من گاهی فکر میکنم که در افغانستان ما به گونهیی از «نشدن» معتاد شدهایم. یعنی تنها این نیست که در این ملک برنامههای خوب اجرا «نمیشوند» یا آرزوها برآورده «نمیشوند». چیزی بیش از این است. ما به این «نشدن»ها طوری خو گرفتهایم که اگر کاری «بشود»، ناآرام میشویم. همینکه ببینیم طرح مفیدی پیش نهاد شده یا سیاست درستی قرار است اجرا شود، ندایی در درونمان میگوید این کاش آن طرح به سنگ بخورد، ایکاش آن سیاست روی عملی شدن نبیند. تا اینجا احتمالا مطمئن نیستید که این یادداشت طنز است یا جدی. حق دارید. تشخیص وضعیت ما سخت است. کدام مردم عاقل را در دنیا میشناسید که از شکست خوردن و انجام نشدن برنامهها، پروژهها و سیاستهای مفید احساس رضایت کنند؟ ما نه فقط احساس رضایت میکنیم که به اینگونه احساس رضایت معتادیم. باور ندارید؟ همین مورد تذکرهی الکترونیکی را در نظر بگیرید: گفتند دولت به شهروندان افغانستان تذکرهی الکترونیکی میدهد. همهی ما گفتیم خوب است، مبارک است. اما یک هفته نگذشت که خبر آمد سر درج کلمهی «افغان» بر این تذکره جنجال شده. مقامات گفتند که این مشکل به زودی حل میشود. با خود گفتیم: کی گفته زود حل کنید؟ بگذارید یک چند روز مخمور بمانیم! حل نشد. معلوم بود که حل نمیشود. اگر حل میشد چهکار میکردیم؟
در سطح فردی و شخصی هم این اعتیاد را داریم. همین اعتیاد در سطح فردی را که در بیست و چند میلیون نفر ضرب میزنیم، میشویم همین ملت محالپروری که هستیم. کاکا در زیر بغلاش غدهیی پیدا شده به اندازهی گردهی گاو. به او میگویند برو به این گولایی دواخانه، داکتری هست که تخصصاش کشیدن همین غدههای زیر بغل است. میگوید «نه، نمیشود». آخر خانواده مجبورش میکنند. تکسی میگیرند و نرسیده به گولایی راهبندان میشود. آقا میگوید «نگفتم که نمیشود؟ حالا میشود از این راهبندان خارج شد؟». دو ساعت بعد که به مطب داکتر میرسند، داکتر میگوید «نمیشود. نواسهی برادرم امشب شیرینی میشود، من باید آنجا باشم». چهرهی داکتر گل میزند. همینکه میگوید «نمیشود»، روحش شاد میشود. از او میپرسند فردا که بیایند میشود؟ میگوید «نه نمیشود، تعطیلی است». کاکای زیر بغل غدهدار رو به اعضای خانوادهی خود میکند و با تبسمی سرشار از رضایت میگوید: «گفتم که نمیشود!». بعد اعضای خانواده که خود نیز به «نمیشود» معتاداند، جمعی به این نتیجه میرسند که نمیشود که نشود. این است که بر داکتر حمله میکنند و او را زیر مشت و لگد میاندازند و دادوبیداد راه میافتد و همسایهها میآیند. کار که به اینجا رسید، دیگر واقعا«نمیشود». مرد مریض را برمیدارند و بیرون میآیند. در تکسی مینشینند و میخواهند به خانه برگردند. اما «نمیشود». راهبندان است. ولی کوفت دل همه برآمده. خیر است که نمیشود.
سرزمین باستانی ِ«نمیشود»
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
