رشد، اگر فرایند کیفیتی نمیبود، امروز جامعهی افغانستان به چشمگیرترین دستآوردها رسیده بود. صدها رسانهی چاپی و شنیداری و دهها رسانهی دیداری خصوصی، صدها انجمن و سازمان غیرحکومتی که هرکدام حل «گوشهای» از مشکل جامعه را به صورت داوطلبانه برعهده گرفته و «حل» میکنند. اگر کسی نیازمند کمک در زمینهی اسکان بیجا شدهگان باشد، یا نیازمند همکاری در زمینهی زنبورداری باشد، یا مشورتی در مورد مشکل خانوادهگی با خشو و خسر نیاز داشته باشد، برای همهی این کارها، ما رسانهها و سازمانهای خصوصی داریم. حتا برای زنانی که بنابر دلایلی با شوهرانشان نخواستهاند زندهگی کنند، پناهگاههای امن داریم. میتوانیم نمایش لباس زنانه بگیریم. مهم نیست که قشر سنتی را رادیکالتر میکنیم. مهم این است که «فنددهنده» چنین «کارها» را برای «رهایی» زنان افغان مناسبتر تشخیص داده و بهتر فند میدهد. میتوانیم ورکشاپ زنانه برگزار کنیم و به زنها بفهمانیم، حق و حقوقشان چیست. مهم نیست اگر با فهمیدن این حقوق، زن نداند بعدش چه خاکی بر سر خود بریزد و اگر شوهر یا برادر یا پدرش حقش را نداد، به کدام کدام نوع ورکشاپ یا نقل قول از سیمین دوبوآر آنها را قناعت دهد که او هم انسان است و حق دارد.
اگر چونی رشد جامعهی مدنی و آزادی بیان متناسب با چندی آن میبود، بزرگترین مشکل افغانستان در زمینهی نهادهای نظارت کننده بر قدرت، حل شده بود. اما چنین نیست. این رشد، تنها رشد چندی است. رشد در اینجا آماری است تا گزارش دادن راحتتر باشد و چشم پر کنندهتر. به نظر میرسد که سال پیش رو، آخرین سال سخاوتمندی جامعهی جهانی به انجیاوهای افغان باشد. به نظر میرسد که اکثر این سازمانهای غیرحکومتی افغان از فردای قطع کمکها، دیگر پی حقوق بشر و حقوق زن نگردند و بروند به کارهای درآمدزای دیگر رو بیاورند. یا بروند زیر چپن رهبرها پنهان شوند یا برنامههای حقوق بشری را «قمپسندانه» و «وهابیپسندانه» تدوین کنند. وقتی مهم دریافت پول باشد، چه تفاوتی میکند، از کدام دست گرفته میشود؟ چه فرقی میکند، امروز زنها با یک چادر میآیند و فردا با چادری. چادری که مطابق سنت این مملکت است و هیچ عیبی هم در آن نیست. سیزده سال فرصت بود که روشنفکران افغان، فکر «جامعهی مدنی» و «رسانهی آزاد» را در جامعه پخش کنند. اگر این تلاش در پخش فکر، آن دو پدیده را به عنوان ارزشها، به عنوان نوامیس ملی تثبیت میکرد، از رفتن و قطع شدن «فند» خارجیها باکی نبود. در جامعه، نیروی بالقوهای بهکار میافتاد که خود میتوانست حافظ این ارزشها باشد.
اما امروز چنین نیست. ادارههای روزنامهها در پخش روزنامههای خود کاری نکردند، چه رسد به پخش فکر. امروز هم غرفهی فروش روزنامهها حتا در سطح شهر کابل وجود ندارد. اگر کسی از خیرخانه یا کارتهی نو به پل باغ عمومی و دور و بر لیسهی استقلال نیاید، هیچ یک از روزنامههای سراسری پایتخت را نمیتواند بخواند. ادارهی روزنامهها کاری نکردند تا مأموران دولت مشترک شوند و این روزنامهها را بخرند. برای این ادارهها کافی بود که فلان دفتر سفارت خارجی یا مؤسسهی کمک کنندهی خارجی به نام نهادینه کردن آزادی بیان، پولی در اختیارشان قرار دهند و تمام. روزنامهخوانی به عادت تبدیل نشد. بنابراین، پخش نشدن روزنامهای، جز دست اندرکاران همان روزنامهها، کسی دیگر را متعجب نخواهد کرد. همین طور است در مورد تلویزیونها. اگر فردا چندشبکه ورشکست شوند، اتفاق کلانی نمیافتد. همین طور، اگر انجیاوهای افغان فردا بسته شوند، هیچ اتفاقی کیفیتی در داخل جامعه نمیافتد. ممکن است تعداد اعلامیههای بیکیفیتی که هرازگاهی در محکوم کردن و جانبداری کردن از این و آن پخش میشوند، کمتر شوند، ولی آیا این اعلامیهها در پاک شدن هوایی که نفس میکشیم و هوای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ما تأثیری داشته که نابود شدن آن تأثیر را هم نابود کند؟ خلاصه، حق داریم متأسف باشیم. متأسف باشیم که تغییرات کیفیتی آمده در جامعهی ما در این سیزده سال، خیلی بیکیفیت و نادیرپایند.
