- حسین مرادی
یکم) از آنسوی دریا:
وقتی گوشهای ما از قصههای «جنگ و جنون» پر است، جای خوشحالیست که از آنسوی دریا، از عالم مهاجرت فریادی بلند میشود که «دمتار» خلق شد؛ وسیلهی کسی که سالهای آزگار از درد خوانده و «شیرین آغی» را از میان کاروان «کوچیِ سبیل» عبور داده و به سرزمین «بهسود آوارگی» رسانده است. طاهر خاوری، هنرمندیست که کمتر کسی به پای او میرسد. زیرا او هوشمندانه از تلفیق «درد» و «آواز» گذر کرد؛ کاری که از توان بیشتر غولهای هنر موسیقیِ افغانی ـ هزارگی برنمیآمد. خاوری مبنی بر تلاشهای پیگیر و شبانهروزی و ذهن خلاق در عرصهی هنر موسیقی، کاری کرد که او را از دیگر نوازندگان و آوازخوانان متمایز میکند و جایگاه او را برجسته میگرداند. کار خاوری را میشود ترکیب «فن» و «حکمت» دانست؛ کاری که تعداد بسیار اندکی در جهان وارد بر قلمرو آن است. ترکیب فن و حکمت به این لحاظ که فن و روش خاوری از بدو جولان او در میدان پر فراز و نشیب موسیقی و بهویژه ملودیهای هزارگی مبنی بر «تلفیق موسیقیِ سنتی و مدرن» قابل تحلیل است. این فن و روش با اهتمام جدی امر حکیمانهایست و لذا حکمت است. خاوری، با فراگیری و فهم و تسلط کامل بر «میراث موسیقایی سنتی» وارد مرحلهی بازدهی میشود و در «متن سنت» به مدرنیته امکان میدهد.
دوم) ضرورت تکوین دمتار
در تحلیل ساختاری «جهان معاصر» به دو معضل بسیار جدی در حوزههای مختلف معرفتی ـکه به باور من موسیقی نیز جزوی از معرفت و از اینرو یکی از حوزههای معرفتی در عصر خرد استـ وقوف مییابیم که یکی «توقف» است و دیگری «شتاب». خیلیها بر میراثهای فرهنگی و معرفتی و نیز مفاهیم سنتی، توقف میکنند؛ نه به این خاطر که به این باور رسیده باشند رویارویی با تجدد و مفاهیم دنیای متجدد مستلزم فهم میراثهای فرهنگی و گفتمانهای سنتی است و از اینرو باید بر «سنت» به صورت گذرا توقف کرد، بلکه به این خاطر که سختیهای عبور از سنت را بر خویشتن هموار نمیکنند و لذا دستکم برای خرد مجال نمیدهند تا بهعبور حکیمانه از «سنت» اندیشه کند؛ عزمشان این است که هیچگاه از سنت عبور نکنند و توقفشان بر آن دایمی باشد. این راه بیتردید انحطاط در ابعاد مختلف فرهنگی خواهد بود. برخی دیگر، هرگز به خود فرصت نمیدهند تا بر سنت درنگ و توقفی داشته باشند؛ ولو برای فهم و دریافت آن که برای مقابلشدن با تجدد امر لازمیست. آنها مستقیم و با شتاب حیرتانگیزی از سنت گذر میکنند و به مدرنیته میرسند که بیتردید دچار معضلهای خواهد شد و راهشان نتیجهی قطعی و مفیدی در پی نخواهد داشت. ولی راهی را که طاهر خاوری رفته است، نه شتاب است و نه توقف دایمی. راه او، راه وسط و میانه است. او نه بر سنت توقف همیشگی میکند و نه هم با شتاب حیرتانگیزی از آن به مدرنیته عبور میکند؛ بلکه با وقوف کامل بر میراثهای فرهنگیِ سنتی در رویارویی با تجدد و امر فرهنگی متجدد قرار میگیرد. از اینرو، به ناگزیر «دمتار» تکوین شده و خلق میشود.
سوم) دمتار:
دمتار طرح ترکیبی از «دمبوره» و «گیتار» است. که اجرای ملودیهای هزارگی را با لهجهی دمبوره، ولی بهصورت علمی و هارمونیک مقدور میسازد. دمبوره با توجه به نداشتن «فرت» و همچنین تعداد «دو تار» نمیتواند برای هارمونیکسازی ملودیهای هزارگی قدرت مانور داشته باشد. اما ساختار دمتار میتواند با اضافهکردن گسترهی صوتی برای عمقبخشیدن به فواصل موسیقی هزارگی مسیرهای قابل توجهی را ارایه دهد. رویهمرفته، همنوازی با ارکسترهای اکادمیک از مزایای شاخص دمتار میباشد. ضعفی که با ذات دمبوره عجین بوده و همچنان گریبانگیر آن است؛ چنانکه اجرای صحیح ملودیهای هزارگی را همواره برای اجرای ارکسترال به چالش کشیده است. دمبوره دارای دو تار، و گیتار دارای شش تار است. فرمت دمتار اما دارای چهار تار است؛ همین قابلیت باعث ایجاد قابلیتی برای حرکت در حد وسط دو ساز ـیکی دمبوره و دیگری گیتارـ میشود.
چهارم) صخرهی گذرناپذیر:
طاهر خاوری صخرهی گذرناپذیر هنر موسیقی است؛ دستکم من به این باور رسیدهام. وقتی که «اخبار جنگ» درونم را ویران میکند و میشنوم «آغی فرشتهی هزارستانی» همانند «آغی شیرین ارزگانی» از دست چاقو و خنجر میراثداران عبدرالرحمان پرپر شده است و دیگر هرگز نمیتواند برای همنسلان و هزارههای ارزگان خاص، جاغوری، مالستان، بهسود و لعل و سرجنگل، امنیت بخواهد و عدالتخواهی کند. زمانی که ملخهای سرخ چپاول و بیدادگری لالههای باغ هزارگی را بهدست فنا میدهد، زمانی که به «تپهی شهدای دانایی»؛ به «تپهی شهدای روشنایی» و به «تپهی شهدای توانایی» خیره میشوم، خودم را در فضای گرم صدای طاهر و آغوش رهاییبخش اشعار او پرتاب میکنم و بدان پناه میبرم. نالههای او از «آتشفشان» جنایت و جنگ و خون و خاکستر است؛ از فوارهی آتش تفرقه و نفاق. خاوری زمانی که برای «ماهملنگش» مویه میکند، دریغ «قلههای پر پلنگ» را میخورد و از تن نازنین «جفتآهوی قشنگ» میخواند، حسرت جگرسوزی درون آدمی را متلاشی میکند، که چرا؟ ماه ملنگ و قلههای پرپلنگ و جفت آهوی قشنگ ناخواسته در میان آتشفشان و شعلههای آتش نفاق و تفرقه قربانی شود؟ آری «تف به تو ای جنگ!» که رود سرشاری میان درهها را میخشکانی و در لابهلای زخمها، آسمان را حلقآویز میکنی و ابرها را، ابرهای هزارستان را، سرگردان و آواره در دشت و صحرا رها میکنی. آیا وقتی آن نرسیده که به بازیِ تخت و خوناب و هزاره پایان داده شود؟ خاوری، از دهمزنگ میخواند، اما در آن تمام نمیکند و به شهید بیتفنگ میرساند و با فریاد آنرا چنین تفسیر میکند: «امان از تفرقه؛ این اژدهای آتشین. حریف ما نمیشه، دشمن و بیگانهای. ای وای از ماران بین آستین.» از اینرو، گلوی او «وحی» است و آلبومهایش «انجیل زمانه» که «مریم خویشتن» گم کرده و سراغش را گرفته است: این مریم میتواند «دلارام» باشد که دستمال گلدارش «منه آو» افتاده و گم شده؛ میتواند «صلح» باشد که بالهایش خونین گشته و در آسمانهای خیال، آواره میرقصد؛ میتواند «وطن» باشد؛ و هم میتواند تمام این گزینهها، یا حتا چیزی بیشتر از این گزینهها باشد. لذا خاوری از نظر من، صخرهی گذرناپذیر یا دستکم صخرهای است که گذر از آن دشواریهای بسیاری دارد. هر کسی که همپیالهی ساز و آواز او شود، بیتردید که خاوری او را در «سالهای طلایی» و در «گذشته خو، د بامیو» چکر خواهد برد.
پنجم) لب نازِ پری جان
گذشته از همهی آنچه گفته آمد، عاشقانههای خاوری پناهگاه رمانتیکیست که هم دست لیلایی دارد و هم پای مجنونی. درست است که او «درد» و «آواز» را تلفیق کرده و درد را به آواز تحویل برده است، ولی هیچگاه در آن توقف دایمی نکرده و رویهمرفته وارد قلمرو ترکیب «فن» و «حکمت» شده است. زمانی که خاوری درد را فریاد میکند و ساز غریبی مینوازد، صحنه رمانتیک میشود؛ بهویژه وقتی که در «خاک چندول» و در کنار «پری جان» باشی. من بارها بهصورت غیرارادی با او «همصدا» شده و خواندهام که: «عاشقی یعنی همین! زندگی یعنی همین/ تو که نباشی دنیای دلدادگی یعنی همین!» همصدایای که با هیچ هنرمندی دیگری تجربه نکردهام. خاوری در تلفیق درد و آواز، خصوصا دردهای عاشقانه، از خیلیها یک سر و گردن بالاتر است. آنچنانکه او شبیه هیچ کسی نمیخواند، هیچ کسی نمیتواند، شبیه او بخواند. هر کسی که «مسلمانا دل من هس گرفتار آ/ اسیر دو چیم نوربند دلدار آ» را بشنود سرشار از مهر و زیباییهای دنیای دلدادگی میشود. «تو را میخواهم ای نازنینم/ تو را میخواهم ای بهترینم/ تو را میخواهم ای یار شیرین/ تو را میخواهم ای یار غمگین.» و در ادامه «با تو میسازم ترانهام را/ وطن و صحرا و خانهام را/ با تو در دنیا غمی ندارم/ اگر چه دردی کمی ندارم» از آهنگهای کمنظیر در گسترهی موسیقی افغانی و از دلانگیزترین آوازهایی است که کمتر در وادی «ادب فارسی» اتفاق افتاده است. با شنیدن آن باید بر فراز قلههای «پامیر» بلند شوی و با تکیه بر خاوری عزیز فریاد بزنی: «پری! بیتو در دنیا، دیگر عشقی نمیخواهم.»
