یکی از بزرگان گفته که انقلاب اسلامی به این خاطر در کشور «صورت گرفت» که مردم از ظلم حکومت به جان آمده بودند. آدم این حرفها را که میشنود با خود فکر میکند که واو! هنوز کسانی در این مملکت هستند که با کلماتی که حروف «ق ل ب» داشته باشند عشق میبازند.
قلب: میگویند وطن در قلب ما جا دارد. بعد که بپرسی قلب چیست و در کجاست، معدهی خود را نشان میدهند. نشسته دو غوری پلو، نوزده سیخ کباب، یک کاسه دوغ و هشت نان خاصه را زده (آری، زده. نخورده!) و شکایت دارد که امشب قلبم درد میکند. از بس میهن را نوش جان کردی، قلبات درد میکند. میهن یعنی کباب.
انقلاب: انقلاب یعنی بهجای اینکه با مغز خود فکر کنی با قلب خود فکر کنی. اما از آنجا که در افغانستان قلب همان معده را میگویند، در نتیجه وقتی که با قلب خود فکر میکنی، در واقع با معدهی خود میاندیشی. میدانید که این سلسله به کجا میرود. معده هم که قانونهای خاص خود را دارد. نیم ساعت میگوید پیمانه بده، بعد فورا میگوید پیخانه بده. و مملکت میشود چلمه اندر سرگین با آبوتاب (مستحضر هستید دیگر).
تقلب: میگویند افغانستان از لحاظ قانونشکنی در تمام دنیا درجهی سوم را دارد. قانونشکنی یعنی بهجای احترام به ضوابط زندهگی جمعی به قانون ِ دلم بایسکلام مراجعه کردن. یعنی از پی قلب خود رفتن. یعنی تقلب.
ملاحظه میکنید که تاکید بسیار بر قلب اول کمکم خون آدم را به جوش میآورد و او را وا میدارد که انقلاب کند. انقلاب که شد و همه چیز در هم ریخت، تازه ملت متوجه میشود که چه گندی به زندهگی خود زده. آنوقت دست به دامن ِ مقلبالقلوب والابصار میشود و میگوید لطفا حول حالنا الی احسنالحال. بعد، بزرگان ملت که دیدند مقلبالقلوب والابصار هم کاری از دستاش برنمیآید، با خود میگویند بیایید خودمان زندهگی خود را سر و سامانی بدهیم. انتخابات دایر میکنند و در انتخابات تقلب میکنند. و نتیجهاش میشود حکومت وحدت ملی.
سر قلبِ ما اعتبار نیست.
سر قلبِ ما اعتبار نیست
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
