عیسا قلندر
دیروز با مادر پیر فلک گپ زدم. از اوضاع افغانستان شکایت کردم. گفتم افغانستان گرفتار هرجومرج است. نهادهای مسئول یا تشکیلات کم دارند یا بیخیال وقایع افغانستاناند. مادر پیر فلک گوشهایش را به من نشان داد و گفت: «این گوشها را شما کر کردهاید. از بس داد و فریاد کردهاید که دادستانی کل ما مستقل است. رییسجمهورتان با آن صدای ضدگوشاش جدا چیغ میزند، دادستانی کلتان جدا پُز میگیرد، قانون اساسیتان هم با نیمهجانی که برایش باقی مانده، هر روز پای گوش من میخواند که قضای افغانستان مستقل است.»
میخواستم پای گوشهای کر مادر پیر فلک یک چیغ دیگر بکشم و بگویم که راست است دیگر. چطور جرأت میکنی دادستانی کل افغانستان را غیرمستقل بخوانی؟ نکند میخواهی احضار شوی؟! اما این مادر پیر فلک انگشت اشارهای دست راستش را روی لبانش ماند و چوشششش کرد تا من چیغ نکشم و حرفی نزنم. بعد خودش ادامه داد که «خیلی خُب! دادستانی کلتان مستقل، منم قبول میکنم. چرا از اوضاع گدود و چیز در چیزتان به دادستانی کل شکایت نمیکنید که مزاحم من میشوید؟» دیدم راست میگوید، کلاهم را بر سرم گذاشتم و مثل رییسی که در ادارهاش هیچ صلاحیت ندارد و کل صلاحیت بهدست یکی از معاونانش است، از این جلسهی دونفره بدون اعتراض بیرون شدم.
بهطرف دادستانی کل حرکت کردم. در مسیر راه رادیوی موبایلم را روشن کردم. پیخس میکرد، اما همینقدر فهمیدم که محمدسرور دانش گفته است که «دادستانی کل باید بدون کمترین تردید و با شجاعت تمام ادعای معاملهی چوکی در بدل رابطهای جنسی را بررسی کرده و فروشندگان چوکی و دریافتکنندگان خدمات جنسی را به بالاترین مجازات قانونی محکوم کند.» اول خوشحال شدم. بعد از چند دقیقه با سیلی به پس کلهام زدم و گفتم که عیسا جان! خاک بر سرت! حتا معاون رییسجمهور کشورت به استقلال دادستانی کل شک دارد. وقتی آقای دانش میگوید که دادستانی کل بدون کمترین تردید و با شجاعت تمام این مسأله را بررسی کند، این یعنی که اوضاع استقلال در این اداره خیت است.
دوباره گوشکی در گوشم گذاشتم و رادیو بعد از یک آهنگ مست هندی، در سرویس خبری خود گفت «دادستانی کل کشور از تمام بانوانی که با تقاضای رابطهی جنسی در ادارات افغانستان مواجه شده، به دادستانی کل مراجعه کنند و این اداره تعهد میسپارد که هویت آنها را محفوظ نگه بدارد. اما تعدادی از بانوان میگویند که به هیچ اداره دولتی اعتماد ندارند. حتا چند تن از بانوان گفته که از کجا معلوم وقتی به دادستانی کل مراجعه میکنیم، «یکبار دیگر» با تقاضای آنچنانی مواجه نمیشویم؟»
این خبر را که شنیدم، دوباره برگشتم که اوضاع را با مادر پیر فلک شریک کنم. وقتی رسیدم، دیدم در سایهی درخت بید خوابیده و پیش رویش یک تابلو نصب کرده. روی تابلو نوشته بود «لطفا مزاحم نشوید! قرار نیست من کسی را بزایم که شما را نجات بدهد. خودتان میفهمید و مملکتتان. آباد کردید که نوش جانتان. خراب کردید، خاک بر سر کلتان. هم بر سر مستقلهایتان، هم بر سر نامستقلهایتان. ترسوهای بزدل و بدردنخور!»
دیدم حق با مادر پیر فلک است. مزاحماش نشدم. جان را به دیوانگی زدم و گفتم «اگر دادستانی کل مستقل است هم بلا د پساش اگر نیست هم بلا د پساش. چه فرق میکند اگر معنای استقلال در دادستانی کل همان استقلالی است که امانالله خان صدسال پیش گرفته. اصلا به من چه که معاون رییسجمهور به دادستانی کل مشکوک است یا مردم به هیچ ادارهی دولتی اعتماد ندارند. دست من نیست که.» رفتم در رستورانت و کباب فرمایش دادم. صاحب رستورانت که آدم بادیبیلدری بود، از زیر قلام گرفت و از رستورانتاش بیرونم کرد. تعجب کردم، اما کمی که دقت کردم، دیدم در آیسکریم خانه رفتهام و کباب فرمایش دادهام. خدا را شکر که من رییس کدام اداره نیستم، وگرنه معلوم نبود چه خواهشهای نابجایی میکردم از مردم.
