- نیویورک تایمز ـ دانا هرمن
هرات ـ در کنار عکس دریاچهها و آبشار، تقویم دیواری سال 2017 از میخی روی دیوار اتاق کوثر آویزان است. روی تقویم با حروف انگلیسی شکسته و شکلک لبخند، جملهی «بهترین سال برای من» نقش بسته است.
کوثر میگوید که تقویمِ تاریخ گذشته «چیز خیلی خاصی نیست» ولی او آبشارها را، به خصوص آبشار نیاگارا که طی همین «بهترین سال» با چشمان خودش از نزدیک تماشا کرده است، دوست دارد.
کوثر 17 ساله به عنوان عضو اولین تیم رباتیک دختران افغانستان، بیش از هر دختر افغان دیگری، بیش از پسران و حتا بزرگسالانی که او میشناسد، جاهای بیشتری را دیده است.
شاید شما دربارهی این تیم شنیده باشید. در تابستان سال 2017، ایالات متحده به کوثر و پنج همتیمی و مربیشان برای شرکت در مسابقهی رباتیک در واشنگتن ویزه نداد که باعث اعتراض بینالمللی شد. سرانجام 53 عضو کنگره دادخواستی را امضا کردند و رییسجمهور ترمپ پا پیش گذاشت تا زمینهی سفر این دختران، به دلایل بشردوستانهی ویژه، فراهم شود. آنها در این مسابقه مدال نقره را در بخش «دستاورد شجاعانه» و گواهینامههای شایستگی کنگره را به دست آوردند. در بازگشت به افغانستان، با اینکه برخیها با اشاره بر این که این دختران در خارج از کشور با لباسهای نامناسب ظاهر شدهاند و حرمتشان به عنوان دختر را از بین بردهاند، به طرز پوشش آنها حمله کردند اما افغانستان از این دختران به عنوان نمادهای پیشرفتش استقبال کرد.
از آن زمان به بعد، این دختران نوجوان فوتوژنیک با روسری و عینکهای محافظ و چمدانهای مملو از اختراعات رباتیک و جوایزشان بین هرات و مسابقات رباتیک در امریکای شمالی در رفت و آمد بودهاند.
آنها سه بار با ایوانکا ترمپ دیدار کردند، جاستین ترودو پیشنهاد داد که رانندهی کمکی ربات آنها باشد و ویلیام خوانندهی رپ و یکی از حامیان این تیم، آنقدر با این دختران سلفی گرفت که لیدا عزیزی، رانندهی ربات تیم، او را «یک دوست واقعی» خواند.
آنها بارها و بارها با بارانی از تعریف و تمجید روبهرو شدند که اصلا نمیدانستند چگونه به آن پاسخ دهند: همه به دختران میگفتند: «دیدن یک تیم تمام مسلمان بسیار الهامبخش است.»

دنبالکنندگان این دختران در فیسبوک به دهها هزار نفر رسید و وقتی انگلیسیشان بهتر شد و رمز و راز بیان و رسانه را آموختند، پیامهایی دربارهی «انعطافپذیری» و «اعتماد به نفس» بیرون دادند.
درحالیکه دوستان و خانوادههایشان با خشونت مداوم در افغانستان روبهرو بودند، زندگی این دختران اودیسهی غیرقابل تصوری میان دو جهان بود. تابستان سال گذشته هنگامی که این دختران برای رقابت در مسابقهای در مکزیکو سیتی به سر میبردند، خبر بمبگذاری انتحاری در کابل که باعث کشتهشدن 47 پسر همسن و سالشان در صنف آمادگی کانکور شده بود، آنها را از جا پراند. اعضای تیم روسری سیاه به سر کردند، سلفی گرفتند و آن را با این پیام که «ما برای شما ادامه میدهیم» در فیسبوک گذاشتند.
حالا که مذاکرات صلح با طالبان در دستور کار قرار گرفته است، بسیاریها در داخل و بیرون افغانستان میترسند که پیشرفتهای اخیر در خصوص حقوق زنان و آموزش دختران احتمال دارد از بین برود. اوایل ماه جاری، رویا محبوب، کارآفرین افغان در زمینهی تکنالوژی و بنیانگذار تیم دختران رباتیک، نامهای به خانم ترمپ ـ که بسیار علاقهمند این تیم بود ـ نوشت و در آن خواستار فراموشنشدن جوانان افغانستان در گفتوگوها شد. هفتهی گذشته، خانم محبوب با فرستادهی ویژه ایالات متحده برای مصالحهی افغانستان ملاقات کرد.
ویزای یکسالهی دختران در خزان سال گذشته منقضی شد و از این جهت، آنها در حال حاضر بیشتر روی مکتب و درسشان متمرکز هستند. فاطمه قادریان، کاپیتان کوچک تیم و طرفدار سرسخت هری پاتر و کوثر پس از مکتب انگلیسی میخوانند و لیدا که رویای تحصیل در یکی از دانشکدههای کانادا را در سر دارد، پیش کاکایش آموزش میبیند.
آنها مطمئنا مشتاق صلح هستند اما نگرانیشان این است که طالبانِ جدیدا قدرتمندشده میتوانند آرزوهای این دختران را دفن خاک کنند. کوثر اخیرا در پیامی از طریق واتساپ با شکلک چهرهی غمگین در آخر جملهاش نوشت که چنین آیندهای «برای من غیرقابل باور خواهد بود.»
سفر نوجوانان به اطراف جهان معمول نیست. سفر به نقاط مختلف جهان و شرکت در مسابقات رباتیک، برای این دختران نوجوان 15-16 ساله از افغانستان، دخترانی که بدون محرم مرد عادت نداشتند از خانه بیرون بروند و دخترانی که دوستانشان شوهر داده میشدند، بیگانه بود. پیش از شروع این مرحله از زندگی آنها، تنها رباتی که دختران با آن آشنا بودند، هواپیماهای بدون سرنشین ارتش ایالات متحده بود و تنها امریکاییهایی که آنها خارج از تلویزیون دیده بودند، سربازان خارجی درون موترهای زرهی بودند.
اودیسهی آنها با دعوتنامهای از یک مخترع امریکایی به نام دین کامن آغاز شد؛ کسی که دههها پیش لیگ رباتیک را در ایالات متحده بنیان نهاد و در سال 2017 تصمیم گرفت تا مسابقات رباتیک به سبک المپیک را برگزار کند. او به خانم محبوب قبولاند تا تیمی را از افغانستان آماده کند.
بیش از 150 دختر اعلام آمادگی کردند اما چند تن انتخاب شدند.
این دختران تا رسیدن قطعات ربات از جانب آقای کامن، در زیرزمین خانهی پدری خانم محبوب در هرات و با تماشای ویدیوهای آموزشی در یوتیوب و سرهمکردن تکههای قراضه که مربیشان علیرضا مهربان، برادر خانم محبوب از بازار جمعآوری کرده بود، کارگاهی را راهانداختند.
آنها میخ را با سنگ میکوبیدند، زنجیر را با کوبیدن دروازه به آنها خم میکردند و با چاقوی آشپزخانه تکههای آلومینیوم را میبریدند. این دختران همانطور که در خانهی افغانها مرسوم است پابرهنه و بدون کدام تجهیزات ایمنی کار میکردند.

یکی از دختران به شوخی گفت: «وقتی طالبان در بیرون خانه باشند، عینک بزرگترین مشکل امنیتی شما نیست.»
آنها از مکاتب، محلهها و گروههای قومی گوناگون گردهم جمع شدهاند اما اکثرا متولد سال 2001 هستند؛ سالی که نیروهای امریکایی آنچه را که ارتش «عملیات آزادی پایدار» میخواند، آغاز کردند.
‘میتوانستم هر سوالی از او بپرسم’
وقتی که تیم پس از اولین مسابقهاش در امریکا به هرات بازگشت، محمدآصف قادریان، پدر فاطمه در مقابل دوربین خبرنگاران در میدان هوایی بوسهای برای تبریکی بر گونهی دخترش کاشت؛ نمایشی از محبتش نسبت به دخترش در محضر عموم که همه به آن نگاه مهربانی نداشتند.
پدر فاطمه بزرگترین مشوق تیم بود و سایر پدران را تشویق میکرد که اجازه دهند دخترانشان سفر کنند.آقای قادریان که شغلش پیمانکاری ساختمان بود و تا صنف نهم درس خوانده بود، پشتیبان سرسخت مکاتب دخترانه، تیم رباتیک و مهمتر از همه فاطمه بود.
پدر و دختر نزدیکی خاصی با هم داشتند و برای تماشای مستندهای علمی تا دیروقت شب بیدار مینشستند. فاطمه میگوید: «ما دربارهی چیزهای پیچیده صحبت میکردیم و من میتوانستم هر سوالی از او بپرسم. گاهی اوقات او از سوالات من شگفتزده میشد اما همیشه سعی میکرد پاسخ مرا بدهد.»
دقیقا یک هفته پس از آنکه تیم از واشنگتن به خانه رسید، فاطمه به پدرش که از خانه به سمت مسجد روان بود، دست تکان داد. کمی بعدتر وقتی انفجار محله را تکان داد، مادر فاطمه وحشتزده از خانه بیرون زد. فاطمه بارها شمارهی پدرش را گرفت، اما کسی پاسخ نداد.
مسئولیت این حمله را شاخهی خراسان دولت اسلامی به عهده گرفت؛ حملهای که براساس آمار رسمی 36 کشته برجا گذاشت. هرچند همسایهها شمار تلفات را بالاتر از این میخوانند.
فاطمه میگوید: «همهی همسایههای ما فکر میکردند که من علت مرگ او بودهام. آنها میگفتند که اگر من عضو تیم رباتیک نمیبودم، این اتفاق نمیافتاد.»
’میدانیم که چگونه لبخندمان را پنهان کنیم‘
در اوایل سال 2018 این دختران برای آموزش با یک تیم رباتیک به کانادا دعوت شدند و پس از تمرین برای شرکت در مسابقهای میان 700 تیم در دیترویت واجد شرایط شناخته شدند. آنها دیروقت شبی به هتلی در حومهی شهر رسیدند؛ جایی که بار آن پر از مردان و زنان در حال نوشیدن، خندیدن و خوردن بال مرغ بود.

سمیه فاروقی، دستیار تیم وقتی متوجه بار شد، چشمانش از حدقه بیرون زد. او گفت: «ما در افغانستان طور دیگری میخندیم.»
دیگران توضیح دادند که بلی، با صدای بلند نمیخندیم و طوری میخندیم که دنداننما نباشد.
کوثر میگوید که در کشورش «زنان را به خاطر زنا یا فقط بدگمانی سنگسار میکنند. اما واقعیت این است که من لبخندزدن را دوست دارم.»
در طول سفر، گاهی اوقات که کسی دور و برشان نبود، کار این دختران مسخرهکردن دیگران بود.
سحر بارک، یکی از اعضای تیم با گرفتن لهجهی امریکایی به خود و درآوردن ادای افرادی که با آنها روبهرو میشوند، گفت: «شما خیلی عالی هستید.»
کوثر با به هم زدن مژههای بلند تیرهاش وارد شوخی شد و گفت: «شما بچهها واقعا الهامبخش هستید!»
لیدا با انگشتانش شکل قلب درآورد و گفت: «بلی، بلی، شما در دل ما جا دارید.»
همین شوخیها این دختران را به گلولهی خنده بدل کرده بود. در این مواقع، آنها تلاش میکردند با دست دهان خود را بپوشانند، با دست دیگر روسریشان را منظم کنند و با چشم مواظب باشند که علی، مربیشان آنها را نبیند.
فاطمه گفت: «وقتی خانه برویم رفتارمان را تغییر خواهیم داد. ما میدانیم وقتی که نیاز باشد چگونه لبخندمان را پنهان کنیم.»
سفر به کانادا که قرار بود بیش از چند هفته طول نکشد، چند ماه طول کشید و نگرانی دختران در مورد درس و مکتبشان شروع شد. آنها آزادی دوچرخهسواری در نیویورک را دوست داشتند و از تابخوردن در پارک مرکزی لذت بردند. کوثر میگوید که در افغانستان «اگر پسر باشی میتوانی دوچرخهسواری کنی ولی ما نه.» چمدانهای آنها داشت سنگینی میکرد و دلتنگ مادرانشان شده بودند.

آنها برای چند هفته در وقفههای بین مسابقات در آپارتمان خانم محبوب در محلهی کوینز نیویورک اقامت داشتند و وقتشان را با آشپزی و رنگ و برقزدن ناخنهای یکدیگر گذراندند.
روزی لیدا گفت: «خیلی خوشحالم که اد شیرن، ازدواج میکند.» لیدا طرفدار پر و پا قرص اد شیرن و لیونل مسی است. او همچنین هر چیزی را، از جمله آقای ترمپ که مربوط دنیای کشتی کج (WWE) شود، دوست دارد.
سحر به لیدا گفت: «او [اشاره به ترمپ] شاید طرفدار WWE باشد اما مسلمانانی مثل تو را دوست ندارد.»
کوثر وارد بحث شد: «آیا راست است که ترمپ از داعش حمایت میکند؟»
آنها در مورد علاقهی جمعیشان به نخستوزیر کانادا صحبت میکردند و او را «جاستین» میخواندند. دختران کنجکاو بودند که بدانند غیر از آنها چه کس دیگری معروفترین افغان در خارج از افغانستان است. آنها در مورد دختر مسلمان دیگری که برای ترویج تحصیل دختران کار میکند، یعنی ملاله یوسفزی پاکستانی و برندهی جایزهی صلح نوبل حرف زدند.
فاطمه گفت: «او یک خط را برای همه تکرار میکند.»
سپس آنها با صدای بلند فکر کردند: «آیا ما هم این کار را انجام میدهیم؟»
آنها اخیرا کلمهی «Weird» را یاد گرفته بودند و از توانایی این کلمه برای دربرگرفتن احساسات دربارهی چیزهای ناآشنا و بیگانه راضی بودند.
برای مثال، بوسیدن در خیابانهای امریکا برای این دختران «weird» بود. تابلوهای تبلیغاتی با عکس زنان نیمهبرهنه یا غریبههایی که در خیابان با شما سر صحبت باز میکنند نیز«weird» بود. فاطمه میگوید: «تو هیچ آنها را نمیشناسی ولی دفعتا چیزی میگویند.»
باری، در مترو از کوینز به منهتن، غریبهای لیدا را «مقبولک» صدا زد و خواست روسریاش را دست بزند. غریبهی دیگری به طرف اعضای تیم خم شد و گفت: «در کشور شما مردم در خیابان تکهپاره میشوند [اشاره به انتحاری]، شما در مورد آن چه فکر میکنید؟»
اما بدترین مورد در اتوبوسی که شبهنگام از دیترویت راهی نیویورک بود، اتفاق افتاد. دختران با وسایل آرایشی که همان بعد از ظهر از فروشگاه Sephora خریده بودند، با روحیه بالا و سرزنده وارد اتوبوس شدند.
اما در اتوبوس مردی در صندلی بغلی در حال تماشای پورن روی تلفن همراهش بود. وقتی دختران خواستند جا عوض کنند، آن مرد به آنها فحش و آنها را هل داد. سحر پیش از سرازیرشدن اشکش به زبان انگلیسی پاسخ داد: «تو گستاخ و بیادبی!»
پس از مسابقهای در آلبوکرک نیو مکزیکو، این دختران برای گرفتن آیسکریم در بازاری توقف کردند. پس از بحث طولانی در مورد خوبیهای هر طعم، همه آیسکریم با طعم پسته سفارش دادند.
آنها دربارهی تیم رباتیک بوروندی صحبت کردند که اعضای آن پس از مسابقه در واشنگتن ناپدید شده بودند و چند هفته بعد با درخواست پناهندگی در دستشان آفتابی شدند.
فاطمه گفت: «این که امریکاییها فکر میکنند همه میخواهند دزدکی به کشورشان وارد شوند، آزاردهنده است. من نمیخواهم.»

او گفت: «وقتی بزرگ شوم میخواهم با سمیه یک شرکت رباتیک راهاندازی کنم.» این شرکت ناوگانی از رباتها برای نظارت بر مسائل امنیتی یا هم رباتهای کشاورزی برای کمک به کشاورزان در جمعآوری زعفران خواهد بود. البته این در صورتی خواهد بود که فاطمه به کرسی ریاستجمهوری افغانستان، یعنی رویای اصلیاش نرسد. فاطمه گفت که سمیه احتمالا رییس دفترش خواهد بود و سایر دختران میتوانند در کارزار انتخاباتی او را کمک کنند.
کوثر گفت: «بلی، خیلی خوب است که برای مدتی در کشوری زندگی کنی که دختران اجازه دارند دوچرخهسواری و شنا کنند و آیسکریم فروشیهای زنجیرهای Baskin-Robbins در هر جا وجود دارد.»
آنها بر سر این موضوع که تحصیل در خارج «عالی» خواهد بود، با همدیگر موافق بودند.
اما ماندن؟
دختران گفتند: «ما نه.»
’من هم میتوانستم ربات بسازم‘
در بازگشت به خانه، دختران 30 ساعت در حال سفر بودند، پنج بار هواپیما تغییر دادند و 13 منطقهی زمانی را طی کردند. اولین روز ماه رمضان بود که آنها در هرات فرود آمدند. وقتی آماده شدند که از هواپیما خارج شوند، مدالهایشان را به گردن آویختند و از وسعت لبخندشان کم کردند.
خبرنگاران و دوربینهایشان، یک وزیر دولت با دستهگل رز پلاستیکی و خانوادههایی که نگرانیشان با بازگشت امن و امان دخترانشان به خانه برطرف شده بود، در میدانهوایی منتظر بودند.

تنها مادر فاطمه نیامده بود. کسی بهانه آورد که او بیمار است. اما مادر فاطمه بعدا گفت: «نه دقیقا بیمار. در قلبم بیمار هستم.» در آن زمان کمتر از 10 ماه از حمله به مسجدی که باعث کشتهشدن شوهرش شد، گذشته بود.
حالا که وقت ویزای امریکای آنها به پایان رسیده، فعالیتهای تیم نیز کاهش یافته. فاطمه، سمیه و لیدا در ماه نوامبر برای شرکت در مسابقهی رباتیک به استونی رفتند و بعد در ماه فبروری، با سه عضو جدید به مسابقهای در استانبول رفتند.
فاطمه و خانم محبوب با اشرف غنی رییسجمهور افغانستان دربارهی طرحی برای راهاندازی یک باشگاه رباتیک در کابل و نیز یک مکتب تکنالوژی ـ که دیپارتمنت مهندسی دانشگاه یِل پیشنهاد طراحی آن را داده است ـ ملاقات کردند. رییسجمهور وعدهی حمایت داد اما تا حال خبری از بودجه نیست.
در یک گردهمایی در مکتب، لیدا و کوثر با صدها دختری که لباس سیاه و روسری سفید به تن داشتند، دربارهی اینکه چطور تیم آنها جایزهی تازهکارها را در مسابقهی قهرمانی در کانادا به دست آورد و چگونه هریک از آنها با شش مدال به خانه بازگشتند و مهمتر از همه چقدر به خدمت به کشورشان افتخار میکنند، صحبت کردند.
یکی از دختران مکتب پرسید که آیا آنها مجسمهی آزادی را دیدهاند یا خیر. بلی دیدهاند. گذشته از آن با جاستین ترودو ملاقات کردهاند.
معلوم نبود که چه تعداد از مخاطبانشان میدانند که او [جاستین ترودو] کی هست.
پس از آن دختر دیگری گفت: «من هم میتوانستم ربات بسازم.»
او افزود: «فقط اگر میدانستم که ربات چیست و اگر پدرم اجازه میداد.»


سلام به بهترین های افغانستان به امید صحتمندی تک تک شما دوست های عزیز واقعن الفاظی برای تعریف شما وجود ندارد نمی دانم که از کجا شروع کنم من از جمله سخترین علاقه مند های شما استم و میخواهم که روزی شما ره بخیر از نزدیک ببینم من در مورد شما زیاد (Search) میکنم من بالای شما زیاد افتخار میکنم واقعن که کاری مشکلی است اما خیلی ها دلچسپ و زیبا شما آینده سازان و الگو برای ما هستین بیرق های تان بالا زنده باد دخترای افغانی راست اش اگر کمکی در مورد خودیتان زیاد تر معلومات بدهید زیاد خوش میشم بطوری مثال: باید کدام پروگرام ها ره بخوانیم چی ره بخوانیم و از کجا شروع بکنیم؟ چرا که من هم میخواهم در گروه تان بپیوندم بخیر خوب شما میتوانید با این ایمیل با من به تماس باشید ممنون شم. زنده باد دختران روبات ساز