دلدادههاي گير مانده در زندان قبيله
فرهنگ افغانستان، فرهنگ قبيله است. در اين كشور قبيله معيار سنجش است. رازهاي ماندگار تاريخ است. انسانهاي اين ديار بيشتر از هرچيز ديگر، به قبيله ميانديشند و همهچيز را براساس قبيله محك ميزنند. اينجا قبيله نماد قدرت، سياست، ثروت و ارزشهاست. جايي كه هنجارهاي اجتماعي براساس قوم و قبيله سنجيده ميشود. در جايي كه پديدهها، نه از فیلتر خرد انساني، بل از عادتوارههاي قبيلهاي ميگذرد. اينجا «زن» تعريف ديگري دارد. جايي كه «زن» تراماي زيادي را از سوي مردان جاهل و شهوتمحور به حافظه دارد. اما اينجا، نور تازهاي ميدمد و دو دلداده، عشق را بنمايهي اصلي زندگيشان قرار ميدهند. ديگر محمد علي براي زكيه ترامايي خلق نميكند، بلكه لذتي سرشار از عشق را تقديمش ميكند. ديگر زكيه در نگاه او «تن» نيست، بلكه «انسانيت» تنها هويت اوست. اما «زن» در نگاه قبيلهي قرن (افغانستان)، شيوارهی قوم است. جايي كه زكيه بايد مبارزتر و پيكارجوتر از محمد علي عمل كند و براي بهدست آوردن عشقش، به فرهنگ حاكم مردسالار، قانون مردسالارانه، ايدیولوژيهاي جنسيتي حاكم و همهی آنچه مردانه است، «نه» بگويد.
پ.ن: براي رهايي اين دو عاشق، بايد عاشقانه رزميد. بيا برخيزيم!
