انتخابات که میرسد، من بیشتر درگیرِ این پرسش همیشگیام. ارزش چیست؟ دین، قوم، قدرت،
دموکراسی، انسانیت، دانش، هیچکدام یا همهی اینها؟ شاید تنها انتخابات ایجادگر این پرسش نباشد، اما انتخابات همواره هیبت این ارزشها را تمامقد آشکار ساخته و ژرفای قوت هرکدام را روشن. بهراستی ارزش در این سرزمین کدام یک است؟
پاسخی در دست نیست، ولی نمیتوان آرایش قوای این ارزشها را در مصاف هم، نادیده گرفت. اینکه در هر موقعیتی یکی ارزش است و یکی ضد آن، یکی اصل است یکی فرع، یکی هدف است، یکی وسیله. پس بیدلیل نیست که همهی ما چونان موجودات دروغگو و ریاکار ظاهر شدهایم. همهیمان در موقعیتهای گوناگونی به اندازهی کافی سالوسی و شیادی آموختهایم که اگر سر رودهیمان به جبهات جهادی و قومی بسته باشد، یک جهادگر تمامعیار و ستایشگر قومیم و اگر دندانمان به پول بادآوردهی نهادهای حقوق بشری گیر کرده باشد، کمتر از لوترکینگ و گاندی نیستیم.
انتخابات که میشود، بهتر نمایان میگردد که همهچیز ارزش است و هیچ چیز ارزش نیست. معدهی خالی معنای هیچ و همه را تعیین میکند؛ تب رسیدنِ به قدرت، دلالت هیچ و همه را روشن میسازد. عقدهی تاریخی مسیر هیچ و همه را خطکشی میکند. بنابراین، ما الزاماً باید به خاطر بسپاریم که در این سرزمین هیچچیز ارزش نیست و همهچیز ارزش است.
وقتی چنین است، پس نباید گلهای که چرا گادفادرهای قوم و قبیله، شمایل قدسی یافتهاند و نقدناپذیرترین اسطورههای تاریخاند؟ (آنی نابودباد که اگر جملهای علیهش بنویسد و خرواری از دشنام را پذیرا نشود) نباید گلهای که چرا مفهوم جنایت در جنگ افشار و نبرد سالانهی کوچی و هزاره خلاصه میشود؟ (آنی نابودباد که بر ماهیت ابزارهای انتخاباتی دو نامزد پیشتاز انگشت بگذارد) نباید گلهای که پیر بزرگوار و هردمشهید جنگ و جهاد، استخاره میکند که مشروعیت دینی ریاست جمهوری فلان ابن فلان را به دست آورد؟ (نابودباد آنی که بداند جد و اجدادش برای نابودی جنبش مشروطیت هم استخاره کرده بودند).
و اینگونه است که تنها تتابع اضافات میتواند به داد ما برسد: ما، موجودات رقتآورِ دینمدارِ قومگرای قدرتطلبِ دموکراسیخواهِ دانشنداشتهای که ارزشی ندارند؛ که ارزشی ندارند.
