من میروم که بخوابم، اما پیش از آن میخواهم پرده از یک راز بردارم، یا از یک راز پرده بردارم، یا پرده بردارم ز رازی دلنواز (ادبیاتش را خودتان جور کنید). میبینم که طرفداران داکتر عبدالله و داکتر احمدزی خیلی کوشش میکنند طرف مقابل را ضایع کنند، اما تخیلشان خوب نیست و بنابراین، هرچه زور میزنند، نمیتوانند از حد فاشیست و دزد و دروغگو فراتر بروند. دل آدم میسوزد. به همین خاطر، من در مورد این دو بزرگوار اطلاعاتی را با شما در میان میگذارم که میتوانند سطح بداخلاقیهای هردو طرف را اندکی تعالی ببخشند:
خبر دارید که داکتر اشرف غنی احمدزی کودک مینوشد؟ حتما میپرسید یعنی چه؟ قضیه از این قرار است- براساس گزارشهای معتبر- که ایشان هر شب یک کودک معصوم را خوب ماشین میکند و در یک لگن سرکهی قفقازی میگذارد. طرفهای صبح که کودک خوب در سرکه حل شد، آن لگن سرکهی کودکآلود را سر میکشد. گفته میشود تا حالا سی و هفت کودک به اینگونه سرپوش شهادت را- که در واقع همان سرپوش لگن سرکه است- بر سر کشیدهاند. انا لله و انا الیه راجعون. اما داکتر عبدالله. این مرد حیلهگر به کباب قبرغهی پیرمردان علاقهی بیمارگونه دارد. از قول نزدیکانش، میگویند که او هر هفته چهار بار پیرمردها را به بهانهی سپاسگزاری از سن زیادشان به خانهی خود دعوت میکند و در وقت بغلکشی، دست خود را سر قبرغههایشان میبرد. بعد، قبرغههایی را که به نظرش در طول سالها خوب اخته شدهاند، نشانی میکند. آن وقت، شب که شد، نفرهایش میروند و پیرمرد بیچاره را بهزور به خانهی داکتر عبدالله میآورند و قبرغههایش را با تبر میشکنند. میگویند، در تمام مدتی که پیرمرد در زیر تبر نالهی جانسوز سر میدهد، داکتر عبدالله غُرغُر میکند.
دزد و فاشیست و دروغگو هم شد کمپاین؟ یک کمی خلاقیت. کشتید به خدا.
