«او بچه خر، او بیناموس!» جملههایی که رانندههای اتوبوس در وقت گذشتن از کنار یکدیگر میگویند، اعصابم را کمی نصواری میکند. اما من به فکر لبِ نانام. فعلا لب نان مهمتر از این چیزهاست. به جایی میرسم که یک تعداد با بالهای شکسته، ادعای پرواز دارند.
قُد، قُد، قُد قُدُس، قُدقُد، خفه شو مردک! با این گرما و این بیمهریهای زمانه چه قُد قُدس میکنی!
این بچههای کوچک که هنوز قُد قُد کردن را درست بلد نیستند را کجا آوردی؟ خدا و رسول و جد بزرگوارت به کمرت بزنه با این همه بیرحمی که تو داری. وقت و ناوقت نداری، هرزمان و هروقتِ روز که دلت شد، بانگ ماکیان را سر میدهی و روزی خیلیها را خراب میکنی. باورکن از همان زمان که شنیدم ماکیان برای آزادی خران بانگ میزند، کمی تعجب کردم و فکر کردم شاید آخر زمان باشد. آخر به جان هرکه دوست داری قسم، این بانگهای تو به گوش شان نمیروند، فقط خودت را زیادی اذیت میکنی. در گوش خر هرچه سورهی یاسین بخوانی، بازهم خر است.
گفت: آقا، من دلم برای لبِ نان (لبنان) میتپد. میخواهم لبِ نان را از چنگ خیلیها خلاص کنم. آنان متجاوزان اند و باید به سزای اعمال شان برسند.
آخر برادر من! در کجای تاریخ نان نوشته شده است که این لبهاش مال فلانی و این لبهاش مال کسی دیگری است. تا نان بوده، خورده شده است. از کجا معلوم که تاریخ نان جعلی نباشد؟ از آنجایی که تمام تاریخ را کسانی امر کرده اند و کسانی طبق اوامر آنها نوشتهاند، پس هیچچیزی در تاریخ، صد درصد درست نیست. بلکه خطاهای فاحشی از دل تاریخ سر زده است و فهم مان را نیز کج کرده است. چه برسد به تاریخ لبِ نان!
تو که برای آنسوی دنیا خودت را پاره میکنی، آیا خبر داری زیر همین پل کسانی هستند که هنوز دانه ندارند و لانه ندارند، زندگی را فراموش کردهاند؟ هنوز زندگی خودت در گیرو کسان دیگر است، اول خودت را آزاد کن، بعد برو برای دیگران ناله کن، فریاد کن و تا دلت بخواهد ناله کن که… پاره شود. برادر، آخر خیلی عصبانیام کردی، مجبور شدم با تو اینطوری صحبت کنم. گرچند میدانم که این صحبتهای من نیز مثل سورهی یاسین خواندن در گوش بعضیها خواهد بود. شاید مشکل از خر نباشد. این ماییم که سورهی یاسین را درست نخواندیم.
باری دوستی قصه میکرد: روزگاری در دوران بچگی، وقتی که پدر مسافر بود و مادر عاجز از دفاع ما، کاکایم آمر کُل منطقه بود. با کوچکترین اشتباه یک سیلی میزد پس گوشم و من هم گوشهای مینشستم تا دل تان بخواهد پاهایم را به زمین میمالیدم، گریه میکردم، ناله میکردم، آرزو میکردم کاش پدرم بود و کاکایم را خوب لت میکرد؛ اما کوچک بودم و نمیفهمیدم که با این کارم فقط مادرم را اذیت میکنم. در طول زمانی که من گریه و ناله سر میکردم، مادرم نیز دلش میتپید، بُغضش میترکید و کنارم مینشست و گریه میکرد. گریههای مادرم مرا بیشتر به اندوه فرو میبرد و همینطوری ادامه داشت. این روزگار، درست شبیه همین روزگاری سیاسی من و شماست برادر! کاکایت قوی هست، زور دارد، دانش دارد، حق هم دارد، ولی من و تو هیچ نداریم. با گریه و زاری و خواری تو، من نیز به گریه میافتم. بُغضم از ناتوانیات میترکد. از ناتوانی ذهنیات، از ناتوانی در سیر کردن بچههایت و هزار ناتوانیهای دیگرت. بدان که فقط خودت را اذیت میکنی و همشهریهایت را و دیگر هیچآبی از آب تکان نخواهد خورد. طی این چندسال که گلو پاره کردیم، اسراییل هنوز اسراییل است و فلسطین همان حماقتهای قدیمیاش را دارد.
