چنان که از عنوان این مطلب پیدا است، قصهی بُز داریم امروز. البته نه آن بزک چینی معروف که رفت شاخش را پیش آهنگر تیز کرد و آمد شکم گرگ را درید. این بزی که سوژهی داستان ماست، تیز کردن شاخ خود را ننگ میداند و معتقد است که قهرمان کسی است که بدون توسل به ابزارهای تقلبی در میدان بماند و با حریف شاخبهشاخ شود. یعنی ما از بز افغانی سخن میگوییم. همان که میگوید گر ندانی غیرت افغانیام، چون به میدان آمدی میدانیام.
این بز اما اخیرا برای صاحبان خود بحرانی خلق کرده. سابق هر کس یک بز داشت. یکی در بلخ، یکی در بامیان، یکی در شبرغان، یکی در قندهار، یکی در لوگر و همینطور. هر کس به بز خود میرسید. آنکه در بلخ بز خود را میدوشید، با همان کار خود سرخوش بود و زیاد در بند این نبود که بزداران دیگر در دیگر جاهای افغانستان با بزهای خود چهکار میکنند. آن که در قندهار بز خود را میدوشید و شیرش را به کویته میفرستاد و در عوض از کویته جرنگانه دریافت میکرد، خیلی نگران این نبود که بزداران شبرغان و هرات در چه خیالاند.
اما این وضعیت ابدی نبود. ابتدا طالبان آمدند و بعد امریکا و ناتو. بزداران همه جمع شدند در پایتخت و گفتند به جای دهها بز لاغر یک بز فربه شیرآور داشته باشیم که زحمتش کم باشد ولی خیرش به همه برسد. تا اینجا بد نبود. ولی آنچه که از چشم یاران غربی و شرقی ما نهان مانده بود این بود که این بز حتا اگر گاو هم میشد، نمیدانست ذایقهی قیماقگرای اینهمه پهلوان بزفرهنگ را تشفی بدهد. این است که شکایت زیاد شد…
حالا به جایی رسیدهایم که همه به کشتن این بز آخرین کمر بستهاند. معلوم نیست آیا اگر این بز را ذبح کنیم فرصت آن خواهد ماند که یک روز بنشینیم و دل و جگرش را کباب کنیم یا نه. از قراین بر میآید که کفتارها مجال نخواهند داد.
آخرین بُز
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
