‌چرخاند: «مثلاً یکی همین. این‌ها افتادند پشت سر هم. یک‌ کلاغ چهل‌ کلاغ کردند با خبری که درست و غلط بودنش هم معلوم نشد، ریختند سر خانواده‌های افغانی».

اما به‌جز روایت زن‌های روستا، روایت دیگری هم هست که صاحب خیاطی روستا بازگو می‌کند: «حدود 300 نفر جلو مغازه‌ی من جمع شده بودند. همین‌طوری که نمی‌شود یک‌ عده بی‌دلیل بریزند سر افغانی‌ها. مردم چند‌بار دیده بودند دختر معلول را پشت ترک موتور یکی از همین افغانی‌ها. همه فکر می‌کردند که دخترک را عقد کرده. به خاطر همین، وقتی خبر حامله شدنش آمد، مردم غیرتی شدند. نمی‌شود که توی روستا به ناموس مردم دست‌درازی کنند. این‌طوری هرچیزی حساب و کتاب پیدا می‌کند. این هم که می‌گویید چرا سراغ آن کسی که دیده بودند، نرفتند و بقیه‌ی خانوارها چه گناهی داشتند، چون آن فرد رفته بود، مردم باید یک جوری تلافی می‌کردند. فیلم ماجرای آن شب توی کلانتری هست».

جوان نظام‌آبادی دیگری در وبلاگش با خیاط هم‌دردی کرده: «البته قصد حمایت از این جریان را ندارم، اما آزار و اذیت دختربچه‌ی یتیمی که ‌توانایی ذهنی کمی هم دارد، خبری است که روح هر شنوند‌ه‌ای را آزار می‌دهد و اگر این شخص یک فرد بیگانه باشه، علاوه بر آن غرور ملی هم جریحه‌دار می‌شود، که در این مورد ضمن خرده گرفتن به مسئولان بومی و کشوری باید از جوانان نظام‌آبادی تقدیر و تشکر کرد که اگرچه کمی دیر، اما واکنش خوبی نشان دادند».

کسی زیر نوشته‌ی این جوان کامنت گذاشته که‌ «با سلام، یه سوال داشتم: می‌خواستم بدونم در نهایت رفتن افغانی‌ها به‌نفع نظام‌آباده یا به ضررش؟ بهتره این‌جوری بگم، سود و ضرر رفتن افغانی‌ها چیه؟ برام واقعاً سواله. مثلاً مامانم می‌گه، امنیت زیاد می‌شه، نانوا می‌گه، نونوایی‌ها بسته شدن، بچه‌ها می‌گن، مدرسه خلوت شده، کاسبا می‌گن، بازار سست شده، راننده‌ها می‌گن، مسافر نیست، مرده‌ها می‌گن، جامون بازتر شده، دام‌دارا می‌گن، گوسفندا بیش‌تر غذا دارن، صابخونه‌ها می‌گن، مستأجر نظام‌آباد نمیاد، کشاورزا می‌گن، با که شریکی محصول بکاریم، بی‌خانمان می‌گه، اجاره‌ها کم شده، بنگاهی می‌گه، زمینا ارزون شدن، دزدا می‌گن، دمشون گرم، چقد وسایل بی‌صاحب این‌جاست، جوونا می‌گن، وجدان‌مون راحت شد، معتادا پول موادشونو پیدا کردن، قصابا می‌گن، گوشتامون فاسد شد، گوشت گوسفند چقد زیاد شده!… ما که نفهمیدیم چه به چیه، که به کیه».

چه ‌به ‌چه ماجرا از نظر اهالی شورا و فرمان‌داری هم هم‌چنان ناپیداست: «بخشی از این ماجرا محرمانه است. شاکی خصوصی برای پرونده وجود ندارد و خانواده‌هایی که مورد ظلم قرار گرفته‌اند، مایل به همه‌گیر شدنِ ماجرا نیستند. عامل اصلی ماجرا چه ایرانی باشد، چه افغان، هنوز مشخص نیست. سعی شده با کمک مسئولان محلی رهن خانه‌های افغان‌ها باز‌پس گرفته شود».

هرچه هست، از ۴۵۰۰ نظام‌آبادی، کسانی مثل زیارت کم شده‌اند. آدم‌هایی که به روایت مردم کوچه‌های بهت‌زده‌اش، انگار جای‌شان بدجوری در این کومه‌های کاه‌گلی خالی می‌زند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه